بخش ۸۸ - پاسخ دادن رامین ویس را
به پاسخ گفت رامین دلازارمکن ماها مرا چندین میازار
نه بس بود آنکه از پیشم براندینه بس آن تیر کم در دل نشاندی
نه بس چندین که آب من ببردینه بس چندین که ننگم برشمردی
مزن تیر جفا بر من ازین بیشکه کردی سربه سر جان و دلم ریش
چه رنج آید ازین بدتر به رویمکه تو گویی دریغست از تو کویم
چرا بخشایی از من رهگذاریکه این ایوان موبد نیست باری
سزد گر سنگدل خوانمت و دشمنکه راه شایگان بخشایی از من
گذار شهر و راه دشمن و دوستز یار خویش بخشودن نه نیکوست
نه تو گفتی خداوندان فرهنگبمانند آشتی را جای در جنگ
چرا تو آشتی در دل نداریمگر چون ما سرشت از گل نداری
کنون گر تو نخواهی گشت خشنودوفا رفت از میان و بودنی بود
مرا زیدر بباید رفت ناچاربمانده بی دل و بی صبر و بی یار
ز دو زلفت مرا ده یادگاریز واشامه مرا ده غمگساری
یکی حلقه به من ده زان دو زنجیرکه گیرد جان برنا و دل پیر
مگر جانم شود رسته به بویتچنان چون گشته تن خسته به کویت
مگر چون جان من یابد رهاییترا هم دل بگیرد در جدایی
شنیدهستم که شب آبستن آیدنداند کس که فردا زو چه زاید