گنج

بخش ۹۰ - پند دادن اثرط گرشاسب را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱۶ بیت
به هنگام رفتن چو ره را بساختنشاندش پدر پیش و چندی نواخت
بدو گفت هر چند رای بلندتو داری مرا نیست چاره ز پند
جوان گرچه دانادل و پرفسونبود نزد پیر آزمایش فزون
جوان کینه را شاید و جنگ را کهن پیر تدبیر و فرهنگ را
خردمند به پیر و یزدان پرستجوان گرد و خوشخوی و بخشنده دست
کنون چون به شاهی رسیدی زبختبزرگیت خواهد بد و تاج و تخت
نگه کن که چون کرد باید شهیبیآموز آیین و راه مهی
چهارست آهوی شاه آشکارکه شه را نباشد بتر زین چهار
یکی خیره رایی دوم بددلیسوم زفتی و چارمین کاهلی
خرد شاه را برترین افسرستهش و دانشش نیک تر لشکرست
بهین گنج او هست داننده مردنکوتر سلیحش یلان نبرد
دگر نیک تر دوستداران اوکدیور مهین پایکاران او
شه آن به که هر دانش و دسترسهمه زو گرند او نگیرد زکس
چنان دارد از هر دری پیشه کار که در پیشه هر یک ندارند یار
دل شاه ایمن بر آن کس نکوستکه در هر بد و نیک انباز اوست
شه از داد و بخشش بود نیکبختکرا بخشش و داد نیکوست بخت
چو خواهی که شاهی کنی راد باش به هر کار با دانش و داد باش
کهن دار دستور و فرزانه رایبه هر کار یکتا دل و رهنمای
سپه دار و گنج آکن و غم گسلکدیور به طبع و سپاهی به دل
نکوکار و با دانش و داد دوستیکی رسم ننهد که آن نانکوست
خردمند کن حاجب و خوب کارطرازنده درگه و بزم و بار
به دیدار باید که نیکو بودکجا پرده روی کار او بود
به هنگام گوید سخن پیش شاهسزا دارد انداز هر کس نگاه
نکو خط و داننده باید دبیرشمارنده چابک دل و یادگیر
ز دل بنده شاه و دارنده رازبه معنی از اندیشه دوشیزه ساز
چو این هرسه زین گونه آری به دست سپه ساز گردان خسرو پرست
یلانی کشان پیشه کین آختن شبان روز خو کرده بر تاختن
که در جنگ بر چشم کشته پسرنهد پای و از کین نتابد پدر
همه روز فرمایشان دار و برد سواری و شور سلیح و نبرد
نباید که بیکار باشد سپاهنه آسوده از رنج و تدبیر شاه
نکودار مر مردم خویش راهمان پارسا مرد درویش را
همه کار سازانت از کم و بیشنباید که ورزند جز کار خویش
کند هرکس آن کار کاو برگزیدبدان تا بود کار هرکس پدید
سلیح ایچ در دست شهری گروهنشاید که شه را نباشد شکوه
نباید مهان سپه سر به سرکه پیوند سازند با یکدیگر
نشاید که هم پشت باشند هیچمگر در گه رزم کردن پسیچ
کسی کاو به جایت سزد شهریارورا از بر خویشتن دور دار
به هر کهتر اندر خورش کن نگاهسزای هنر ده ورا پایگاه
گرت کهتری بر دل آید گرانچو دارد هنر ورگران منگر آن
که را دوست داری و کام تو اوستهر آهوش را همچنان دار دوست
به بیداد مستان تو چیزی ز کسبه داد و ستد راستی جوی و بس
میان سپاهت هر آن کز مهانبترسی ازو آشکار و نهان
چو پیدا نیاری بدش کینه جوینهانی به دارو بپرداز ازوی
دروغ و گزافه مران در سخنبه هر تندیی هرچه خواهی مکن
که شه بر همه بد بود کامکارچو گردد پشیمان نیاید به کار
میان دو تن چو کنی داوریبه آزرم کس را مکن یاوری
نشاید زهی گاو دوشای و رزکه بکشی چو مانی تو در کار وارز
به کشت و به ورز کشاورزیانچنان کن که ناید به کشور زیان
ممان کس به بازی و خنده زپیشتو نیز این مجوی و مبرآب خویش
گه خشم چون چهره کردی نژنددژم باش و باکس به زودی مخند
کسی را که دادی بزرگی و جاههمان جاه مستان ازو بی گناه
چو نیکی نمایدت گیتی خدایتو با هرکسی نیز نیکی نمای
کرا با تو گویند بد بیشترچو نبود گنه دان که هستش هنر
درختی که دارد فزونتر بر اویفزون افکند سنگ هر کس بر اوی
منه نو رهی کان نه آیین بودکه تا ماند آن بر تو نفرین بود
همه راهی از رهزنان پاک دارمدار از در دزد جز تیغ و دار
چو بنشینی از گردت آن را نشانکه دارند در دل ز مهرت نشان
