شمارهٔ ۳۵ - قصیده در شکایت از روزگار و یاد احباب
فغان ز دست ستمهای گنبد دوارفغان ز سفلی و علوی و ثابت و سیار
چه اعتبار بر این اختران نامعلومچه اعتماد بر این روزگار ناهموار
جفای چرخ بسی دیده اند اهل هنراز آن بهر زه شکایت نمی کنند احرار
دلا چو صورت حال زمانه می بینیسزد اگر بدر آئی ز پرده پندار
طمع مدار که با تو وفا کند دورانکه با کسی بفسون مهربان نگردد مار
کجا شدند بزرگان دین که می کردندز نوک خامه گهر بر سر زمانه نثار
کجا شدند حکیمان کاردان کریمکه بر لباس بقاشان نه پود ماند و نه تار
چرا ز پای در آمد درخت باغ هنربموسمی که ز سر تازه می شود اشجار
بساز کار قیامت بقوت ایمانبشوی روی طبیعت بآب استغفار