بخش ۴۹ - صفت جزیره دیگر
جزیری بُد آن نیز با رنگ و بوی که عنبر بس افتد ز دریا بدوی
ز دریا کجا عنبر افتد دگربر آن یک جزیره بود بیشتر
بگردید مهراج هر سو بسیهمان پهلوان نیز با هر کسی
گیایش همه بود تریاک زهربه کُه سنگش از کهربا داشت بهر
شکفتی گل نوشکفته ز سنگبسی بود هر گونه از رنگ رنگ
هم از میوه هایی که خیزد خزانکز ایرانیان کس نبد دیده آن
یکی بیشه دیدند گند آب و نیکه آن آب مستی نمودی چو می
ازو هر که خوردی فتادی خموشزمانی بُدی و آمدی باز هوش
کبابه به هر جای بسیار بودکه هریک مه از نار بر بار بود
گیا بُد که چون سوی او مرد دستکشیدی، شدی خفته بر خاک پست
چو زو مرد کف باز برداشتیز پستی دگر سر برافراشتی
نمودند دیگر گیاهی سپیدسیاهش گل و بیخ چون سرخ بید
بُدی دودگون روز بر دشت و راغشب از دور درتافتی چون چراغ
گیا بُد که چون سنگ آهن ربایکشد آهن او زر کشیدی ز جای
دگر سنگ بُد نیز کز دور سیم ربودی ورا زیر و گشتی دو نیم
ز گلها گلی بُد که هرکس ببوی گرفتی ، بخندیدی از بوی اوی
گلی بُد که چون بوی بردیش مردشدی زار و گرینده بی سوک و درد
چنین چند بُد ز آن که نتوان شمردکرا رای بُد هرچه بایست برد
دگر جای دیدند چندین گروهز عنبر یکی توده مانند کوه
به یک بار چندانکه یک پیلوارهمانا به سنگ رطل بد هزار
به گرشاسب بخشید مهراج و گفتکه هرگز کس این را ندیدست جفت
گواهی دهم کاین شگفتی درستهم از فرّ ایران شه و بخت تست
یکی چشمه دیدند نزدیک اویبه ده گام سوراخی از پیش جوی
همی هر گه از چشم آن چشمه آبشدی در هوا همچو تیر از شتاب
ز بالا فرود آمدی همچو دودبدان تنگ سوراخ رفتی فرود
ازو هرچه گشتی چکان بی درنگشدی بر زمین ژاله کردار سنگ
سپید آمدی سنگ او سال و ماهجز اندر زمستان که بودی سیاه
نه کس دید کان آب را ره کجاستنه سیر آمد از خوردنش هر که خواست
وز آنجای خرّم بی اندوه و رنجکشیدند سوی جزیرهٔ هرنج