گنج

بخش ۴۷ - پرسش های دیگر و پاسخ برهمن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
ز هر دانشی چیست بهتر نخستچه چیز آن که دانست نتوان درست
به ما چیست نزدیکتر در جهانهمان دورتر نیز وز ما نهان
بتر دشمن و نیکتر دوست چیستسرِ هر درستی و هر درد چیست
بهین رادی آن کت کند نیکنامچه سان و توانگر ترین کس کدام
دل کیست همواره مانده نژندکرا دانی ایمن به جان از گزند
چه چیز آن که یاور نخواهد کسیچه چیز آن که با یار باید بسی
چه دانی که از گیتی آن نیکترچه چیز آن که شد باز ناید دگر
چه بیشست در ما و چه کمترستچه گوهر که بهتر ز هر گوهرست
چه نرم آن که ز آهن بسی سخت ترهم از مردمان کیست بی بخت تر
مه از کوه وز وی گرانتر چه چیزبه نیروترین کس کدامست نیز
به گیتی سیاهی ز زنگی چه بیشکه بی ترس و ایمن ز یزدان خویش
ز روزی و دانش چه کاهد بگویچه چیز آورد بیشتر غم به روی
برهمن چنین گفت کای رهنمونشنو پاسخ هر چه گفتی کنون
ز دانش نخست آنچه آید به کار بهین هست دانستن کردگار
دگر آن که نتوانش دانست راستبزرگی و خوبی یزدان ماست
به ما مرگ نزدیکتر بی گمانکه بیمست کاید زمان تا زمان
ز روزی مدان دورتر کان گذشتکه هرگز نخواهد بُدش بازگشت
دو چیزست اندر جهان نیکترجوانی یکی تندرستی دگر
زما آن که چون شد نیابیم بازجوانیست چون پیری آمد فراز
همه درد تن در فزون خوردنستدرستیش به اندازه پروردنست
بهین دوستست از جهان خوی خوشخوی بد بتر دشمن کینه کش
به جان از بدی ایمن آنست و بسکه نیکی کند بد نخواهد به کس
بود بیش اندوه مرد از دو تنز فرزند نادان و ناپاک زن
به ما در فزون از گمان نیست چیزچنان چون دم از کم زدن نیست نیز
بود مهتری آن که بایدش یارنخواهد ز بُن بخت یاور به کار
بهین رادی آن دان که بی درد و خشمببخشی نداری به پاداش چشم
نکو نامی از گیتی آنرا سزاستکه کردار او خوب وگفتار راست
دژم تر کسی مردِ رشکست و آزکه هر ساعتش مرگی آید فراز
چو نیک، کسی دید غمگین به جایبماند کند دشمنی با خدای
توانگر تر آن کس که خرسند ترچو والاتر آن کاو هنرمندتر
به نیرو تر آن کس که از روی دینکند بردباری گه خَشم و کین
گرانتر ز هر چیز بار گناهکزو جان دژم گردد و دل سیاه
دروغ بزرگست مهتر ز کوهکه گویند بر بیگناهان گروه
سه چیزست اندر جهان خاستهکه روزی و دانش کند کاسته
یکی شرم و دیگر سرافراشتنسوم پیشه را کاهلی داشتن
سیه تر دل مرد بی دین شناسکه نه شرمش از کس نه ز ایزد هراس
همان سخت تر ز آهن و خاره سنگمدان جز دل زفت بی نام و ننگ
بهین گوهری هست روشن خردکه بر هر چه دانی خرد بگذرد
خرد مر جهان را سَرِ گوهرستروان را به دانش خرد رهبرست
کسی باشد ایمن ز ترس خدایکه نبود گناهش چوشد زین سرای
دل از ترس یزدان ندارد دژمکه داند کز ایزد نباشد ستم
کسی نیست بدبخت وکم بوده ترز درویش نادان دل خیره سر
که نه چیز دارد نه دانش نه راینژندیش بهره به هر دوسرای
مرا دانش این بُد که گفتم نخستازین به روا باشد ار نزد تست
به فرهنگی ار ره تو دانی بسیرهی نیز شاید که داند کسی
بسی دان ره دانش افزون وکاستنداند خرد جز یکی راه راست
برو پهلوان آفرین کرد و گفتشدم با بسی خرمی از تو جفت
چراغ خرد در دل افروختمفراوان ز هر دانش آموختم
کنون خواهم از تو که با رای پاکچو رخ برنهی در نیایش به خاک
بخواهی که تا داور کردگارببخشد گناهم به روز شمار
وزین راه دشوار کِم هست پیش برد شاد زی میهن و مان خویش
بگفت این و زآب مژه رود کردببوسیدش از مهر و بدرود کرد