گنج

بخش ۱۰۶ - پذیره شدن شاه روم گرشاسب را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۸ بیت
سه منزل پذیره شدش با سپاهزد آذین دیبا و گنبد به راه
بیاراست ایوان چو باغ ارمنثارش گهر کرد و مشک و درم
به شادیش بر تخت شاهی نشاستبسی پوزش از بهر دختر بخواست
بدش نغز رامشگری چنگ زنیکی نیمه مرد و یکی نیمه زن
سر هر دو از تن به هم رسته بودتنانشان به هم باز پیوسته بود
چنان کآن زدی این زدی نیز رودورآن گفتی این نیز گفتی سرود
یکی گر شدی سیر از خورد و چیزبدی آن دگر هم چنو سیر نیز
بفرمود تا هر دو می خواستندره چنگ رومی بیاراستند
نواشان ز خوشی همی برد هوشفکند از هوا مرغ را در خروش
ببودند یک هفته دلشاد و مستکه ناسود یک ساعت از جام دست
سر هفته با پهلوان شاه شادیکی کاخ شاهانه را در گشاد
سرایی پدید آمد آراستهبه از نو بهشتی پر از خواسته
دراو خرم ایوان برابر چهارز رنگش گهرها چو باغ بهار
یکی قصرش از سیم و دیگر ز زرسیم جزع و چارم بلورین گهر
درش بر شبه در و بیجاده بودزمینش همه مرمر ساده بود
دو صد خانه هم زین نشان در سرایسراسر به سیمین ستون ها بپای
به هر خانه در تختی از پیشگاهبر تخت زرین یکی زیرگاه
به هر تخت بر خسروی افسریسزاوار هر افسری پرگری
در آن روشن ایوان که بود از بلوردو بت کرده زرین چو ماه و چو هور
یکی چون زن از چهره دیگر چو مردز یاقوتشان تاج و از لاژورد
دو صد گونه کرسی در ایوان ز زربتی کرده بر هر یکی از گهر
یکی خادم از پیش هر بت شمنبر آتش دمان مشک و عنبر به من
یکی میل از سیم بفراختهیکی چرخ گردان بر آن ساخته
ز زر برج ها و اختران سپهرروان کرده از چرخ با ماه و مهر
شب و روز با ساعت و سال و ماهبدیدی در او هر که کردی نگاه
به پدرام باغی شد اندر سرایچو باغ بهشتی خوش و دلگشای
برآورده دیوارها از رخامرهش مرمر و جوی ها سیم خام
به دیوار بر جوی ها ساختهبه هر نایژه آب رز تاخته
همه باغ طاووس و رنگین تذروخرامنده در سایه نوژ و غرو
گلی بد که شب تافتی چون چراغبه روزی دو ره بشکفیدی به باغ
دو صد گونه گل بد میان فرزدفروزان چو در شب ز چرخ اورمزد
گلی بد که همواره کفته بدیبه گرما و سرما شکفته بدی
درخت فراوان بد از میوه داربه هر شاخ بر پنج شش گونه بار
قفس ها ز هرشاخی آویختهدر او مرغ دستان برانگیخته
به هر گوشه از زر یکی آبگیرگلاب آبش و ریگ مشک و عبیر
بسی ماهی از سیم و از زر ناببه نیرنگ کرده روان زیر آب
در آن باغ یک ماه دیگر به نازببودند و با باده و رود و ساز
سر مه یکی نامه آمد پگاهز جفت سپهبد به نزدیک شاه
بسی لابه ها ساخته زی پدرکه از پهلوان چیست نزدت خبر
ز هرچ آگهی زو به سود ار گزندبدان هم رسان زود نزدم نوند
که هست از گه رفتنش سال پنجمن اندر جداییش با درد و رنج
تنم گویی از غم به خار اندرستدل از تف به خونین بخار اندرست
از آن روز کم روشنی بهره نیستمرا باری آن روز با شب یکیست
مدان هیچ درد آشکار و نهفتچو درد جدایی ز شایسته جفت
بجوشید مغز سپهبد ز مهربه خون زآب مژگان بیاراست چهر
کهن بویه جفت نو باز کردهم اندر زمان راه را ساز کرد
به شهر کسان گرچه بسیار بوددل از خانه نشکیبد و زاد و بود
بدانست رازش نهان شاه رومشد از غم گدازنده مانند موم
سبک هدیه دختر از تخت عاجبیاراست با افسر و طوق و تاج
هم از یاره و زیور و گوشواردو نعلین زرین گوهر نگار
ز دیبا و پرنون شتروار شستز پوشیدنی جامه پنجاه دست
پرستار تیرست و خادم چهلطرازی دو صد ریدک دلگسل
ز زرینه آلت به خروارهاز فرش و طوایف دگر بارها
عماری ده از عود بسته به زرکمرشان بر از رستهای گهر
از استر صد آرایش بارگاهیکی نیمه زآن چرمه دیگر سیاه
همیدون سزاوار داماد نیزبیاراست از هدیه هر گونه چیز
ز دیبا و دینار و خفتان و تیغهم از تازی اسپان چو پوینده میغ
بی اندازه سیمین و زرین ددهدرون مشک و بیرون به زر آزده
روان کوشکی یکسر از عود خامبه زرین فش و بند زرین قوام
یکی ماه کردار زرین سپرکلاهی چو پروین ز رخشان گهر
هم از بهر ضحاک یک ساله نیزبدو داد باژ و ز هرگونه چیز
ببخشید گنجی به ایران سپاهبرون رفت یک روزه با او به راه
ورا کرد بدرود و زاو گشت بازسپهدار برداشت راه دراز
فرستاد کس نزد عم زاد خویشکه در طنجه بگذاشت بودش ز پیش
بفرمود تا نزد او بی هراسبه راه آورد لشکر و منهراس
به طرطوس شد کرد ماهی درنگسپه برد از آنجا به دژهوخت گنگ
چو شد نزد ضحاک شاه آگهیبیاراست ایوان و تخت شهی
سپه پاک با سروران سترگهمان پیل و بالا و کوس بزرگ