گنج

بخش ۳ - الحکایه و التمثیل

شنودم کز سلف درویش حالیهوای قلیه‌ای بودش به سالی
چو سیمی دست داد آن مرد درویشسوی قصاب راه آورد در پیش
مگر قصاب ناخوش زندگانیبدادش گوشتی چو نان که دانی
چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دیدسراسر یا جگر یا استخوان دید
جگر خود بود یکباره دگر خواستکه کار ما نیاید بی جگر راست
دل ما غرقهٔ خون شد به یک بارچه می‌خواهند زین مشتی جگر خوار
نه ما را طاقت بارگران استنه ما را برگ بی برگی جانست
چنان غم یار ما شد در غم یارکه نیست از کار غم ما را غم کار
اگر گردون به مرگ ما کند سازغم عشقش کفن از ما کند باز