گنج

بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل

به راهی بود چاهی بس خجستهرسن را در دو سر در دلو بسته
چو از بالا تهی دلوی درآمدز شیب او یکی پر بر سرآمد
مگر می‌شد یکی سرگشته روباهدر آن چاه اوفتاد از راه ناگاه
چو دید آن دلو شد در دلو تن زدبه دستان دست محکم در رسن زد
یکی گرگ کهن شد با سر چاهدرون چاه دید افتاده روباه
به روبه گفت اگر مشتاق ماییفرو آیم بگو یا تو برآیی
اگر از چه برون آیی ترا بهدرین صحرا چو من گرگ آشنا به
جوابش داد آن روباهِ دل‌تنگکه من لنگم تو به کآیی برِ لنگ
نشست آن گرگ در دلو روان زودروان شد دلو چون تیر از کمان زود
همی چندان که می‌شد دلو در چاهبه بالا می برآمد نیز روباه
میان راه چون درهم رسیدندبه ره هم روی یک دیگر بدیدند
زبان بگشاد آن گرگ ستم‌کارکه ای روبه مرا تنها بمگذار
جوابش داد آن روباه قلاشکه تو می‌رو من اینک آمدم باش
امان کی یافت آن گرگ دغل‌بازکه با روبه کند گرگ آشتی ساز
چنان آن دلو او را زود می‌بردکه گفتی باد صرصر دود می‌برد
همی تا گرگ را در چه خبر بودنگه می‌کرد روبه بر زبر بود
چه درمان بود آن گرگ کهن را؟که درمان نیست درد این سخن را
چو در چاه اوفتاد آن گرگ بدخویرهایی یافت روباه سخن‌گوی
تنت چاهیست جان در وی فتادهز گرگ نفس از سر پی فتاده
بگو تا جان به حبل‌الله زند دستتواند بوک زین چاه بلا رست
سگی‌ست این نفس در گلخن بماندهز بهر استخوان در تن بمانده
اگر با استخوان کیبویی تومباش ایمن سگی در پهلویی تو