بخش ۸۵ - نامه ی اثرط به گرشاسب
یکی نامه نزدیک گرشاسب زودنبشت و نمود آن کجا رفته بود
ز کابل شه و لشکر آراستنز نادادن باژ و کین خواستن
دگر گفت چون نامه خواندی بجایمزن دم جز آورده در اسپ پای
به زودی به من رس چنان ناگهانکه از خوان رسد دست سوی دهان
که من چون شد این نامه پرداختهبرفتم سپه رزم را ساخته
فرستاده بر جدری آمد برونیکی باد پی کوه کوهان هیون
کم آسای و دمساز وهنجار جویسبک پا و آسان دو و تیز پوی
شکیب آوری رهبری تیزگامستوهی کشی کم خور و پر خرام
شتابنده از پیش و رهبر ز پسجهنده رهان و گریزنده رس
چو موج از نهیب و چو آتش ز تابچو خاک از درنگ و چو باد از شتاب
به رای از خرد تیز دیدارتربه پای از کمان تند رفتارتر
خبردار و برنادل و تیزهوشبه ره دیدهبان چشم و جاسوس گوش
بدانسان همی شد که هزمان ز گردپیاش با قضا گفت از راه گرد
کمان وار گردنش و جستن چو تیرخمیرش پی و خاره زو چون خمیر
گهی در زمین یار درندگانگه اندر هوا جفت پرندگان
اگر سینه برکوه خارا زدیبکندی و بر ژرف دریا زدی
پی مورچه بر پلاس سیاهبدیدی شب تیره صد مِیْل راه
به پای آن کجا دیده بگماشتیسبکتر ز دیدار بگذاشتی
تنش ابر بد برق دندان تیزخویاش قطره باران و کف برف ریز
چو تیر از کمان بُدْش جستن ز جایبسان ستاره نشانهای پای
ز منزل به منزل همی شد چناندمان و دوان و جهان چون جهان
چو زنگی که بازی کند در خروشدو لب کرده لرزنده در بانگ و جوش
چو انگشت کاسان شمارد شمارپیاش بُد شمارندهٔ کوه و غار
به یک چشم زخم آزمون را درنگبجست از شَدَن تا به شهر زرنگ
سپهدار را بود کنداگریبسی یافته دانش از هر دری
بدو گفته بد راز اختر نهانکه خیزد یکی شورش اندر جهان
درین مه ز کابل سپاهی به جنگبیاید بر اثرط کند کار تنگ
ز زاول گُرُه کشته گردد بسیز پیوستگانت کم آید کسی
ترا رفت باید سرانجام کارکنی رزم و زاختر شوی کامکار
فرستاده اینک به راه اندرستچو هفته سرآید درست ایدرست
بِبُد هفته و کس نیامد ز راهبر او تند شد پهلوان سپاه
دژم گفت چون بخش اختر درستندیدی دروغ از تو گفتن که جست
دروغ آبروی از بنه بستردنگوید دروغ آنکه دارد خرد
به گرد دروغ آن که گردد بسیاز او راست باور ندارد کسی
هر آهو که خیزد ز کژ یک سُخُنبه صد راست نیکو نگردد ز بُن
زبانی که باشد بریده ز جایاز آن به که باشد دروغ آزمای
ستاره شمر شد دژم روی و گفتبه دارنده دادار بی یار و جفت
بدین چهره انگیز گوهر چهاربدین هفت رخشنده و هفت تار
که ننشینم امروز پیشت ز پایجز آنگه که گفتِ من آید به جای
وگرنه نیارم بدین کار دستبر آتش نهم دفترم هرچه هست
بگفت و سطرلاب برداشتههمی بُد به ره دیده بگماشته
چو از بیم شب زرد شد چهر خَوردوان پردهدار اندر آمد ز در
که بر در فرستادهای تیزگامرسیدهست و دارد ز اثرط پیام
سپهدار خواندش بر خویش زودبپرسید و دید آنچه در نامه بود
همان بود کاختر شمر گفت راستز بهرش سبک خلعت و یاره خواست
شد از دانشش خیره اندر نهفتازین خوبتر دانشی نیست گفت
به اسپ نبردی درافکند زیندو صد گرد کرد از دلیران گزین
شب و روز پوینده زآنسان شتافت که باد وزان گردش اندر نیافت
چنین تا به کوهی که بُد جای شیرز بر نیستان بود و گندآب زیر
چو تندر همه بیشه بانگ هژبرشده گَردشان گِردِ گردون چو ابر
به گُردانش باشید گفتا به جایکه تنها مرا رزم شیرست رای
شوم زین هژبران آکنده یالیکی را کنم شاه کابل به فال
هم از پیشش اندر کمین شکارسه شیر شکاری شدند آشکار
به گردون همی برفشاندند خاکبه نعره دل سنگ کردند چاک
یکی پیشرو بود با خشم و زورسپهبد سبک پای برزد به بور
برآورد بر زه خم شاخ کرگز ترکش برآهخت زنبور مرگ
به زخم خدنگ دو پیکان سرشفرو دوخت با حلق و یال و برش
بزد نیزه بر گُرده گاه دگربه کامش برافشاند خون جگر
فکند از سِیُم سر به تیغ نبردگرفت آنگهی ره شتابان چو گرد
دهی دید در راه بر ساده دشتبه پایان ده با سپه برگذشت
از آن ده برهمن یکی مرد پیربه آواز گفت ای یل گرد گیر
هنرمند گرشاسب گر نام تستنیای تو جمشید شه بُد درست
به مردی جهان را بخواهی گرفتبسی رزمها کرد خواهی شگفت
به بند آوری بازوی منهراساز آن دیو گیتی کنی بی هراس
بپرسید گرشاسب از راه راستچه دانستی این وآگهیت از کجاست
بگفتا کز اندیشهٔ دوریابببینم همه بودنیها به خواب
نشان آنکه دی شیر کُشتی به راهبه کاول همی رانی اکنون سپاه
ز شاهش بخواهی ربودن شهیکنی شهر و بومش زمردم تهی
برین مژده خواهم کزاین کارزارچو رفتی به بتخانهٔ سوبهار
بر آن خانه وآن بَدپرستان گزندنسازی که یزدان ندارد پسند
براین گر به سوگند پیمان کنیخرد را به فرهنگ فرمان کنی
سه پندت دهم نغز کز هر سه زودگری نام و باشدت بسیار سود
سپهبد به فرمانْش سوگند خَوردچنین گفتش آنگه پرستنده مرد
که گر دختر شاه کابل به جامگه بزمت آرد می لعل فام
بدان کان فریبست نازش مخربفرمای تا او خورد تو مَخَور
دوم گرْت روزی ز پیش سپاهزنی در یکی خانه خواند ز راه
مشو گرچه زن لابه سازد بسیبه جای تو بفرست دیگر کسی
سوم پند شهری که نو ساختیبه رنجَش بسی گنج پرداختی
همه بومش از ریگ دارد نهادهمی خواهد آکندن از ریگ باد
به پیشش بر از چوب ورغی ببندچو بستی ز ریگش نباشد گزند
سپهدار از او هر سه پذرفت و رفتهمی شد شب و روز چون باد تفت