بخش ۱ - المقاله الثالث عشر
من مسکین بسی بیدار بودمبه عمری در پی این کار بودم
درین دریا بسی کشتی براندمبه آخر رخت در دریا فشاندم
درین اندیشه بودم سالها منبسی معلوم کردم حالها من
همه گر پس رو و گر پیشواینددرین حیرت برابر مینمایند
کس آگه نیست از سر الهیاسیرانیم از مه تا به ماهی
چو علم غیب علم غیب دانستچنین پنهان بزیر پرده زانست
عجایب قصه و پوشیده کاریستدر این اندیشهام من روزگاریست
کنون بنشستم از چندین تک و تازکه این وادی ندارد هیچ بن باز
به ناخن مدتی این کان بکندمندیدم هیچ چندین جان بکندم
به کام دل دمی نغنودهام مندرین غم بودهام تا بودهام من
چو محنت نامهٔ گردون بخواندمز یک یک مژه جوی خون براندم
دمی دم نازده فرسوده گشتمشبی نابوده خوش نابوده گشتم
گسسته بیخ این نیلی حصارمشکسته شاخ دور روزگارم
دلم در روز بازار زمانهنزد تیر مرادی بر نشانه
اگر یک جام نوش از دهر خوردمهزاران شربت پر زهر خوردم
به خون دل بسر بردم همه عمردمی خوش برنیاوردم همه عمر
همی اندر همه عمرم نشد راستزمانی آن چنانم دل همی خواست
گر اول رونقی بگرفت حالمگرفت آخر ولی از جان ملالم
قلم چون رفت از کاغذ چه خیزدبر آن بنشستهام تا خود چه خیزد
چنان سرگشتهٔ این گوژ پشتمکه خود را هم به دست خود بکشتم
جهانا هر چه بتوانی ز خواریبکن با من زهی نا سازگاری
جهانا مهلتم ده تا زمانیفرو گریم ز دست تو جهانی
کما بیشی من پیداست آخرز خون من چه خواهد خاست آخر
جهان از مرگ من ماتم نگیردز مشتی استخوان عالم نگیرد
اگر درد دل خود سر دهم بازبه انجامی نینجامد ز آغاز
چو دردم هیچ درمانی نداردسرش بر نه که پایانی ندارد
ز خود چندین سخن تا چند رانمچو میدانم که چیزی میندانم
کیم من هیچکس و ز هیچ کس کمگناه افزون و طاعت هر نفس کم
زدین از پس ز دنیا پیش ماندهبه سان کافر درویش مانده
دماغی پر، دلی ناپای بر جایبگردم هر نفس آنگه به صد رای
زمانی اشک ریزم در مناجاتزمانی درد نوشم در خرابات
نه مرد خرقهام نه مرد زنارگهم مسجد بود گاهیم زنار
نه یک تن را نه خود را میبشایمنه نیکو را نه بد را میبشایم
بچیزی کان نیرزد یک پشیزمفرو دادم همه عمر عزیزم
دریغا در هوس عمرم تلف شدکه عمر از ننگ چون من ناخلف شد
همه دودی ز ایوانم برآمدهمه چیزی ز دیوانم برآمد
چو شیرم گشت مویم در نظارههنوز از حرص هستم شیرخواره
به دل سختم ولی در کار سستمبسی رفتم بر آن گام نخستم