شمارهٔ ۶۴
جام جم مظهر اعظم دل درویشان استنخبهٔ جملهٔ عالم دل درویشان است
طاعت و زهد ریائی همه بیحاصلی استبجز از عشق که او حاصل درویشان است
نقد عالم همه قلب است ولی نقد صحیحکیمیای نظر کامل درویشان است
بی نیاز از دو جهان زندهٔ جاوید شودهر که از فقر و فنا بسمل درویشان است
رجعت آل چو قائم به فنا در آل استجذب این سلسله بر کاهل درویشان است
بگذر از مرحله ریب و ریا ای سالکرو بصدق آر که سر منزل درویشان است
آن مغاکی که بود کوی خموشان نامشدانی البته که او محفل درویشان است
آتش آن نیست که در وادی ایمن زدهاندآتش آنست که اندر دل درویشان است
باید اسرار گهر سفت و دُرر ّبهر نثارکه نه هر سنگ و گلی قابل درویشان است