گنج

بخش ۹۰ - پاسخ دادن رامین ویس را

دگر ره گفت رامین ای سمنبردلم را هم تو دادی هم تو می‌بر
چه باشد گر تو از من سیر گشتیهمان کین مرا در دل بکشتی
مرا در دل نیاید از تو سیریندارم بر جفا جستن دلیری
ز تو تندی و از من خوش زبانیز تو دشنام و از من مهربانی
به آزار تو روی از تو نتابمکه من چون تو یکی دیگر نیابم
اگر تو برکنی یک چشمم از سربه پیش دستت آرم چشم دیگر
مرا چندین به زشتی نام بردیچنان دانم که خوبی یاد کردی
مرا نفرین تو چون آفرینستکه گفتارت به گوشم شکرینست
اگرچه در سخن آزار جوییز تندی سربه سر دشنام گویی
خوش آید هرچه تو گویی به گوشمتو گویی بانگ مطرب می‌نیوشم
چو تو خامش شوی گویم چه بودیکه دیگر باره آزاری نمودی
به گفتاری زبان را برگشادیوگرچه مر مرا دشمان دادی
بدان گفتار کم درمان نماییدلم را هم بدان دردی فزایی
اگرچه بینم از تو درد و خواریهمی دارم امید رستگاری
همی گویم مگر خشنود گردیزیان دوستی را سود گردی
منم امشب نگارا چون یکی کسکه شیرش پیش باشد پیلش از پس
دلش باشد ز بیم هردو خستهبلا بر وی ز هر سو راه بسته
گر اینجایم تو خود با من چنینیکه همچون دشمنان با من به کینی
وگر برگردم از پیشت ندانمکه جان از برف و باران چون رهانم
میان این دو پتیاره بماندمز دو پتیاره بیچاره بماندم
اگرچه مرگ باشد آفت تنبه چونین جای باشد راحت من
کنون گر مرگ جانم در ربودیمرا زو درد دل یکباره بودی
اگر چه مرگ جانم را بخستیتنم باری ازین سختی برستی
تنم در آب دیده غرقه گشته‌ستجهان بر من چو زلفت حلقه گشته‌ست
دلم داری در آن زلف معنبرندانم چون روم بیدل ازیدر