گنج

بخش ۱۶ - پادشاهی شیدسب و جنگ کابل

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۶ بیت
بر اورنگ بنشست شیدسب شاد به شاهی دَرِ داد و بخشش گشاد
یکی پورش آمد ز تخمی بزرگ به رسم نیا نام کردش طورگ
چو شد سرکش و گرد و دهسال گشت به زور از نیا وز پدر در گذشت
یلی شد که در خَمّ خام کمند گسستی سر زنده پیلان ز بند
کس آهنگٌ پرتاب او درنیافت ز گردان کسی گرز او برنتافت
ز بالای مه نیزه بفراشتی ز پهنای کُه خشت بگذاشتی
گران جوشن و خود کردی گزین به چابک, سواری ربودی ز زین
پدرش از پی کینه روزی به گاه به کابل همی خواست بردن سپاه
چو دید او گرفت آرزوساختن که من با تو آیم به کین آختن
پدر گفت کاین رای پدرام نیست تو خُردی, ترا رزم هنگام نیست
هنوزت نگشتست گهواره تنگ چگونه کشی از بَرِ باره تنگ
تو باید که در کوی بازی کنی نه بر بورکین رزم تازی کنی
پُر آژنگ رخ داد پاسخ طورگ که گر کوچکم هست کارم بزرگ
تو از مشک بویش نگه کن نه رنگ ز دُر گرچه کوچک بهابین نه سنگ
چو خُردی بزرگ آورد دستبرد به از صد بزرگی کِشان کار خرد
اگر کوچکم کار مردان کنم ببینی چو آهنگ میدان کنم
مران گرگ را مرگ به در ده که بی خورد ماند میان گله
پس از چه رسد سرفرازی مراچو کوشش ترا گوی بازی مرا
پدر شادمان شد گرفتش به بر زره خواست با ترگ و زرین سپر
یکی تیغ و کوبال و گرزگران همان پیل بالا و برگستوان
درفشی ز شیر سیه پیکرش همایی ز یاقوت و زر از برش
بدو داد و کردش سپهدار نو بخواهید گفت اسب سالار نو
غو کوس بر چرخ و مه برکشید به پرخاش دشمن سپه برکشید
وزان روی کابل شه از مرغ و مای جهان کرد پر گرد رزم آزمای
بُد او را یکی پور نامش سرند که زخمش ز پولاد کردی پرند
درفش و سپه دادش و پیل و ساز فرستادش از بهر کین پیشباز
دو لشکر چو درهم رسیدند تنگرده برکشیدند, برخاست جنگ
به مه برشد از عاج مهره خروشجهان آمد از نای رویین به جوش
دل کوس بستد ز تندر غریوسر خشت برکند دندان دیو
پر از خاک شد روی ماه از نبردپر از گرد شد کام ماهی ز گرد
جهان کرد پر گرد آورد جویزخون خاست در جای ناورد جوی
ز بانگ یلان مغز هامون بخستاز انبوه جان راه گردون ببست
زمین همچو کشتی شد از موج خونگهی راست جنبان و گه چپ نگون
دزی بود هر پیلِ تازان به جنگز هر سوی او گشته پرّان خدنگ
ز گرد سیه خنجر جنگیانهمی تافت چون خنده زنگیان
کمان ابر و بارانش الماس شدسر و مغز پربار سر پاس شد
تو گفتی هوا لاله کارد همیز پولاد بیجاده بارد همی
ز بس کشته کآمد ز هردو گروهز خون خاست دریا و از کشته کوه
نه پیدا بُد از خون تن رزم کوشکه پولاد پوشست یا لعل پوش
چو شد سخت بر مرد پیکار کارروان گشت با تیغ خونخوار خوار
به پیش پدر شد طورگ دلیربپرسید کای برهنر گشته چیر
سرند از میان سران سپاهکجا جای دارد بدین رزمگاه
