گنج

بخش ۱۴۳ - خبر یافتن فریدون از مرگ گرشاسب

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۱ بیت
چو نزد فریدون ز سوگ و ز غمرسید آگهی گشت از انده دژم
همه جامه زد چاک و بنداخت تاجغریوان به خاک آمد از تخت عاج
همی گفت گردا گوا سروراهژبرا جهانگیر نام آورا
که گیرد کنون گرز و شمشیر توچو بی کار شد بازوی چیر تو
به هر کشور از بهر من کارزارکه جوید چو شد مر ترا کار، زار
درختی بدی سال و مه بارورخرد بیخ و دین برگ و بارش هنر
درخت از زمین سرکشد برفرازتو زیر زمین چون شدی پست باز
چو گنجی بدی از هنر در جهاننهان گشتی و گنج باشد نهان
جهان از پس تو مماناد دیرشدم سیر ازاو کز تو او گشت سیر
روان تو زندست گر تن بمردندارد خردمند مرگ تو خرد
بدین سوک و غم در کبود و سیاهببد هفته ای با سران سپاه
به نزد نریمان چو یک هفته بودیکی سوکنامه فرستاد زود
سر نامه نام جهاندار گفتکه با جان دانا خرد ساخت جفت
تن زندگان را زمین جای کردز بر بیستون چرخ بر پای کرد
دهد جان و پس بازخواهد چو دادبد و نیک هرچ او کند هست داد
دگر گفت ازآن روز انده فزایرسید آگهی کند دل ها ز جای
به مرگ سپهبد جهان پهلوانکه یزدانش داراد روشن روان
ازین درد گردون به تاب اندرستستاره ز گریه به آب اندرست
گیا پشت از اندوه دارد به خمدل خاره پرجوش و خونست و غم
همان طبع گیتی بگشت ای شگفتجدا هریکی ساز دیگر گرفت
شد آتش به هر دل درون تف و تابسرشک خروشان روان خون ناب
زمین سر به سر سوک آن مرد شدهوا بر جگرها دم سرد شد
بدان ای سپهدار خسروپرستکه غم مر مرا از تو افزونترست
ولیکن چو خرسند نبوم چه سودکه با مرگ چاره نخواهدت بود
جهان چون یکی هفت سر اژدهاستکسی نیست کز چنگ و نابش رهاست
دهانش آتشست و شب و روز دمهوا سینه دم آب و هامون شکم
براو هفت سر هفت چرخ از فرازستاره همه چشمش از دور باز
سراسر شکم هستش انباشتهز بس گونه گون هرکس اوباشته
چه فرزانگان و چه مردان گردچه خوبان چه شاهان با دستبرد
چو شاهیست گردون ز ما کینه خواهشب و روز گردش ستاره سپاه
نبینی که بر جنگ ما ساختنهمی هیچ ناساید از تاختن
به یک گردش از زیر و بر چرخ وارکند کارها زیروبر صدهزار
جهان بزمگاهیست نغز از نشانمی اش عمر ما پاک و ما می کشان
جوانیش خوشی و مستیش نازغمش روز پیریست کآید فراز
ازین مستی آن کس که شد خفته پستنه هش یافت هرگز نه از خواب جست
اگر چند بسیار مانی بجایهم آخر سرآید سپنجی سرای
نه آن ماند خواهد که بازور و گنجنه آن کس که درویش با درد و رنج
بهشتی بدی گیتی از رنگ و بویاگر مرگ و پیری نبودی در اوی
کهن کارگاهیست برساختهکزاو کس نشد کار پرداخته
تن ما چو میوه ست و او میوه داربچینند یک روز میوه ز دار
شب و روز همواره با ما به راهدو پیک اند پویان سپید و سیاه
ولیکن ز پس ما بمانیم زودشوند این دو از پیش چون باد و دود
یکی جامه زندگانیست تنکه جان داردش پوشش خویشتن
بفرساید آخرش چرخ بلندچو فرسود جامه بباید فکند
ز ما تا ره مرگ یک دم رهستاگر دم درازست اگر کوتهست
چو پولیست این مرگ کانجام کاربرین پول دارند یکسر گذار
بمیرد هرآنکس که زاید درستشود نیست چونان که بود از نخست
نیابی کسی کش کسی مرده نیستدلی نیست کز گیتی آزرده نیست
کجا شد کیومرث شاه بلندکجا جم و طهمورث دیوبند