به جفت کسان چشم خود را مروشبترس از خدا وآن جهان را بکوش
بود مه گناهی که نامد تباهازو کاو بود داور هرگناه
در داد بر دادخواهان مبندزسوگند مگذر نگه دار پند
چو نیکی کنی و نیاید به باربدی کن مگر بهتر آید به کار
کسی دار کز دفتر باستانهمی خواندت گونه گون داستان
ببین تا ز کردار شاهان پیشچه به بُد همان کن تو آیین خویش
مده نزد خود راه بدگوی رانه مرد سخن چین دو روی را
همه کار مردان با داد کنسخنشان به هر انجمن یادکن
پژوهندگان دار بر راه روهمی دان نهان جهان نو به نو
بدان کار ده کاو نجوید ستمنه آن را که افزون پذیرد درم
کسی را مگردان چنان سرفرازکه نتوانی آورد از آن پایه باز
ز دانندگان فیلسوفی گزینازو پرس هر چیز و با او نشین
مفرمای کاری بدان کارگرکز آن کار نتواند آمد به در
ممان خیره بدخواه را گرچه خوارکه مار اژدها گردد از روزگار
بکش آتش خرد پیش از گزندکه گیتی بسوزد چوگردد بلند
مکن هیچ بدبینی از دیگرانوگر نیک بینی تو خو کن برآن
خورش پاک از آن خور که نگزایدتبه اندازه وآن گه که به بایدت
پزشکان گزین دار و فرزانه رایبه هر درد دانا و درمان نمای
بسی گرد آمیغ خوبان مگردکه تن سست و جان کم کند روی زرد
چو خواهی کهی را همی کرد مهبزرگیش جز پایه پایه مده
که چون از گزافش بزرگی دهینه ارج تو داند نه آن مهی
چنان کن که همواره برتخت خویشاگر تیغ اگر گرز باشدت پیش
گه بار مگذار و مگمار کسبه شمشیر از افراز سر یا ز پس
به کس راز مگشای در هر پسیچبداندیش را خوار مشمار هیچ
کرا ترس و بیمی کنی گونه گونبه سوگند کن تا بترسد فزون
چو با موبدان رای خواهی زدنبه همشان مخوان جز جدا تن به تن
ز هریک شنو پس مهین برگزینچنان کاین نه آگاه از آن آن از این
به کس روی منمای جز گاه گاهبه هر هفته ای برنشین با سپاه
به ره دادخواهی چو آید فرازبده داد و دارش هم از دور باز
به ناآزموده مده دل نخستکه لنگ ایستاده نماید درست
ز بن با زنان با ستیزه مکوشوزیشان نهان خویشتن دارگوش
به نیکویی آکن چو گنج آکنیبه دانش پراکن چو بپراکنی
ازآن کش روان با خرد بود جفتکسی باد دستی ز رادی نگفت
به نامه درشتی فراوان مگویکه تنگی دل شاه دانند ازوی
فرستادگان را مخوان زود پیشبجوی از نهان پس بخوان نزد خویش
به اندازه کن با همه گفتگویبه ایشان به گفتار پیشی مجوی
که گر بشکنیشان نباشدت ناموگر بشکنندت شود کارخام
فرسته گُسی ساز دانش پذیرنهان بین و پاسخ ده و یاد گیر
کسی کز نهانت نه آگه که چیستور آگه نداند به جز با تو زیست
نه دو روی باید نه پیکار جوینه می دوست از دل نه بیکار پوی
چو دیر آیدت پاسخ نامه باز بدان کاو فتادست کاری دراز
به هر جای بی دُر و گوهر مگردنه بی اسپ نیک و سلیح نبرد
چو پیدا شود دشمنی کینه جوینهان هر زمان پرس از کار اوی
چو با او نشاید نبرد آزمودبه چیز فراوانش بفریب زود
سپه را چو دادی به چیزی پسیچرسانشان به زودی و مفزای هیچ
چنان دان که در دادن زر و سیمندانند کز دشمنت هست بیم
بدان سازها جوی هر روز جنگکه دشمنت را چاره ناید به چنگ
پراکنده فرمای شب جای خوابمخور هیچ بی چاشنی گیر آب
طلایه دلاور کن و مهربانبگردان به هر پاس شب پاسبان
به لشکر در از خیل تنها مباشبه خیمه درون هیچ یکتا مباش
گریزان چو باشی به شب باش و بسکه تا بر پی از پس نیایدت کس
ز گردت مکن دور مردان مردکه باشند ایشان حصار نبرد
چو پیروز گردی بترس از خدایهمان از کمین مر سپه را بپای
گرفتن ره دشمن اندر گریزمفرمای و خون زبونان مریز
گر آری به کف دشمنی پرگزند مکش در زمان بازدارش به بند
توان زنده را کشتن اندر گدازنکردست کس کشته را زنده باز
بود کت نیاز افتد از روزگاربه از دوست آن دشمن آید به کار
بیندیش شب کار فردا نخستبدان رای رو پس که کردی درست
نژاد شهان از بُنه کم مکنمکن خاندانی که باشد کهن