بخش ۲ - الحکایه و التمثیل
سبویی میستد رندی ز خمارکه این ساعت گرو بستان و بردار
چو خورد آن باده گفتندش گرو کو؟گرو گفتا «منم» گفتند «نیکو
زهی نیکو گرو! برخیز و رو تونیرزی نیمجو وقت گرو تو»
اگر ارزندهای داری تو با خویشنیرزی تو به نزد کس از آن بیش
ترا قیمت به علم است و به کردارتو همچون من درافزودی به گفتار
به قدر آن که علم و کار داریبدان ارزی، بدان مقدار داری
فشاندم دُر معنی بر تو بسیارولی کی کور بیند دُرّ ِ شهوار
تو چون نرگس همه چشمی، نه بیناچو سیسنبر همه گوشی، نه شَنْوا
تو این ساعت که عقل و هوش دارینه بنیوشی سخن، نه گوش داری
در آن ساعت که عقل و هوش شد پاکمگر خواهی شنودن مرده در خاک