گنج

شمارهٔ ۱۸۲

شدم پیر از فراق نوجوانیکه برهم میزند چشمش جهانی
کحیل طرفه سود الذوایبخضیب کفه رخص البنانی
برآید فتنه ها از چشم مستشکه ناید از قضای آسمانی
قسی الحاجب القاسی فؤادهفصیح قوله عذب البیانی
بدیع است اینکه سازد تلخکاممبآن شکر لبی شیرین زبانی
فرید فی ملاح لیس کفوهوحید ماله فی الحسن ثانی
تو چشم مردمی و مردم چشمتو جان اسرار را جان جهانی