گنج

بخش ۱۲۲ - رفتن نریمان به شهر فغنشور

نریمان از آن پس چو یک مه نشستهر آنچ آمدش گنج خاقان به دست
به سالار شهر کجا برشمردبنه نیز هرچ آن نشایست برد
بدو گفت چون عمم آید فرازهمیدون بدو پاک بسپار باز
وز آنجا دو هفته بیابان و دشتسپرد و ز مرز کجا برگذشت
به شهر فغنشور شد با سپاهبزد خیمه گردش هم از گرد راه
فرستوه شاه فغنشور بودکز اختر به شاهیش منشور بود
بفرمود پیکار و بر باره شدهمه شهر با او به نظاره شد
نریمان همان روز در مرغزارهمی گشت بر گرد لشکر سوار
چو پیل دونده یکی گاو میشهمی تاخت خیلی درافکنده پیش
چپ و راست حمله برآراستههمه باره زو خنده برخاسته
نریمان چو دیدش پس از اسپ جستسُروهاش بگرفت هر دو به دست
به یک زور گردنش برتافت تفتسرش را بکند و بیفکند و رفت
شد از بیم بر چشم شه تیره هوربه دل گفت با این که شورد به زور
بشد جان جرماس و جنگی قلاچرا من شوم خیره پیش بلا
چو تازه گل روز پژمرده شدچراغ سپهر از پس پرده شد
بسازید صد تخت زیبا ز گنجز دینار چین بدره پنجاه و پنج
ستاره سراپردهٔ زرّبفتبه برگستوان و زره پیل هفت
چهل خیمه ساده ز چرم پلنگستاره ده از دیبهٔ رنگ رنگ
هزار اشتر از بختی و جنگلیدو صد اسپ تاتاری و جزغلی
صد از ریْدگ ترک و دلبر کنیزسلیح و طرایف ز هر گونه چیز
چو خورشید بر شیر بنهاد گاهمیان پیشش اندر به خم کرد ماه
همه برد پیش نریمان گردبه مهر آفرین کرد و بر وی شمرد
بدو گفت ما پیش تو بنده‌ایم کِه و مِه دل از مهرت آکنده‌ایم
به شهر اندرون هر چه خواهد سپاهبه داد و ستد برگشاد است راه
از آغاز کن کار فغفور راستپس آنگه ز ما هرچه خواهی تراست
سپهبد پسندید و بگشاد چهربپیوست با او به یک جای مهر
به بزم و به نخچیر و چوگان و گویزمانی نبودی جدا هیچ ازوی
چنین گفت یک شب فرستوه شاهکه دارم یکی خوب نخچیرگاه
کُه و دشتش آهو گله به گلههمان یال پرورده گور یله
گوزنان و غُرمان شده تیز دنبه شورش درون شیر با کرگدن
چو فردا شود چاک روز آشکارسزد گر بدان جای جویی شکار
می و بزم و نخچیر در هم زنیمدمادم نبید دمادم زنیم
به هر باده زآغاز شب تا به بناز آن دشت نخچیرشان بُد سخن
ببودند مست و بخفتند شادبه آرامگه جمله تا بامداد
چو از دیدهٔ روز پالود خوابدرنگ شب قیرگون شد شتاب
پگه دشت نخچیر برداشتندز گردون مه گرد بگذاشتند
خزان بد گه برگ ریزان رزانجهان سبز بیرم به زردی رزان
ز در و گهر تاک رشته نمایزمین زر گداز و هوا سیم سای
سرِ کُه سپید و رخ دشت زردخم باده لعل آبدان لاژورد
رسیده به جای سمن بادرنگسترده ز چهر سمن باد رنگ
کلنگان ز پر ساخته دستبندخروشان زده صف در ابر بلند
شکاری برآمد ز بالا و زیرصف غُرم و آهو بد و گرگ و شیر
ز شاخ گوزنان رمه در رمهزمین بیشه‌ای گشته عاجین همه
ز باران هوا همچو ابر بهارز خون تذروان زمین لاله زار
دمان یوز بازان بر آهو بره نگون ساخته چرخ بر کودره
به ناورد هر جای خرگوش و سگستوران به خوی غرقه مانده ز تگ
گرفته سوی کبک شاهین شتابز خون کرده چنگل عقیقین عقاب
فتاده غَوِ طبل طغری در ابرگریزان ز گرد سواران هژبر
ز کُه دیده‌بان نعره برداشتهکمین آوران گوش بفراشته
چو گردی شده یوز کش در نبردبود ترگ زرین و خفتانش زرد
همه زرد خفتانش در رزمگاهز خون گشته پر نقطهای سیاه
