گنج

بخش ۷۶ - پاسخ نامهء ویس از رامین

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۱ بیت
سر نامه به نام ویس بت‌رویمه سوسن‌بر و مهر سمن‌بوی
بت پیلستکین و ماه سیمیننگار قندهار و شمسهٔ چین
درخت پر گل و باغ بهاریبهار خرم و ماه حصاری
ستون نقره و پیرایهٔ تاجسهی سرو بلورین گنبد عاج
نبید خوشگوار و داروی هوشبهشت خرمی و چشمهٔ نوش
گل حوشبوی و مروارید خوشابپرند شاهوار و گوهر ناب
خور ایوان و مهتاب شبستانستاره طارم و شاخ گلستان
مرا بی تو مبادا زندگانیترا اورنگ بادا جاودانی
نیارم ماه رخسار تو دیدننیارم نوش گفتارت شنیدن
گنهگارم همی ترسم که با منکنی کاری که باشد کام دشمن
اگرچه این گناه از بن مرا نیستگنه بر تو نهادن هم روا نیست
ستنبه دیو هجران را تو خواندیبدان گاهی که از پیشم براندی
به مهر اندر نمودی زود سیریمرا دادی به خودکامی دلیری
گمان من به مهر تو نه این بودگمانت آسمان بردم زمین بود
تو خود دانی که من در مهربانیبنا کردم سرای جاودانی
تو ویران کردی آن خرم سرایمکه بود از خرمی شادی فزایم
گناه تست و گویم بی گناهیخداوندی کنی تو هرچه خواهی
نهادم دل بدان سان کم تو داریز تو فرمان و از من بردباری
نگارا گرچه از تو دور گشتمدلم را به نوا، زی تو بهشتم
نوای من نشسته در بر توچگونه سر کشم از چنبر تو
به جان تو که تا از تو جدایمتو گویی در دهان اژدهایم
دلی دارم ز هجران تو پر دردگوا دارم برو دو گونهٔ زرد
اگر پیش تو بگذارم گوایانبیارم با گوایان آشنایان
دو چشم سیل بارم آشنا بسدو مرد آشنا را دو گوا بس
به زر اندوده بینی دو گوایمبه خون آلوده بینی آشنایم
چو بنمایم ترا دیدار ایشانبدانی راستی گفتار ایشان
ز من جز راستی هرگز نبینیمرا در راستی عاجز نبینی
جفا کردی جفا دیدی جفا راوفا کن تا وفا بینی وفا را
کنون کز خویشتن سوزش نمودیجفای رفته را پوزش نمودی
ز سر گیرم وفا و مهربانیکنم در کار مهرت زندگانی
ترا دانم ندانم دیگران راترا خواهم نخواهم این و آن را
فروشویم ز دل زنگ جفایتبه دو دیده بخرّم خاک پایت
نکاهم مهر تو گر تو بکاهیترا بخشم دل و جان گر بخواهی
چرا جویم ز روی تو جداییچرا بُرم ز خورشید آشنایی
چرا از مهر زلفینت بتابمز مشک تبتی خوشتر چه یابم
بهشت و حور خواهد دل ز یزدانمرا ماها تو هم اینی و هم آن
چه باشد گر برم در عشق تو رنجنشاید یافت بی رنج از جهان گنج
بیا تا این جهان را باد داریمز روز رفته هرگز یاد ناریم
تو با من باش همچون رنگ با زرکه من با تو بوَم چون نور با خور
تو با من باش همچون رنگ با ملکه من با تو بوم چون بوی با گل
ترا بی من نباشد شادمانیمرا بی تو نباشد کامرانی
مرا خنجر چو ابر زهر بارستترا غمزه چو تیر دل گذارست
چو باشد تیر تو با خنجر منکجا زنده بماند هیچ دشمن
همی تا در جهان دریا و رودستترا از من به هر نیکی درودست
نبشتم پاسخ تو بر سر راهسخنها کردم اندر نامه کوتاه
کجا من در پس نامه دوانماگر صد بند دارم بگسلانم
چنان آیم شتابنده درین راهکه تیر اندر هوا و سنگ در چاه
چو انجامیده شد گفتار رامینچو باد از پیش او برگشت آذین
جهان افروز رامین از پس اویچو چوگان‌دار تازان از پس گوی
گرفته هردو هنجار خراسانبریشان گشته رنج راه آسان
چنان دو تیر پران یر نشانهمیان هر دوان روزی میانه