بخش ۱۰۴ - پرسشی دیگر از برهمن
دل پهلوان گشت از او شاد و گفتدگر پرسشی نغز دارم نهفت
چه برناست آبستن و گنده پیرهم از وی بسی بچه گردش به شیر
به ناز آنچه زاید همی پروردچو پرورد بکشد هم آن گه خورد
جهانست گفت این فژه پیرزنبچه جانور هر چه هست انجمن
کرا زاد پرورد و دارد به نازکشد پس کند ناپدیدار باز
دگر گفت کآن گاو پیسه کدامکه هستش جهان سر به سر چارگام
به رنگی دگر نیز هر پای اویبه رفتن نگردد تهی جای اوی
ده و دو ست اندام او هر چه هستهر اندام را استخوانست شست
به پاسخ چنین گفت دانش سگالکه این گاو نزدیک من هست سال
خزان و زمستان تموز و بهاربه هر رنگ پای وی اند این چهار
ده و دو کش اندام گفتی به همبه شست استخوان هریک از بیش و کم
مه سال بیش از ده و دو نخاستشب و روز هر ماه شست است راست
دگر گفت چون جان آشفتگانیکی خوابگه چیست پر خفتگان
دو چادر همیشه برآن خوابگاهکشیده یکی زرد و دیگر سیاه
مر آن خفتگان را کی افتد شتابکه بیدار گردند یک ره ز خواب
چنین گفت کاین خوابگاه این زمیستبرو خفتگانیم هرچ آدمیست
دو چادر شب و روز دان گرد گردکه برماست گاهی سیه گاه زرد
از این خواب اگر کوته ست ار درازگه مرگ بیدار گردیم باز
دگر گفت بر هفت خوان پر گهرچه دانی یکی مرغ بگشاده پر
کجا خورد آن مرغ از آن گوهرستخورش نیز هر چند افزونترست
نه گوهر همی کم شود در شمارنه سیر آید آن مرغ بسیار خوار
برهمن در پاسخش برگشادکه این هفت خوان کشورست از نهاد
گهر جانور پاک دان مرغ مرگکه هستیم با او چو با باد برگ
همی تا خورد جانور بیشترنه او سیر گردد نه کم جانور
ازاین به مرا راه گفتار نیستسخن را کرانه پدیدار نیست
سپهبد پسندید و گفت از خردسخن های نغز این چنین در خورد
کنون از ستودانت پرسم سخنکه کردست و کی بودش آغاز و بن
بدان سان بزرگ استخوانهای کیستفرازش نبشته بر آن سنگ چیست
برهمن ز کس گفت نشنیده اممن اش همچنان استخوان دیده ام
نبشته چنین است بر خاره سنگکه گیتی به کس برندارد درنگ
به مردی منازید و بد مسپریدبدین مرده و کالبد بنگرید
بترسید از آن دادفرمای پاککه چونین کسی را کند می هلاک
ببد خیره دل پهلوان ز آن شگفتببوسیدش وساز رفتن گرفت
به خواهشگری زاو درآویخت پیرکز ایدر مرو امشب آرام گیر
به جای آمد آن چت ز من بود رایتو نیز آنچه رای من آور بجای
چنان دان که رفتن رسیدم فرازبباید شد ار چند مانم دراز
چو پیریت سیمین کند گوشواراز آن پس تو جز گوش رفتن مدار
تن ما یکی خانه دان شوره ناککه ریزد همی اندک اندکش خاک
چو دیوار فرسوده شد زیر و برسرانجام روزی درآید به سر
جوانیم بد مایه خوبیم سودجهان دزد شد سود و مایه ربود
سپهر از برم سال نهصد گذاشتکنون اسپ از آن تاختن بازداشت
قدم کرد چوگان و در زخم اویز میدان عمرم به سر برد گوی
چو فردا ز یک نیمه بالای روزشود در دگر نیمه گیتی فروز
بدان مرز رخشنده زین مرز تارگذر کرد خواهم سوی کردگار
مشو تا تنم را سپاری به خاکچو من جان سپارم به یزدان پاک
سپهبد پذیرفت و آرام کردهمه شب ز بهرش همی خورد درد
گه چاشت چون بود روز دگربیآمد برهمن ز کازه به در
ازو وز گروه خواست پوزش نخستشد آن گه بدان چشمه و تن بشست
بر آیین خویش از گیا بست ازارخروشان شد از پیش یزدان به زار
براند آب دو چشم از آن چشمه بیشهمی خواست ز ایزد گناهان خویش
سرانجام چون لابه چندی شمرددو رخ بر زمین جان به یزدان سپرد
سپهدار با خیل او همگنانگرفت از برش مویه غمگنان
به آیین کفن کردش و دخمه گاهوز آن جایگه رفت نزد سپاه