گنج

بخش ۸۰ - رفتن گرشاسب به درگاه شاه روم و کمان کشیدن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۲ بیت
چو بنهاد گردون ز یاقوت زردروان مهره بر بیرم لاجورد
سپهبد سوی دیدن شاه شدبه نزد سیه پوش در گاه شد
بدو گفت کز خانه آواره امز ایران یکی مرد بیواره ام
به پیوند شاه آمدم آرزویبخواهم کشیدن کمان پیش اوی
جدا هر کسش خیره پنداشتندز گفتار او خنده برداشتند
که گنج و سلیح و سپاهت کجاستاگر دختر شهریارت هواست
ز شاهان و از خسروان زمینبسی خواستند از شه ما همین
تو مردی یک اسپه نهفته نژادبه تو چون دهد چون بدیشان نداد
چو چندی گواژه زدند او خموشبرآشفت و گفت این چه بانگ و خروش
به گیتی بسی چیز زشت و نکوستبه هر کس دهد آنچه روزی اوست
بسا کس که بر خورد و هرگز نکاشتبسا کس که کارید و بر برنداشت
بسا زار و بیمار و نومید و سستکه مُردش پزشک و ببود او درست
بزرگ آن نباشد که شاه و سترگبزرگ آنکه نزدیک یزدان بزرگ
کشیدن کمان است پیمان شاهچو بوداین چه بایست گنج و سپاه
سلیح ار ندارم نه لشکر نه گنجدل و زور دارم به هنگام رنج
خرد جوشن و بازوام خنجرست هنر گنج و تیر و سنان لشکرست
کرا نازمودی گه نام و لاف نشاید شمردنش خوار از گزاف
ز یکی چراغ آتش افروختنتوان بیشهٔ بی کران سوختن
به شاه آگهی داد سالار باربدو گفت شه رو ورا ایدر آر
بود ابلهی غرچه ای بی گمانبخندیم باری بدو یک زمان
به سیلی رگ سرش پیدا کنیمخمار شبانه بدو بشکنیم
کسی به نداند کشیدن ستمز درویش جایی که بینی دژم
چو پیش شه آمد زمین داد بوسبپرسید شاهش ز روی فسوس
که داماد فرخنده شاد آمدیاز ایران شتابان چو باد آمدی
به بالا بلندی و آکنده یالچه نامی بدین شاخ و این برز و بال
بدو گفت گرد سپهبد نژادمرا باب نامم کمان کش نهاد
به دامادی شه گر آیم پسندبخواهم کشید این کمان بلند
چنانش کشم چون برآرم به زهکه بپسندی و گویی از دل که زه
بدو گفت شاه ار کشی این درستبه یزدان که فرزند من جفت تست
وگر نایی از راه پیمان برونز دار اندر آویزمت سرنگون
بدین خورد سوگند و خط داد شاهگوا کرد چند از مهان سپاه
چو شد بسته پیمانشان زین نشانکمان آوریدند ده تن کشان
نشسته به نزد پدر ماه چهرشده گونه از روی و لرزان ز مهر
سپهبد چو باید به زانو نشستبه دیدار دلبر بیازید دست
کمان را ز بالای سر برفراشتبه انگشت چون چرخ گردان بگاشت
به زانو نهاد و به زه بر کشیدپس آنگاه نرمک سه ره در کشید
چهارم درآهخت از آنسان شگفتکه هر دو کمان گوشه گوشش گرفت
کمان کرد دو نیم و زه لخت لختهمیدون بینداخت در پیش تخت
برآمد یکی نعره زان سرکشاندرو خیره شد شاه چون بی هشان
بدو گفت کانت به گوهر رسیدبر شادی از رنجت آمد پدید
کنون جفت تست از جهان دخترمتوی فال فرخ ترین اخترم
ولیکن زمان ده که تا کار اویچو باید بسازم سزاوار اوی
زمان گفت ندهم که او مرمراستاگر وی زمان خواهد از من رواست
من اکنون ز شادی نگیرم گذرچه دانم که باشد زمانی دگر
ز دختر بپرسید پس شهریاربترسید دختر ز تیمار یار
که سازد نهان شه به جانش گزندچنین گفت کای خسرو ارجمند
گر او زور کم داشتی زین کمانسر دار جایش بُدی بی گمان
کنون چون گرو برد پیمان وراستچه خواهم زمان زو که فرمان وراست
کس از تخمهٔ ما ز پیمان نگشتنشاید ترا نیز از آیین گذشت
دروغ آزمودن ز بیچارگیستنگوید کرا در هنر یارگیست
زنان را بود شوی کردن هنربر شوی به زن که نزد پدر
