بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
شنود آن روستایی این سخن راستکه عنبر فضلهٔ گاوان دریاست
گوی پر آب اندر دِه فرو کردبیامد از خری گاوی در او کرد
همه سرگین گاو از آب برداشتبدان عنبرفروش آمد که زر داشت
بدو گفت «این ز من بستان بده زرکزین بهتر نبینی هیچ عنبر»
چو مرد آن دید گفتا سر به ره آرکه این ریش ترا شاید نگه دار
چو هر کس پادشاه ریش خویش استچو تو شَه را چنین عنبر به ریش است
چو ریشت دید گاو این عنبرت دادبه ریش از کون گاو این عنبرت باد
تو گر با حق به شب در راز گوییدگر روز آن به فخری باز گویی
مکن گر بندهٔ طاعت بهاییکه آن شرکی بود اندر خدایی
چو تو بفروختی طاعت به صد باریقین میدان که حق نبود خریدار
ریا و عجب کوه آتشین استنمیدانی که کوه دوزخ این است
اگر تو طاعت ابلیس کردیچو عجب آری در آن ابلیس گردی
جوی عُجبِ تو، گر طاعت جهانیستمثال آتشی در پنبهدانیست