بخش ۱۴۱ - پند دادن گرشاسب نریمان را
برفتند گریان و گرشاسب بازدگر باره شد با نریمان به راز
بدو گفت کآمد سر امید منز دیوار در رفت خورشید من
چو مرگ آمد و کار رفتن ببودنه دانش نماید نه پرهیز سود
ره پیری و مرگ را باره نیستبه نزد کس این هر دو را چاره نیست
دلم زین به صد گونه ریش اندرستکه راهی درازم به پیش اندرست
به ره باز خواهی که پیدا و رازنیابد کسی زو گذر بی جواز
یکی شهر نو ساختم چون زرنجبسی گنج گرد آوریدم به رنج
به تو ماندمش چون من آباد داربه فرزندمان همچنین یادگار
پس از من چنان کن که پیش خدایبنازد روانم به دیگر سرای
نگر تا گناهت نباشد بسیبه یزدان ز رنجت ننالد کسی
فرومایه را دار دور از برتمکن آنکه ننگی شود گوهرت
ازآن ترس کاو از تو ترسان بودوگر با تو هزمان دگرسان بود
مکن با سخن چین دوروی رازکه نیکت به زشتی برد پاک باز
به کس بیش از اندازه نیکی مکنکه گردد بداندیش بشنو سخن
چو زاندازه تن را فزایی خورشگرد دردمندی ز بس پرورش
شب و روز بر چار بهره بپاییکی بهره دین را ز بهر خدای
دگر باز تدبیر و فرجام را سیم بزم را چارم آرام را
به فرهنگ پرور چو داری پسرنخستین نویسنده کن از هنر
نویسنده را دست گویا بودگل دانش از دلش بویا بود
به فرمان نادان مکن هیچ کارمشو نیز با پارسا باد سار
مده دل به غم تا نکاهد روانبه شادی همی دار تن را جوان
ببخشای بر زیردستان به مهربرایشان به هر خشم مفروز چهر
که ایشان به تو پاک ماننده اندخداوند را همچو تو بنده اند
چنان زی که از رشک نبوی به دردنه عیب آورد عیب جوینده مرد
بود زشت در مرد جوینده رشکچو دیدار بیماری اندر پزشک
سپیدی به زر اندر آهو بوداگرچند در سیم نیکو بود
به گیتی چنان آور از دل پناهکه آیی به منزل به هنگام راه
چو دستت رسد دوستان را بپایکه تا در غم آرند مهرت بجای
ز دشمن مدار ایمنی جز به دوستکه بر دشمنت چیرگی هم بدوست
به هر کار مر مهتران را دلیرمکن کانگهی بر تو گردند چیر
مگردان از آزادگان فرهیمده ناسزا را بدیشان مهی
به آغالش هرکسی بد مکننشانه مشو پیش تیر سخن
مخند ار کسی را سخن نادرستکه گویایی جان نه در دست تست
کرا چهره زشت ار سرشتش نکوستمکن عیب کآن زشت چهری نه زوست
نکوکار با چهره زشت و تارفراوان به از نیکوی راستکار
گناهی که بخشیده باشی ز بنسخن زان دگر باره تازه مکن
چنان زی خردمند و دانا و رادکه تا بر بدت کس نباشند شاد
کرا نیست در دوستی راستیبیفشان تو از گرد او آستی
مگیر ایچ مزدور را مزد بازپرستندگان را مپیچ از نیاز
مکن بد که چو کردی و کار بودپشیمانی از پس نداردت سود
میاسای از اندیشه گونه گونکه دانش ز اندیشه گردد فزون
به کاری که فرجام او ناپدیدمبر دست کآن رای را کس ندید
به هرجای بخشایش از دل میارنگر تا همی چون کند روزگار
ز یکی ستاند همی هوش و رایزیکی سر از دیگری دست و پای
برآن کوش کت سال تا بیشتربری پایگاه از هنر پیشتر
هنرها به برنایی آور پدیدز بازی بکش سر چو پیری رسید
به تو هرکسی را که بگذاشتمنکودارشان همچو من داشتم
بگرد از جهان راه مهرش مپویاز آن پیشتر کز تو برگردد اوی
چو رخشنده تیغم ز تاری نیامبرآید شود لاله ام زردفام
تن ام را به عنبر بشوی و گلاببیا کن تهی گاهم از مشک ناب
بپوشم به جامه بر آیین جمکفن و آبچین ده به کافور نم
ستودانی از سنگ خارا برآرز بیرون بر او نام من کن نگار
به گردم همه جای مجمر بنهبه آتش دمان عود و عنبر بنه
از آن پس در خوابگه سخت کندل از دیدنم پاک پردخت کن
ز پوشیده رویان ممان کس به کویکه بیگانگانشان نبینند روی
شکیب آور از درد و بر من مشیبکه از مهر بسیار بهتر شکیب
به یک مه بمان سوک تا بد گماننگوید به مرگم بدی شادمان
زکم توشه هرکس که بینی نژنداگر پولی و چشمه کندمند
براین هر یکی ده یک از گنج منهزینه به مردم کن از رنج من
ز زندان درآور کرا نیست خونرها کن خراج دوساله برون
ز بی آبی آن را که ویران ببودنشان مرد و ده ساز و کشت و درود
چنان کن که هر کس که آید ز راهبرد توشه زو رایگان سال و ماه
در اندرزنامه سخن هرچه گفتنبشت و چو جان داشت اندر نهفت
زِ وِی هرچه آمخت از راه دینبیآموخت فرزند را همچنین