گنج

بخش ۳ - الحکایه و التمثیل

بسگ گفتند زر داری سگ از ننگگهی فریاد می‌کرد و گهی جنگ
چو سگ از ننگ زر فریاد داردبیک جو خواجه چون دل شاد دارد
سگ اندر ننگ زر در جنگ و بانگیستترا زر می‌کند بانگ ارچه دانگیست
ز جایی گر ترا دانگی درافتدترا زان زر سقط بانگی درافتد
اگر صد بدرهٔ زر برفشانیبود کم دانگی آن میزبانی
الا ای مرد دنیا دار مستیچه خواهی دید زین دنیاپرستی
چرا در بت پرستی ای هو جویبسان کافران آوردهٔ روی
چرا داری طریق کافران رتکه تو زر می‌پرستی کافران بت
بتی زر نیست صد من پیش کفارترا یک جو زرست ای مرد دین دار
برو دنیا بدنیا دار بگذارزر و بت در کف کفار بگذار
نشاید زر به جز بت ساختن رانشاید بت به جز انداختن را
اگر صد گنج زر در پیش گیریبروز واپسین درویش میری