ترجیعبند
ای جان جهانیان فدایتمردند سمنبران برایت
در دولت حسن صد چو یوسفدر یوزه گر در سرایت
صد خرمن حسن داری ای ماهلیکن نبود جوی وفایت
کی نوش کند ز چشمهٔ خضرآنکو زده جام غمزدایت
بر طوبی وسدره کی نشنیدمرغی که پریده در هوایت
هرکس بکسی امیدوار استدست من و دامن ولایت
درمشرب عاشقان نبرده استعیش سره صرفه از بلایت
جانم بلب از پی نگاهی استای دوست تو دانی و خدایت
چون دست نمیدهد که گاهیآیم چو سگانت از قفایت
از آتش دل همی گدازمدر هجر بسوزم و بسازم
ای آفت عقل و غارت هوشتا چند کنی ز ما فراموش
دل را ز مژه چشاندهٔ نیشوز نوش لبان نداده یک نوش
تا حلقهٔ زلف تو بدیدمشد حلقهٔ بندگیم در گوش
نخل قدت ار به بردرآیدعمر ابد آیدم در آغوش
طاقی بمقام خوبروئیابروت کشیده تا بناگوش
خوش آنکه دهم بدست جامتتو نوش کنی و گویمت نوش
یک جرعه دهی ز لعل کافتمتا روز شمار مست و مدهوش
زلفت بتو غیر کج نهادیباد است روان نگفته درگوش
زین بعد بر آن سرم که باشمدر کنج غمی نشسته خاموش
از آتش دل همی گدازمدر هجر بسوزم و بسازم
سر خیل بتان نازنینیغارتگر عقل و کفر و دینی
ای صاحب خرمن لطافتلطفی بنما بخوشه چینی
ز ابروت بقصد مرغ جانمزه کرده کمان و در کمینی
با جمله وفا بما جفا چندبا غیر چنان بما چنینی
هرکس که بدیدت آفرین گفتچون صورت گیتی آفرینی
ذاتت جو خدای نکته بین استاینقدر بود که در زمینی
چون مردم دیدگان بدیدهاندر دل مردمان مکینی
آن به که بگوشهٔ نشینمیا رخت کشم بسر زمینی
از آتش دل همی گدازمدر هجر بسوزم و بسازم
از جام صفا می بقا رازانسان نخوری که خون ما را
بندیش ز داوری فرداامروز ز حد مبر جفا را
تو آینهٔ جهان نمائیبگذار که بینمت خدا را
در پیش وقوف کوی تو نیستدر مشعر من صفا صفا را
جز در رخ و زلف تو که دیدهاندر دل تیره شب ضحا را
جز در دهنت که دید گیرنداز لعل و درر می گوا را
کی مرغ دل مرا بود راهره نیست به این چمن صبا را
اسرار نبوده است چون باردر حضرت پادشه گدا را
از آتش دل همی گدازمدر هجر بسوزم و بسازم