گنج

بخش ۷۴ - گفتن رفیدا حال رامین با گل

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۲۷ بیت
چو از نخچیر باز آمد رفیدایکایک راز بر گل کرد پیدا
که رامین کینه کشت و مهر بدرودهمان گوهر که در دل داشت بنمود
اگر جاوید وی را آزماییدلش جویی و نیکویی نمایی
همان مارست هنگام گزیدنهمان گرگست هنگام دریدن
درخت تلخ هم تلخ آورد براگر چه ما دهیمش آب شکر
اگر صد ره بپالایی مس و رویبه پالودن نگردد زر خود روی
و گر صد بار بر آتش نهی قیرنگیرد قیر هرگز گونه شیر
اگر رامین به کس شایسته بودیوفا با ویسهٔ بانو نمودی
چو رامین ویس و موبد را نشایستترا هم جفت او بودن نبایست
دل رامین همیشه زود سیرستز بدسازی و بدخویی چو شیرست
چو او را با دگر کسها ندیدیز نادانی هوای او گزیدی
چه مهر و راستی جستن ز رامینچه اندر شوره کِشتن تازه نسرین
چرا با بی وفا پیوند جستیچرا از زهر فعل قند جستی
و لیکن چون قضا را بودنی بودازین بیهوده گفتن با تو چه سود
چو رامین نیز باز آمد ز نخچیرچو نخچیری بد اندر دل زده تیر
گره بسته میان ابروان رابه خون دیدگان شسته رخان را
به بزم شادخواری در، چنان بودکه گفتی مثل شخصی بی روان بود
گل گل‌بوی پیش او نشستهبه رخ بازار بت رویان شکسته
به بالا راست چون سرو جوانهز سرو آتش برآهخته زبانه
به پیکر نغز چون ماه دو هفتهبه مه بر، لاله و سوسن شکفته
ز رخ بر هر دلی بارنده آتشچنان کز نوک غمزه تیر آرش
چنان بد پیش رامین آن سمن‌برکه باشد پیش مرده گنج گوهر
تنش بر جای مانده دل نه بر جایهمی گفته ز مهرش هر زمان وای
دل او را چنان آمد گمانیکه هست آن حالش از مردم نهانی
به دل مویه کنان با یوبهٔ جفتنهان از هر کسی با دل همی گفت
چه خوشتر باشد از بزم جوانانبه هم خرم نشسته مهربانان
مرا این بزم و این ایوان خرمبه دل ناخوشترست از جای ماتم
چنان آید نگارم را گمانیکه من هستم کنون در شادمانی
ندارد آگهی از روزگارمکه من چون مستمند و دل فگارم
همانا گوید اکنون آن نگارینکه از مهرم بیاسوده‌ست رامین
نداند حالت من در جداییبریده ز آشنایان آشنایی
همی گوید کنون آن دلبر منبرفت آن بی وفا یار از بر من
به شادی با دگر دلدار بنشستهوا را در دلش بازار بشکست
نداند تا برفتم از بر اوهمی پیچم چو مشکین چنبر او
قضا چه‌نوشت گویی بر سر منچه خواهد کرد با من اختر من
چه خواهم دید زان سرو سمن‌بویچه خواهم دید زان ماه سخن‌گوی
نه چون او در جهان باشد ستمگرنه چون من بر زمین باشد ستم بر
ز بس خواری کشیدن چون زمینمز بس رنج آزمودن آهنینم
بفرسودم ز رنج و درد و تیمارنه خر گشتم که تا مردن کشم بار
روم گوهر ز کان خویش جویمهمان درمان جان خویش جویم
مرا درد آمد از نا دیدن دوستکنون درمان من هم دیدن اوست
که دیده‌ست ای عجب دردی به گیهانکه چون او را بدیدی گشت درمان
مرا شادی و غم هردو از آنستکه دیدارش مرا خوشتر ز جانست
چرا با بخت خود چندین ستیزمچرا از کار خود چندین گریزم
جرا درد از طبیب خویش پوشمبلا بیش آورد گر بیش کوشم
نجویم بیش ازین با دل مداراکنم رازش به گیتی آشکارا
مرا بگذشت آب فرقت از سربدین حالم مدارا نیست درخور
روم با دوست گویم هر چه گویممگر زنگ جفا از دل بشویم
و لیکن من ز بیماری چنینمنمانم زنده گر رویش نبینم
هم اکنون راه شهر دوست گیرمکه گر میرم به راه دوست میرم
نهندم گور باری بر سر راههمه گیتی شوند از حالم آگاه
غریبانی که خاکم را ببینندزمانی بر سر گورم نشینند
ببخشایند چون حالم بدانندبه نیکی بر زبان نامم برانند
غریبی بود کشته شد ز هجرانروانش را بیامرزاد یزدان
غریبان را غریبان یاد آرندکه ایشان یکدگر را یادگارند
همه جایی غریبان خوار باشندازیرا یکدگر را یار باشند
ز مرگ آنگاه باشد ننگ بر منکه من کشته شوم در دست دشمن
وگر کشته شوم در حسرت دوستمرا زان مرگ نامی سخت نیکوست
بکوشیدم بسی با پیل و با شیربه جنگ اندر شدم بر هردوان چیر
بسا لشکر که من برکندم از جایبسا دشمن که من بفگندم از پای
زمین بوسد فلک پیش عنانمکمر بندد قضا پیش سنانم
ز خواری هر چه من کردم به دشمنبکرد اکنون فراق دوست با من
ز دست کین دشمن رسته گشتمبه دست مهر جانان بسته گشتم
