گنج

بخش ۹۳ - پاسخ دادن ویس رامین را

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۳ بیت
سمنبر ویس گفتا همچنین بادز ما بر تو هزاران آفرین باد
شبت خوش باد و روزت همچو شب خوشدلت گش باد و بختت همچو دل گش
من آن شایسته یارم کم تو دیدیکه همچون من نه دیدی نه شنیدی
نه روشن ماه من بی نور گشته‌ستنه مشکین زلف من کافور گشته‌ست
نه خم زلفکانم گشت بی تابنه در اندر دهانم گشت بی آب
نه سروین قد من گشته‌ست چنبرنه سیمین کوه من گشته‌ست لاغر
گر آنگه بود ماه نو رخانمکنون خورشید خوبان جهانم
رخانم را بُوَد حورا پرستارلبانم را بُوَد رضوان خریدار
به چهره آفتاب نیکوانمبه غمزه پادشاه جاودانم
به پیش عارض من گل بود خوارچنان چون خوار باشد پیش گل خار
صنوبر پیش بالایم بود چنگچو گوهر نزد دندانم بود سنگ
منم از خوب رویی شاه شاهانچنان کز دلربایی ماه ماهان
نبرَّد کیسه را از خفته طرارچنان چون من ربایم دل ز بیدار
نگیرد شیر گور و یوز آهوچنان چون من به غمزه جان جادو
ز رویم مایه خیزد دلبری راز مویم مایه باشد کافری را
نبودم نزد کس من خوار مایهچرا گشتم به نزد تو کدایه
اگر چه نزد تو خوار و زبونماز آن یاری که تو داری فزونم
کنون هم گل همی بایدت و هم منبدان تا گلت باشد جفت سوسن
چنین روز آمدت زین یافه تدبیرسبک ویران شود شهری به دو میر
کجا دیدی دو تیغ اندر نیامیو یا گم روز و شب در یک مقامی
مرا نادان همی خوانی شگفتستترا خودپای نادانی گرفته‌ست
دلت گر ابله و نادان نبودیبه چونین جای بر، پیچان نبودی
وگر نادان منم از تو جدایمخداوند ترایم نه ترایم
بجای آور سپاس و شکر یزدانکه چون موبد نیی با جفت نادان
چو ویسه داد یکسر پاسخ رامبه مهر اندر نشد سنگین دلش رام
ز روزن باز گشت و روی بنهفتنگهبانان و در بانانش را گفت
مخسپید امشب و بیدار باشیدبه پاس اندر همه هشیار باشید
کجا امشب شبی بس سهمناکستجهان را از دمه بیم هلاکست
ز باد تند و از هرّای بارانهمی تازند پنداری سواران
جهان آشفته چون آشفته دریانوان در موجش این دل کشتی آسا
ز موج تند و باد سخت جستنبخواهد هر زمان کشتی شکستن
چو رامین را به گوش آمد ز جانانسخن گفتار او با پاسبانان
که امشب سربه سر بیدار باشیدبه پاس اندر همه هشیار باشید
امید از دیدن جانان ببریدکجا بادش همه پهلو بدرید
نیارست ایستادن نیز بر جایکه نه دستش همی جنبید و نه پای
عنان رخش را برتافت ناچارهم از جان گشته نومید و هم از یار
همی شد در میان برف چون کوهفزون از کوه او را بر دل اندوه
همی گفت ای دل اندیشه چه داریاگر دیدی ز یار خویش خواری
به عشق اندر چنین بسیار باشدتن عاشق همیشه خوار باشد
اگر زین روزت آید رستگاریمکن زین پس بتان را خواستگاری
تو آزادی و هرگز هیچ آزادچو بنده برنتابد جور و بیداد
ازین پس هیچ یار و دوست مگزینبه داغ این پسین معشوق بنشین
بر آن عمری که گم کردی همی مویچو زین معشوق یاد آری همی گوی
دریغا رفته رنج و روزگاراکزیشان خود دریغی ماند ما را
دریغا آن همه رنج و تگاپویکه در میدان به سر برده نشد گوی
دریغا آن همه اومیدواریکه شد نا چیز چون باد گذاری
همی گفتم دلا برگرد ازین راهکه پیش آید درین ره مر ترا چاه
همی گفتم زبانا راز مگشاینهان دل همه با دوست منمای
که بس خواری نماید دوست ما راهمی دیدم من این روز آشکارا
که چون تو راز بر دلبر گشایینهانت هر چه هست او را نمایی
نماید دوست چندان ناز و گشّیکه در مهرش نماند هیچ خوشی
ترا به بود خاموشی ز گفتاربگفتی لاجرم گشتی چنین خوار
چه نیکو داستانی زد یکی دوستکه خاموشی به مرغان نیز نیکوست