کدامست ازین جنگیان چپ و راستسلیحش چه چیزو درفشش کجاست
که گر هست بر زین که کینه کشهم اکنون کشان آرمش زیرکش
بدو گفت آنکو به قلب اندرونستادست و بر کتف رومی ستون
به سر بر درفشان درفشی سپیدپرندش همه پیکر ماه و شید
کلاه و سپر زرد و خفتانش زردهمان اسب و برگستوان نبرد
تو گویی که کوهیست از شنبلیدکه باد وزانش از بر آتش دمید
دلاور ز گفتِ پدر چون هژبریکی نعره زد کآب خون شد در ابر
یکی تیز کرد از پی جنگ چنگبر آهخت گلرنگ را تنگ تنگ
چنان تاخت تند ارغُن سنگ سمکه در گنبد از گرد شد ماه گم
به زخم سر تیغ و گرز و سنانهمی تافت در حمله هرسو عنان
به هر حمله خیلی فکندی نگونبه هر زخم جویی براندی ز خون
دل پیل تیغش همی چاک زدز خون خرمن لاله بر خاک زد
شد آن لشکر گشن پیش طورگرمان چون رمه میش از پیش گرگ
به هم شان برافکند یکبارگیهمی تاخت تا قلبگه بارگی
سرند از کران دید دیوی به جوشبه زیر اژدهایی پلنگینه پوش
از آسیبش افتاده بر پیل پیلسواران رمان گشته بر میل میل
برانگیخت کُه پیکرِ بادپایبه گرز گران اندر آمد ز جای
چنان زدش بر کرگ ترگ ای شگفتکه کرگش ز ترگ آتش اندر گرفت
طورگ دلاور نشد هیچ کٌندعقاب نبردی برانگیخت تٌند
بیاویخت از بازویش گرز جنگبزد بر کمربندش از باد چنگ
ز زین درربود و همی تاختشبه پیش پدر برد و انداختش
چنین گفت کاین هدیه کابلینگهدار ازین کودک زابلی
ازین پس یکی پرهنر دان مرامخوان کودک و شیر نر خوان مرا
دگر ره شد آهنگ آویز کردبر آورد گرز اسپ را تیز کرد
سپه چون سپهبد نگون یافتندهزیمت سوی راه بشتافتند
درفش و بٌنه پاک بگذاشتندگریزان ز کین روی برگاشتند
طورگ و دلیران زابل بدٌمبرفتند چندان که سود اسپ سم
از ایشان فکندند بسیار گردبه جای آن کسی رّست کش اسپ برد
گریزنده را تا به کابل فرازسنان از قفا هیچ نگسست باز
همه ره ز بس کشته بر یکدگرسر و پای و دل بود و، مغز و جگر
از آن دشت تا سال صد زیر گِلهمی گرگ تن برد و کفتار دل
چو پیروز گشتند از آن رزمگاهسوی زابل اندر گرفتند راه
فروماند کابل شه آشفته بختز شیدسب کین کش بترسید سخت
که ناگه سرآرد جهان بر سرندکُشد نیز هرچ از اسیران سرند
به بیچارگی ساو و باژ گرانبپذرفت با هدیه بیکران
کرا کُشته بد دادشان خونبهابدان کرد فرزند و خویشان رها
چو بگذشت ازین کار یکچند گاهبه شیدسب بر تیره شد هور و ماه
گرفت از پسش پادشاهی طورگسرافراز شد بر شهان بزرگ
یکی پورش آمد به خوبی چو جمنهاد آن دلارام را نام شم
ز شم زآن سپس اثرط آمد پدیدوزین هردو شاهی به اثرط رسید
به زور تن و چهره و برز و یالشد این اثرط از سروران بی همالی
چو با تاج بر تخت شاهی نشستبه نیکی میان بست و بگشاد دست
به هر کار بُد اخترش دلفروزبزرگی فزودش همی روز روز
بیاکند گنجش ز گنج نهانپر انبه شدش بارگاه از مهان