گنج

بخش ۶۰ - نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن

چو بشنید این سخن فرزانه مشکینبه فرهنگش جهان را کرد مشکین
یکی نامه نوشت از ویس دژکامبه رامین نکوبخت و نکونام
حریر نامه بود ابریشم چینچو مشک از تبت و عنبر ز نسرین
قلم از مصر بود آب گل از جوردویت از عنبرین عود سمندور
دبیر از شهر بابل جادوی‌ترسخن آمیخته شکر به گوهر
حریرش چون بر ویس پری رویمدادش همچو زلف ویس خوشبوی
قلم چون قامت ویس از نزاریز بس کز رام دید آزار و خواری
دبیر از جادوی چون دیدگانشسخن چون دُر و شکر در دهانش
سر نامه به نام یک خداوندوزان پس کرده یاد مهر و پیوند
ز سروی سوخته وز بن گسستهبه سروی از چمن شاداب رسته
ز ماهی در محاق مهر پنهانبه ماهی در سپهر کام تابان
ز باغی سر به‌سر آفت گرفتهبه باغی سر به‌سر خرم شکفته
ز شاخی خشک گشته هاموارهبه شاخی بار او ماه و ستاره
ز کانی کنده و بی بر بماندهبه کانی در جهان گوهر فشانده
ز روزی بر حد مغرب رسیدهبه روزی سر ز مشرق برکشیده
ز یاقوتی به چاهی در، بماندهبه یاقوتی به تاجی در، نشانده
ز گلزاری سموم هجر دیدهبه گلزاری ز خوبی بشکفیده
ز دریایی شده بی دُرّ و بی آببه دریایی پر آب و دُرّ خوشاب
ز بختی تیره چون شوریده آبیبه بختی نامور چون آفتابی
ز مهری تا گه محشر فزایانبه مهری هر زمان کاهش نمایان
ز عشقی تاب او از حد گذشتهبه عشقی گرم بوده سرد گشته
ز جانی در عذاب و رنج و سختیبه جانی در هوای نیک بختی
ز طبعی در هوا بیدار گشتهبه طبعی در هوا بیزار گشته
ز چهری آب خوبی زو رمیدهبه چهری آب خوبی زو دمیده
ز رویی همچو دیبای بر آتشبه رویی همچو دیبای منقش
ز چشمی سال و مه بی خواب و پر آببه چشمی سال و مه بی آب و پر خواب
ز یاری نیک پر مهر و وفا جویبه یاری شوخ و بی شرم و جفا جوی
ز ماهی بی کس و بی یار گشتهبه شاهی بر جهان سالار گشته
نبشتم نامه در حال چنین زارکه جان از تن تن از جان بود بیزار
منم در آتش هجران گدازانتوی در مجلس شادی نوازان
منم گنج وفا را گشته گنجورتوی دست جفا را گشته دستور
یکی بر تو دهم در نامه سوگندبه حق دوستی و مهر و پیوند
به حق آنکه با هم جفت بودیمبه حق آنکه ما هم‌گفت بودیم
به حق صحبت ما سالیانیبه حق دوستی و مهربانی
که این نامه ز سر تا بن بخوانییکایک حال من جمله بدانی
بدان راما که گیتی گرد گردستازو گه تن درستی گاه دردست
گهی رنجست و گاهی شادمانیگهی مرگست و گاهی زندگانی
به نیک و بد جهان بر ما سرآیدوزان پس خود جهان دیگر آید
ز ما ماند به گیتی در، فسانهدر آن گیتی خدای جاودانه
فسان ما همه گیتی بخوانندیکایک خوب و زشت ما بدانند
تو خود دانی که از ما کیست بدنامکجا از نام بد جوید همه کام
من آن بودم به پاکی کم تو دیدیبه خوبی از جهانم برگزیدی
من از پاکی چو قطر ژاله بودمبه خوبی همچو برگ لاله بودم
ندیده کام جز تو مرد بر منزمانه نافشانده گرد بر من
چو گوری بودم اندر مرغزارانندیده دام و داس دام داران
تو بودی دام دار و داس دارمنهادی داس و دام اندر گذارم
