گنج

بخش ۵۱ - دیگر جزیره که آن رامنی خوانند

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۸ بیت
که آن جای را رامنی نام بود یکی خوش بهشت دلارام بود
کُه و دشت او بود بر هر کنار درختان کافور سیصد هزار
همه چون بر انگشت بفسرده شیر وزو شاخها چون سرافکنده پیر
تو گفتی که ابری برآمد شگرف برآن بی شُمر ژاله بارید و برف
چو دست کمندافکنان روزِ کار همه شاخها پُر ز پیچیده مار
زمین سر به سر گفتی از پیش شیدز کافور در چادری بُد سپید
برو راه ماران شکن در شکن چو آهخته بر برف پیچان رسن
همی یخ شد از بوی کافور خوی برانگیخت از مغر سرمای دی
به هر شاخ کافور بر جای جای بسی مرغ دیدند دستان سرای
از آن مرغ هر کس چنین کرد یادکه چون آشیان کرد و خایه نهاد
شود مار تا بچه اش زآشیان بیارد جهد خایه تُند از میان
زند بر سر و چشم مار از ستیز تن خویش تا مار گیرد گریز
پس آن مرغ تا بچه آرد بروننهد خایه از گرد خانه درون
که تا گر دگر ره شود مار باز نیارد بدان آشیان شد فراز
همان جای دیدند کوهی سیاه گرفته سرش راه بر چرخ ماه
درختی گشن شاخ بر شخ کوهاز انبوه شاخش ستاره ستوه
بلندیش با چرخ همباز بود ستبریش بیش از چهل باز بود
زعود و ز صندل به هم ساختهبه سر برش ایوانی افراخته
دگر ره سپهدار پیروزبختز ملاح پرسید کار درخت
که بر شاخش آن کاخ بر پای چیست چنین از بَِر آسمان جای کیست
چنین گفت کآن جای سیمرغ راستکه بر خیل مرغان همه پادشاست
هر آن مرغ کاینجاست از بیم اوی نیارد بُد این ز آن دگر کینه جوی
به کوه اژدها و به دریا نهنگهر آنجا که یابد بدرد به چنگ
چو گمراه بیند کسی روز و شب ز بی توشگی جان رسیده به لب
از ایدر برد نزدش اندر شتاب به چنگال میوه به منقار آب
به سوی رَهِ راست باز آردش ز مردم کرا دید ناز آردش
پدید آمد آن مرغ هم در زمان ازو شد چو صد رنگ فرش آسمان
چو باغی روان در هوا سر نگونشکفته درختان درو گونه گون
چو تازان کُهی پر گل و لاله زار زبالاش قوس قزح صد هزار
ز باد پرش موج دریا ستوه ز بانگش گریزان دد از دشت و کوه
به منقار بگرفته یکی نهنگ چهل رش فزون اژدهایی به چنگ
بر آن آشیان رفت و سر بر فراخت تو گفتی ز دیبا یکی کِلّه ساخت
سپهبد فروماند خیره به جای همی گفت ای پاک و برتر خدای
به هر کار بینا و دانا تویی به هر آفرینش توانا تویی
تو سازیدی این هفت چرخ روان ستاره معلق زمین در میان
جهان را گهر مایه کردی چهار وزایشان تن جانور صد هزار
به هر پیکری نو برآری همی بر آنسان که خواهی نگاری همی
کنی هر چه خواهی و کس راه راستجز از تو نداند که چونان چراست
به کار اندرت رنج و همباز نیست سخنهات را حرف و آواز نیست
ز مرده تن زنده آری فراز پدید آوری مرده از زنده باز
تو دانی یکی قطره آب آفرید که باشد درو هر دو گیتی پدید
ز خاک آن هنر هم تو پیدا کنی کز آن جای گویا و بینا کنی
گمست آن که سوی تواش راه نیست به دل کور هر کز تو آگاه نیست
برینسان به پرواز پرنده کوه تو کردی کزو خشک و تر را ستوه
نشیمنش را زابر بگذاشتی به صد رنگ پیکرش بنگاشتی
همیدون نیایش کنان گشت باز همی گشت با هر که بُد سرفراز
ز کافور و عنبر کجا یافتند ببردند هر چند برتافتند
وز آن جای رفتند زی هر دو زورجزیری سزاوار شادی و سور