نبودی مرگ را هرگز به من راهاگر نه فرقتش بودی کمین گاه
ندانم چون روم تنها ازیدرکه نه لشکر برم با خود نه رهبر
مرا تنها ازیدر رفت بایدکه گر لشکر برم با خود نشاید
چو من لشکر برم با خود درین راهز حال من خبر یابد شهنشاه
دگر باره مرا خواری نمایدز ویسه هیچ کامم برنیاید
وگر تنها روم راهم به بیمستکه کوه از برف همچون کان سیمست
ز باران دشتها را رود خیزستز سرما دام و دد را رستخیزست
کنون پر برف باشد کشور مروهوا کافور بارد بر سر سرو
بدین هنگام سخت و برف و سرماندانم چون روم در راه تنها
بتر زین برف و راه سخت آنستکه آن بت روی بر من دل گرانست
نه آمرزد مرا نه رخ نمایدنه بر بام آید و نه در گشاید
نه از خوبی نماید هیچ کردارنه بر پوزش نیوشد هیچ گفتار
بمانم خسته دل چون حلقه بر درشود نومید جانم رنج بی بر
دریغا مردی و نام بلندمکمان و تیر و شمشیر و کمندم
دریغا مرکبان راهوارمدریغا دوستان بی‌شمارم
دریغا تخت و ایوان و سپاهمدریغا کشور و شاهی و گاهم
مرا کاری به روی آمد ز گیهانکه یاری خواست نتوانم ازیشان
نهیبم نیست از ژوپین و خنجرنبردم نیست با فغفور و قیصر
نهیبم زان رخ چون آفتابستنبردم با دلی پر درد و تابست
هنر با دل ندانم چون نمایمدر بسته به مردی چون گشایم
گهی گویم دلا تا کی ستیزیسرشک از چشم و آب از روی ریزی
همه کس را ز دل شادی و نازستمرا از تو همه سوز و گدازست
گهی باشم در آتش گاه در آبنه روزم خرمی باشد نه شب خواب
نه باغم خوش بود نه کاخ و ایواننه طارم نه شبستان و نه میدان
نه با مردم به صحرا اسب تازمنه با یاران به میدان گوی بازم
نه در رزم سواران نام جویمنه در بزم جوانان کام جویم
نه با آزادگان خرم نشینمنه از خوبان یکی را برگزینم
به جای راه دستان دل‌افروزبه گوشم سرزنش آید شب و روز
به کوهستان و خوزستان و کرمانبه طبرستان و گرگان و خراسان
رونده یاد من بر هر زبانیفتاده نام من در هر دهانی
چو بنیوشی ز هر دشتی و رودیهمی گویند بر حالم سرودی
همم در شهر داننده جوانانهمم بر دشت خواننده شبانان
زنان در خانه و مردان به بازارسرود من همی گویند هموار
مرا در موی سر آمد سفیدیهنوز اندر دلم نامد نویدی
نه دور از من خود آن بت روی حورستکه صبر و خواب و هوشم نیز دورست
ز بس زردی همی مانم به دینارز بس سستی همی مانم به بیمار
نه پنجه گام بتوانم دویدننه انگشتی کمان خود کشیدن
هر آن روزی که من باره دوانمز سستی بگسلد گویی میانم
مگر مومین شد آن رویینه پشتممگر پشمین شد آن سنگینه مشتم
ستور من که تگ بفزودی از گوربر آخر همچو من گشته‌ست بی زور
نه یوزان را سوی غرمان دوانمنه بازان را سوی کبگان پرانم
نه با کُشتی‌گران زور آزمایمنه با مِیْ خوارگان رامش فزایم
همالانم همه از بخت نازندگهی اسپ و گهی نازش طرازند
گروهی با بتان خرم به باغندگروگی شادمان بر دشت و راغند
گروهی گلشن آرایند و ایوانگروهی باغ پیرایند و بستان
گروهی را بصر بر راه دانشگروهی را بدل در آز و رامش
مرا آز جهان از دل برفته‌ستدلم گویی که چون بختم بخفته‌ست
چو پیکم روز و شب در راه ماندهچو آبم سال و مه در چاه مانده
نیارم تن به بستر سر به بالینمرا هست این و آن هر دو نمد زین
گهی با دیو گردم در بیابانگهی با شیر خسپم در نیستان
بدین گیتی ندیدم شادکامیبدان گیتی نبینم نیک نامی
مرا ببرید تیغ مهربانیز کام اینجهانی و آنجهانی
همی تا دیگران نیکی سگالندبه توبه جان بدخواهان بمالند
من اندر چاه عشق و بند مهرمتو پنداری که خود فرزند مهرم
دلا تا کی ز مهر آتش فروزیمرا در بوتهٔ تیمار سوزی
دلا بی دانشی از حد ببردیمرا کشتی به غمّ و خود نمردی
دلا از ناخوشی چون زهر گشتیبه مهر از دو جهان بی بهر گشتی
مبادا چون تو دل کس را به گیهانکه بس مستی و بیهوشی و نادان
چو رامین کرد با دل ساعتی جنگهم او از دل هزیمت کرد دلتنگ
دلش هرگه ازو پندی شنیدیچو مرغ سربریده برتپیدی
چنان دلتنگ شد رامین در آن بزمکزو بگریخت همچون بددل از رزم
فرود آمد ز تخت شاهوارشبیاوردند رخش راهوارش
به پشت رخشِ کُه پیکر درآمدتو گفتی رخش او را پر بر آمد
ز دروازه بشد چون ره شناسانگرفته راه و هنجار خراسان