جهانشان به خاک اندر افکند پاکبرآورد پس گنجهاشان ز خاک
ازیشان نماندست جز نام چیزبرفتند و ما رفت خواهیم نیز
اگر مرگ بر ما نکردی کمینز بس جانور تنگ بودی زمین
تمامی مردم به مرگ اندرستکجا با فرشته چو شد هم پرست
اگر پهلوان رفت نامش بماندجهانبان بخواند ار جهانش براند
سپهر آب خود برد و او را نبرددلیری و فرهنگ مرد او نمرد
دهاد آفریننده خوب و زشتترا مزد نیکان مرورا بهشت
گر او شد کنون ماند گاهش تراسپردیم ما بارگاهش ترا
ز دل مهر او بر تو انگیختیمغمش را به شادی برآمیختیم
که تو یادگاری از آن پهلوانهمیشه بزی شاد و روشن روان
چو مه نو شود جامه نو ساز کنببر از غم و شادی آغاز کن
می و یوز خلعت ز بالای خویشفرستادم اینک به آیین به پیش
بدین تن بپوش و بد آن غم گسار بدین جوی بزم و بد آن کن شکار
چنان کن که در مهرگان نام رابیاری به نزدیک ما سام را
که تا دل به فرزند تو خوش کنیمبسوزیم غم را چو آتش کنیم
نگه کن مرا این نامه را وزفرود همینست گفتار و بر تو درود
فرسته شد و نامه و هدیه بردبپوشید خلعت نریمان گرد
به شادی فرستاده برگشت بازگه مهرگان راه را کرد ساز
سوی شاه با سام یل داد رویچو آگاه شد زو کی نامجوی
پذیره فرستاد یکسر سپاهپیاده شدش پیش از بارگاه
نشاندش بر اورنگ و پرسید چندبه خرسندی اش داد هرگونه پند
بدآن روز جشن گزین مهرگانگه بزم و رود پری چهرگان
بفرمود تا خوان نهادند کیپس از خوان نشستند در بزم می
بر اورنگ بد پهلوان پیش شاهسوی راستش سام بد نزدگاه
یکی ده منی جام زر پر نبیدندانستی آنرا به جز شه کشید
به یاد نریمان شه آن نوش کردنریمان همیدون به یادش بخورد
همان جام را سام گردن فرازبه یک دم به از هر دو انداخت باز
در او خیره شد شاه و گفت این سترگبود به ز گرشاسب چون شد بزرگ
بلند آتش مهرگانی بساختکه تفش ز چرخ اختران را بتاخت
درفشان درفشی برآمد به ماهز زر ذرها چرخ مشک سیاه
به هامون درش ذره سونش فشانبه گردش جهان چرخ اختر فشان
زمین شد یکی پرفروغ آفتابز زر رشتها چرخش از مشک ناب
چو کرده برون خنجر زردفامهزاران هزار از عقیقی نیام
چو در زرد حله کنیزان مستبه بازیگری دست داده به دست
همه پای کوبنده بر فرش چینز سر مشک پاشان گل از آستین
چو رزمی گران زنگیان ساختههمه غرقه در خون و تیغ آخته
چو لرزان کهی یکسر از زر خشکبر او بسدین قطره ابری ز مشک
بزرگان به بزم اندر آرام کزمنشستند با می گساران به بزم
سر چنگ سازنده جنگ شددم نای هم ناله زنگ شد
به کف جام می چشمه نوش گشتهوا پر نوای خلالوش گشت
ز بس رامش و خوشی مهترانگرفتند در چرخ بزم اختران
ز شادی همی کوفت مریخ دستبه دستان شده زهره می پرست
چنین بد مهی شاد شاه بلندنه بر گنج مهر و نه بر بدره بند
سر مه چو آمد نریمانش پیشبسی هدیه بخشیدش از گنج خویش
درفشیش داد اژدهافش سیاهجهان پهلوان خواندش اندر سپاه
دگر شیر پیکر درفشی به سامبداد و سپهبدش فرمود نام
چنین آمد این گیتی از فر و سازبدارد به ناز آورد مرگ باز
چو ماری که زرین دهد خایه بهرپس از ناگهان باز بکشد به زهر
درختیست با شاخ بسیار باربرش تازه گل یکسر و تیزخار
نخستین به گل شادخوارت کندپس آنگاه از خار خوارت کند
نه در وی کسی زیست کآخر نمردنه زاو شد کسی تا دریغی نبرد
ز دوران مگر مانده بیچاره ایمگرفتار این زال پتیاره ایم