گنج

بخش ۴۴ - نکوهش مذهب دهریان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۰ بیت
دگر نیز دان کز گروهان دهردوسانند کز دینشان نیست بهر
گروهی به ایزدنگویند کسکه تا مر جهان را شناسند بس
ز هر جانور پاک وز رستنیهمه هر چه پیدا شود بر زمی
نگارندش اختر شناسد ز چرخطبایع به هر یک رسانند برخ
هم از گفت ایشان چنینست یادکه گیتی چنان کآینست از نهاد
در و پیکر هر چه گشت آشکارچنانست چون بآینه در نگار
که چیزی بود چون به دیدن رسیدبنا چیز گردد چو شد ناپدید
یکی مرد فرزانه هر چند گاه بیاید نماید دگر دین و راه
فرستاده ام گوید از کردگارهمی گفته او کنم آشکار
نهد دوزخی و بهشتی ز پیشکه تا هر کس اندیشد از کرد خویش
درین همگره باز گویند نیزکه ناید درست آنچه دانش به چیز
نخستین گیایی نماید درختبُنه گیرد آن گه کند بیخ سخت
از آن پس زند شاخ و برگ آورددهد بار و سایه فرو گسترد
درنگش به آخر درآرد ز پایشود کنده گرنه بپوسد به جای
ز بیخ اندرش تا گل و برگ و بربه هر سان که شد دانشی بُد دگر
چو این دانش آمد برفت آن نخست چو نادیده شد چیز نامد درست
نخست آب با خاک بُد هم سرشتگل تر بگردند پس خشک خشت
از آن خشت دیوار پیراستندز دیوار پس خانه آراستند
چو خانه کهن گشت و ریزنده پاکهمیدون دگر باره شد تیره خاک
به هر سان که گشت از نشان وز گهردگر دانشی بود نامش دگر
همه نام و دانش که از وی رسیدببد نیست و او نیز شد ناپدید
پس از هرچه خواهد بدو هست و بودندانی زیان چون چو دانی چه سود
چه دانی و گر گوید این دور یابکه هست آتش این کش همی گویی آب
گرین کش همی تن شماری سرستورین کش همی پیل خوانی خرست
نه این چیزها را تو گسترده ایو گر نام هر یک تو آورده ای
چنین یافه ها را سراینده اندکه بر هیچ دانش نه پاینده اند
از آنست گفتارشان زین نشانکه یک چشمکانند و کم دانشان
نگه میکنند آنچه هست از برون ندارند دیدارِ چشم درون
اگر بس بدی دیدن آشکارز بُن نامدی دیدن دل به کار
همی دیدن دل طلب هر زمانکه از دیدن دل فزاید روان