گنج

بخش ۷ - برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گویندهء کتاب

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۲ بیت
چو کوس از درگه سلطان بغرّیدتو گفتی کوه و سنگ از هم بدرّید
به خاور مهر تابان رخ بپوشیدبه گردون زهره را زَهره بجوشید
سپاهی رفت بیرون از صفاهانکه صد یک زان ندیدند ایچ شاهان
خداوند جهان سلطان اعظمبرون رفت از صفاهان شاد و خرم
رکابش داشت عز جاودانیچو چترش داشت فر آسمانی
به هامون بود لشکرگاه سلطانزبس خرگاه و خیمه چون کهستان
پلنگ و شیر در وی مردم جنگبتان نغز گور و آهو و رنگ
فرود آمد شهنشه در کهستانکهستان گشت خرم چون گلستان
روان گشت از کهستان روز دیگربه کوهستان همدان رفت یکسر
مرا اندر صفاهان بود کاریدر آن کارم همی شد روزگاری
بماندم زین سبب اندر صفاهاننرفتم در رکاب شاهِ شاهان
شدم زی تاج دولت خواجه بوالفتحکه بادش جاودان در کارها فتح
بپرسید از خداوندی رهی رادر آن پرسش بدیدم فرّهی را
پس آنگه گفت با من کاین زمستانهمی باش و مکن عزم کهستان
چو از نوروز گردد این جهان نوهوا خوشتر شود آنگه همی رو
که من سازت دهم چندانکه بایدترا زین روی تقصیری نیاید
بدو گفتم خداوندم همیشهبرین بوده‌ست و اینش بود پیشه
که مهمان داری و چاکر نوازیبه کام دوست دشمن را گدازی
ز دام رنج رهیان را رهانیز ماهی برکشی بر مه رسانی
که باشم من که مهمانت نباشمنه مهمان بل که دربانت نباشم
چو زین درگه نشیند گَرد بر منزند بختم به گِردِ ماه خرمن
تو داری به زمن بسیار کهترمرا چون تو نباشد هیچ مهتر
گر این رغبت تو با پروین نماییبیاید تا به پا او را بسایی
چو من بر خاک ایوانت نهم پایمرا بر گنبد هفتم بود جای
مرا نوروز دیدار تو باشدهوای خوش ز گفتار تو باشد
مباد از بخت فرّخ آفرینماگر گیتی نه بر روی تو بینم
به مهر اندر چنینم کت نمودموگر در دل جُز ین دارم جهودم
چو کردم آفرینش چند گاهیبدین گفتار ما بگذشت ماهی
مرا یک روز گفت آن قبلهٔ دینچه گویی در حدیث ویس و رامین
که می گویند چیزی سخت نیکوستدرین کشور همه کس داردش دوست
بگفتم کآن حدیثی سخت زیباستز گرد آوردهء شش مرد داناست
ندیدم زان نکوتر داستانینماند جز به خرّم بوستانی
ولیکن پهلوی باشد زبانشنداند هر که برخواند بیانش
نه هر کس آن زبان نیکو بخواندو گر خواند همی معنی نداند
فراوان وصف هر چیزی شماردچو بر خوانی بسی معنی ندارد
که آنگه شاعری پیشه نبوده‌ستحکیمی چابک اندیشه نبوده‌ست
کجااند آن حکیمان تا ببینندکه اکنون چون سخن می‌آفرینند
معانی را چگونه برگشادندبرو وزن و قوافی چون نهادند
درین اقلیم آن دفتر بخوانندبدان تا پهلوی از وی بدانند
کجا مردم درین اقلیم همواربوند آن لفظ شیرین را خریدار
سخن را چون بود وزن و قوافینکوتر زآن که پیمودن گزافی
بخاصه چون درو یابی معانیبه کار آیدت روزی چون بخوانی
فسانه گرچه باشد نغز و شیرینبه وزن و قافیه گردد نوآیین
معانی تابد از الفاظ بسیارچو اندر زر نشانده دُرّ شهوار
نهاده جای جای اندر فسانهفروزان چون ستاره زان میانه
مهان و زیرکان آن را بخوانندبدان تا زان بسی معنی بدانند
همیدون مردم عام و میانهفرو خوانند از بهرِ فسانه
سخن باید که چون از کام شاعِربیاید در جهان گردد مسافر
نه زان گونه که در خانه بماندبجز قایل مرو را کس نخواند
کنون این داستان ویس و رامینبگفتند آن سخندانان پیشین
هنر در فارسی گفتن نمودندکجا در فارسی استاد بودند
بپیوستند ازین سان داستانیدرو لفظ غریب از هر زبانی
به معنی و مثل رنجی نبردندبرو زین هردوان زیور نکردند
اگر داننده‌ای در وی برد رنجشود زیبا چو پر گوهر یکی گنج
کجا این داستانی نامدارستدر احوالش عجایب بیشمارست
چو بشنود این سخنها خواجه از منمرا بر سر نهاد از فخر گرزن
زمن در خواست او کاین داستان رابیارا همچو نیسان بوستان را
بدان طاقت که من دارم بگویموزان الفاظ بی معنی بشویم
کجا آن لفظها منسوخ گشته‌ستز دوران روزگارش در گذشته‌ست
میان بستم بدین خدمت که فرمودکه فرمانش ز بختم زنگ بزدود
نیابم دولتی هر چند پویمازان بهتر که خشنودیش جویم
مگر چون سر ز فرمانش نتابمز چرخ همتش معراج یابم
مگر مهتر شوم چون کهترانشو یا نامی شوم چون چاکرانش
ندیدم چون رضایش کیمیایینه چون خشمش دمنده اژدهایی
بجویم تا توانم کیمیایشبپرهیزم ز جان‌گز اژدهایش
چو باشد نام من در نام ایشانبرآید کام من چون کام ایشان
گیا هر چند خود روید به بستاندهندش آب در سایه گلستان
بماناد این خداوند جهانداربه نام نیک همواره جهان خوار
بقا بادش به کام خویش جاویدبزرگان چون ستاره او چو خورشید
قرین جان او پاکی و شادیندیم طبع او نیکی و رادی
هزاران بنده چون من باد گویابه فکرت داد خشنودیش جویا
کنون آغاز خواهم کرد ناچارکه جز پندش نخواند مرد بیدار