گنج

بخش ۸ - در صفت جان و تن گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۵ بیت
چنین دان که جان برترین گوهر استنه زین گیتی از گیتی دیگرست
درفشنده شمعیست این جان پاکفتاده درین ژرف جای مغاک
یکی نور بنیاد تابندگیپدید آر بیداری و زندگی
نه آرام جوی و نه جنبش پذیرنه از جای بیرون و نه جای گیر
سپهر و زمین بستهٔ بند اوستجهان ایستاده به پیوند اوست
نهان از نگارست لیک آشکارهمی برگرد گونه گونه نگار
کند در نهان هرچه رأی آیدش رسد بی زمان هرکجا شایدش
ببیندت و دیدن ورا روی نیستکشد کوه و همسنگ یک موی نیست
تن او را به کردار جامه است راستکه گر بفکند ور بپوشد رواست
به جان بین گرامی تن خویشتنچو جامه که باشد گرامی به تن
تنت خانه ای دان به باغی درونچراغش روان زندگانی ستون
فروهشته زین خانه زنجیر چارچراغ اندر او بسته قندیل وار
هر آن گه که زنجیر شد سست بندزهر گوشه ناگه بخیزد گزند
شود خانه ویران و پژمرده باغبیفتد ستون و بمیرد چراغ
از آن پس چو پیکر به گوهر سپردهمان پیشش آید کز ایدر ببرد
چو دریاست گیتی تن او را کنار بر این ژرف دریاست جان را گذار
به رفتن رهش نیست زی جای خویشمگر کشتی و توشه سازد ز پیش
تو کشتیش دین و دهش توشه دانره راست باد و خرد بادبان
و گرنه بدان سر نداند رسیددر این ژرف دریا شود ناپدید
گرت جان گرامیست پس داد کنز یزدان و پادافرهش یاد کن
ز تو هرچه نتوانی ایزد نخواستتو آن کن که فرمودت از راه راست
مپندار جان را که گردد نچیزکه هرگز نچیز او نگردد بنیز
تباهی به چیزی رسد ناگزیر که باشد به گوهر تباهی پذیر
سخنگوی جان جاودان بودنیستنه گیرد تباهی نه فرسودنیست
از این دو برون نیستش سرنبشتاگر دوزخ جاودان گر بهشت