بخش ۵ - الحکایه و التمثیل
بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمنکه هر کو شد به کعبه گشت ایمن
فراوان تن زد آن دیوانه در راهکه تا در مکه آمد پیش درگاه
هنوز از کعبه پای او بدر بودکه بربودند دستارش ز سر زود
یکی اعرابیی را دید بی نورکه دستارش بتک میبرد از دور
زفان بگشاد آن مجنون به گفتارکه اینک ایمنی آمد پدیدار
چو دستارم ز سر بردند بر درمیان خانه خود کی ماندم سر
نشان ایمنی بر سر پدیدستبه خانه چون روم بر در پدیدست
ولی جایی که صد سر گوی راهستچه جای امن دستار و کلاه است
هزاران سر برین در ذرهای نیستهزاران بحر اینجا قطرهای نیست
هزاران جان نثار افتد بر آن سرکه بربایند دستارش بر آن در
تو تا بیرون نیایی از سرو پوستنیابی ایمنی بر درگه دوست
ز تو تا هست باقی یک سر موییقین میدان که نبود ایمنی روی
نشان امن این ره بی شک اینستشب معراج واترک نفسک اینست
اگر پیدا شوی حیران بمانیوگر پنهان شوی پنهان بمانی