بخش ۶ - الحکایه و التمثیل
یکی بر خُم نشست و خویش خم ساختکه اطلس بایدم با اسب و با ساخت
بدو گفتند تا اطلس شود راستز کرباست بباید پیرَهَن خواست
برین آن مرد در خم خورد سوگندکه سوگندم نخواهم بر خم افکند
که تا من اطلسِ رومی نبینمدرین خم تا بمیرم مینشینم
تو نیز ای مرد غافل همچنانیبه غفلت خویش در خم مینشانی
بر آی از خم، که تا در خم نشستیچو خاکی زیر پای چرخ پستی
اگر گردون کله سازد ز مهرتقبا تنگ آید از دور سپهرت
اگر خواهی تب لرزان فلک خواستبه تو ندهد که گوید نوبت ماست
ازین دریا که گویای خموش استبتان را چشم پر دُر همچو گوش است
تو هر جوری که میبینی شکی نیستکه آن از نه فلک خود ده یکی نیست
فلک خواهی به ناخواهی بسر کردکه این سرگشته با او سر بسر کرد
ز چشم من زمین زان لعل گیردکه هر دم آسمانم نعل گیرد
ز بس خون کز دلم هر چشم رد شدز خون خود دلم در خون خود شد
مرا نیست آسیا پر کار جاروبکزین هفت آسیا گشتم لگدکوب
کسی جاروب اگر می بر گرفتیازین هفت آسیا دانه برفتی
چنان بر فرق من چرخ آسیا راندکه مویم زیر گرد آسیا ماند
مرا با حلقهٔ چرخ دوتا پشتبباید کوفت هر دم حلقهٔ مشت
به جنگ خلق خورشید جهانسوزنهد بر گوش اسب این نیزه هر روز
درین جنگآشتی سوره (؟) نبینیکه آب خضر در شوره نبینی
چنین آسان نیارم داد شرحشکه هر دم میبیندازم به طرحش
درین راه ای پسر چه پا و چه سردرین هفتآسیا چه خشک و چه تر
گرت امروز زرین شد ستانهبدر بازت نهد فردا زمانه
به دستت باز شد گنجی ز ایامولیکن هست این گنجت همه وام
به عمری گر فتوحی یافت روحتلگد خواهد زدن اندر فتوحت
جهان پیشت چو برقی باز خنددوزان پس پیش برقت باز بندد
بگردان روی زین وادی حیرتکه بر رویت روان کرد آب حسرت
اگر بنشست کار تو همه راستازین خوان گُرْسِنِهتر بایدت خاست
تو چون پیری برو منگر ز پس بازکه از پس ننگرد پیری به کس باز
چو نه دل داری آخر نه دماغیدبیرستان چه گیری از کلاغی
چو بام از یک لگد آید فراشیبنیارد طاقت آشوب و آسیب
چو تو برگ قفا خوردن نداریسر خود گیر چون گردن نداری
گدایی را نزیبد پادشاهیکه با کوس و علم نبود گدایی
تو بیسر چون گریبانی بماندهسر دین نیستت زانی بمانده
ز خود در سر مکن گر هوشیاریکه تو سرمست در سر کرده داری
برین آخر چو خر بیکار تا چند؟فرو کرده ز سر افسار تا چند؟
تنت دامیست، جان مرغی عزیزستنه تن دانی نه جان تا خود چه چیز است
به وقت نزع در خود شهوت افتادکه مرغ نا گرفته کردی آزاد
نهادی بر هم و بر هم نماندتحسابی برگرفتی وا نخواندت
کجا افتادی ای عطار آخرفرو مگذار آن اسرار آخر