بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
غلامی با طبق میرفت خاموشطبق را سر بپوشیده به سرپوش
یکی گفتش چه داری بر طبق تو؟مکن کژی بگو با من بهحق تو؟
غلامش گفت ای سرگشته! خاموشچرا پوشیدهاند این بر تو سر پوش
ز روی عقل اگر بایستی این رازکه تو دانستیی، بودی سرش باز
که میداند که چرخ سالخورده؟چه میسازد به زیر هفت پرده؟
سپهر بوالعجب زو پر شگفت استکه یک یک دورهٔ او ناگرفتهست
به پیش چارطاق ِ هفتپوشَشبدین بارو که یارد کرد کوشش
فلک را کیسه پردازیست پیوستکه کارش بوالعجب بازیست پیوست
ز پرگاری که در بر میبگرددز بس سرگشتگی سر میبگردد
که داند کاین فلکها را چه دَور است؟!نهان در زیر هر دورش چه جور است
ازین گلشن که گلهاش از ستارهستچو بیکاران نصیب ما نظارهست
بداند هرکه دارد در هنر دستکه او را جز روِش کاری دگر هست
فلک جُستی بسی، زد در تک و تازنیافت از هیچ سو گم کرده را باز