بود سیب خوشبوی بر شاخ خویشولیکن به خانه دهد بوی بیش
زن ار چند با چیز و با آبروینگیرد دلش خرمی جز به شوی
چو نیمه است تنها زن ار چه نکوستدگر نیمه اش سایهٔ شوی اوست
اگر مامت از شوی برتافتیچو تو شاه فرزند کی یافتی
ز مردان به فرزند گیرند یادزن از شوی و مردان ز فرزند شاد
برآشفت شه گفت بر انجمندریغا ز بهرت همه رنج من
بتو داشتم عود هندی امیدکنون هستی از آزمون خشک بید
گمان نام بردمت ننگ آمدیگهر داشتم طمع سنگ آمدی
برو کت شب تیره گم باد راهز پس آتش و باد و در پیش چاه
اگر مرغ پران شوی ور پریپیی زین سپس کاخ من نسپری
ز هر کس پشیمان تر آن را شناسکه نیکی کند با کسی ناسپاس
نهادش کف اندر کف پهلوانکه تازید زود از برم هر دوان
اگرتان بود دیر ایدر درنگنبینید جز تیرباران و سنگ
سپهبد گشاد از دو بازوی خویشز یاقوت رخشان دو صد پاره پیش
بر افشاند بر تاج دلدار ماهشد از شهر بیرون هم از پیش شاه
نشاندش بر اسپ و میان بست تنگهمی رفت پیشش به کف پالهنگ
خبر یافت بازارگان کاو برفتبه بدرود کردنش بشتافت تفت
پسش برد یک کیسه دینار زردابا توشه و بارهٔ ره نورد
بدو داد و برگشت زی خانه بازخبر شد به نزد شه سرفراز
بخواندش بپرسید کاین مرد کیستبدو مهر جستن ترا بهر چیست
زبان مرد بازارگان برگشادهمه داستان پیش شه کرد یاد
ز راه و ز دزدان و از کار اویز زور و ز مردی و پیکار اوی
رخ شاه از انده پر آژنگ شدز کرده پشیمان و دلتنگ شد
به دل گفت شاید که هست این جوانز پشت کیان یا ز تخم گوان
اگر او نبودی چنین نامدارز لؤلؤ نکردی به پیشم نثار
سری با دو صد گرد گردن فرازفرستاد کآریدش از راه باز
مجویید گفت از بن آیین جنگبه خوشی بکوشید کآید به چنگ
دوم روز نزدیکی چشمه ساررسیدند زی پهلوان سوار
سپهبد چو دید آسمان تیره فامبزد بر سر اسپ جنگی لگام
درآمد به هنجار ره ره نوردز زین کوهه آویخت گرز نبرد
دمان شد سنان بر همه کرد راستخروشید کاین گرد و تازش چراست
بدو پیشرو گفت فرمود شاهکه تابی عنان تکاور ز راه
همی گوید ار بازگردی برم ازین پس تو باشی سر لشگرم
همی گوید ار باز گردی برم ازین پس تو باشی سر لشگرم
همه کشور و گنج و گاهم تراستبرم بیشی از دیده و دست راست
نتابم سر از رای تو اندکیتنِ ما دو باشد دل و جان یکی
چنین داد پاسخ که شه را بگویکه چیزی که هرگز نیابی مجوی
پی صید جسته شده تیز گامچه تازی همی خیره در دست دام
هر آن خشت کز کالبد شد به دربرآن کالبد باز ناید دگر
گهر داشتی ارج نشناختیبه نادانی از کف بینداختی
بر چشم آن کس دو دیده تباهکجا روشن آید درفشنده ماه
ندانی همی زشت کردار خویشبدانی چو پاداشت آید به پیش
نه آگه بود مست بی هُش ز کارشود آگه آن گه که شد هوشیار
به فرمان اگر بست باید میانچرا باید آمد سوی رومیان
بر شاه ایرانم امید هست
چراغم چه باید چو خورشید هست
کرا پر طاووس باشد به باغچگونه نهد دل به دیدار زاغ
به دست شهان بر چو خو کرد باز
شود زآشیان ساختن بی نیاز
بهین جای هر جا که باشم مراستکجا گور و دشتست و آب و گیاست
نیایم ز پس باز ازین گفته بسز پس باد رویم گر آیم ز پس
کنون گر نتابید زی شه عنانز گفتن گرایم به گرز و سنان
سخن کس نیارست کردن درازهمه خوار و نومید گشتند باز
سپهبد شتابید نزدیک ماهزمانی برآسود و برداشت راه
به سوی بیابان مصر از شتابهمی راند یک هفته بی خورد و خواب