شمارهٔ ۱۰۰ - میان جمع
بیا که پیش وجودت ز خویشتن برهمبیار ناز که از ناز و نسترن برهم
خموده روحم از این تنگنای خاک آلودکجاست دست اجل؟ تا ز بند تن برهم
بیار ساقی از آن باده کهن جامیمگر بفیض می از این غم کهن برهم
کجاست لاله رخ سرو قد من؟ تا منز خود فروشی گلهای این چمن برهم
میان جمع خوشم گر چو شمع میسوزمکه دود گردم و از قید انجمن برهم