نهاده بر آهو سیه گوش چشمجهان چون درخش از کمینگه به خشم
سر گوش قیرین چو نوک قلمنشان پی‌اش بر زمین چون درم
سپهدار در حمله بر شیر و کرگبه پیکان همی ریخت الماس مرگ
گه افکند نخچیر بر دشت و راغگهی زد به غالوک در میغ ماغ
سر گور بود از کمندش به دامدل شیر شمشیر او را نیام
بیفکند شش کرگ و جنگی دو شیردل تشنه هامون ز خون کرد سیر
نشستند از آن پس میان فَرَزْدهمی برگرفتند کار از مَیَزْد
به زیر آب و زافراز بارنده برگمیانشان سرِ شیر و دندان کرگ
به کف جام و در گوش بانگ رباببر آتش سرین گوزنان کباب
همان جا که مرز فرستوه بوددزی جای دزدان نستوه بود
دزی سرش بر اوج رخشنده مهرره پر خمش نردبان سپهر
ز بالاش گفتی که در ژرف چاهفلک چشمه و چشم ماهیست ماه
به سالی شدی مرغ از او بر فرازبه ماهی رسیدی از او زیر باز
نریمان بپرسید کاین دز کراستفرستوه گفت ای رذ راه راست
یکی دزد رهدار با مرد شستدرین دز بر این کوه دارد نشست
ز گاوان و از گوسفندان همهز شهرم ربوده‌ست چندین رمه
زمان تا زمان کاروان‌ها بردپیی جز به تاراج و خون نسپرد
بر این کوه ره نیست از پیش و پسهمین یک تنه راه تنگست و بس
همه ساله خیلی برین کوهسارنشینند و ندهند کس را گذار
سپهدار گفتا رهانمت ازینکنم راست این کوه و دز با زمین
کمین را دو صد گرد سرکش بخواندبه بیغولها در نهان درنشاند
ز هر گوشه‌ای گفت دارید گوش چو من زین سرِ کُه بر آرم خروش
شما سر همه سوی بالا نهیدمترسید از راست وز چپ دهید
همان گه بپوشید خفتان کینز بالا قبا کرده زربفت چین
به دستار شاره بپوشید ترگنهان زیر در گرز بارنده مرگ
بیآمد چو شد تنگ با تیغ کوهزدند از برش بانگ تند آن گروه
کزاین سان براین کُه چه پویی دلیرمگر هستی از سرت یک باره سیر
برین رای تو چیز دزدیدنستو یا رای این کوه و دز دیدنست
چنین گفت کز دشت نخچیرگاهبه سالارتان نامه دارم ز شاه
از آن شاره سربند و چینی قباینهانش نیاورد کس را به جای
چو آمد بر تیغ کهسار و برز بزد نعره‌ای تند و بفراخت گرز
سپه یکسر آواش بشناختندخروشان سوی تیغِ کُه تاختند
ز دز نیز دزدان همه پیش بازدویدند و پیوست رزمی دراز
ز تف تبر وآتش تیغ و تاببرون تاخت از خاره آهن چو آب
چنان هر کمر جوی خون درگرفتکه کُه چادر لعل در سر گرفت
بر آن راهداران چو شد کار تنگبرفتند در دز گریزان ز جنگ
سپه صف زد از گرد دز چار سودل مهر و مه رزم کرد آرزو
ز پیکان کین آتش انگیختندبه هر جای لاتو در آویختند
هوا گشت زنبورخانه ز تیرشد از سنگ باران رخ خور چو قیر
همی جنگ عراده از هر کرانببارید بر مغز سنگ گران
همان ابر کُه بار پیکار سازکه بارانش از زیر بُد بر فراز
درختیست گفتی روان قلعه کناز آهن ورا برگ و شاخ از رسن
براو آشیان کرده مرغان جنگچه مرغان کشان مرگ منقار و چنگ
هرآن مرغ کز وی به پرواز شدز زخمش سر کوه پر ماز شد
بن باره سر تا سر آهون زدندنگون باره بر روی هامون زدند
به رخنه سپه سر نهادند زودز دزدان بکشتند هر کس که بود
به سالار دزدان چو بشتافتندبه کنجیش در خانه‌ای یافتند
تنی ده ز یارانش با او به همبه دشنه دریدند دل در شکم
نریمان یل هرچه چیزی شگفتدر آن دز بُد از خواسته برگرفت
دز آن گه فرستوه را داد بازکشیدند زی شهر با کام و ناز