مرا در دام رسوایی فگندیکنون در چاه تنهایی فگندی
مرا بفریفتی وز ره ببردیکنون زنهار با جانم بخوردی
بدان سر مر ترا طرار دیدمبدین سر مر ترا غدار دیدم
همی گویی که خوردی سخت سوگندکه با ویسم نباشد نیز پیوند
نه با من نیز هم سوگند خوردیکه تا جان داری از من برنگردی
کدامین راست گیرم زین دو سوگندکدامین راست گیرم زین دو پیوند
ترا سوگند چون باد بزانستترا پیوند چون آب روانست
بزرگست از جهان این هر دو را نامولیکن نیست‌شان بر جای آرام
تو همچون سندسی گردان به هر رنگو یا همچون زری گردان به هر چنگ
کرا دانی چو من در مهربانیچو تو با من نمانی با که مانی
نگر تا چند کار بد بکردیکه آب خویش و آب من ببردی
یکی بفریفتی جفت کسان رابه ننگ آلوده دودمان را
دوم سوگندها به‌دروغ کردیابا زنهاریان زنها خوردی
سوم برگشتی از یار وفاداربی آن کزوی رسیدت رنج و آزار
چهارم ناسزا گفتی بر آن کسکه او را خود توی اندر جهان بس
من آن ویسم که رویم آفتابستمن آن ویسم که مویم مشک نابست
من آن ویسم که چهرم نوبهارستمن آن ویسم که مهرم پایدارست
من آن ویسم که ماه نیکوانممن آن ویسم که شاه جادوانم
من آن ویسم که ماهم بر رخانستمن آن ویسم که نوشم در لبانست
من آن ویسم من آن ویسم من آن ویسکه بودی تو سلیمان من چو بلقیس
مرا باشد به از تو در جهان شاهترا چون من نباشد بر زمین ماه
هر آنگاهی که دل از من بتابیچو بازآیی مرا دوشوار یابی
مکن راما که خود گردی پشیماننیابی درد را جز ویس درمان
مکن راما که از گل سیر گردینیابی ویس را آنگه به مردی
مکن راما که تو امروز مستیز مستی عهد من بر هم شکستی
مکن راما که چون هشیار گردیز گیتی بی زن و بی یار گردی
بسا روزا که تو پیشم بنالیدو رخ بر خاک پای من بمالی
دل از کینه به سوی مهر تابیمرا جویی به صد دست و نیابی
چو از من سیر گشتی وز لبانمز گل هم سیر گردی بی‌گمانم
تو چون بامن نسازی با که سازیهوا با من نبازی با که بازی
همی گوید هر آن کاو مهر بازدکرا ویسه نسازد مرگ سازد
ز بدبختیت بس باد این نشانیگلی دادت چو بستد گلستانی
ترا بنمود رخشان ماهتابیز تو بستد فروزان آفتابی
همی نازی که داری ارغوانیندانی کز تو گم شد بوستانی
همانا کردی آن تلخی فراموشکه بودی از هوا بی صبر و بی هوش
خیالم گر به خواب اندر بدیدیگمان بردی که بر شاهی رسیدی
چو بودی من به مغزت بر، گذشتیتنت گر مرده بودی زنده گشتی
چنین است آدمی بی رام و بی هوشکند سختی و شادی را فراموش
دگر گفتی که گم کردم جوانیهمی گویی دریغا زندگانی
مرا گم شد جوانی در هوایتهمیدون زندگانی در وفایت
گمان بردم که شاخ شکری توبکارم تا شکر بار آوری تو
بکِشتم پس بپروردم به تیمارچو بررُستی کبست آوردیَم بار
چو یاد آرم از آن رنجی که بردموز آن دردی که از مهر تو خوردم
یکی آتش به مغز من درآیدکزو جیحون ز چشم من برآید
چه مایه سختی و خواری کشیدمبه فرجام از تو آن دیدم که دیدم
مرا تو چاه کندی دایه زد دستبه چاه افگنده و خود آسوده بنشست
تو هیزم دادی او آتش برافروختبه کام دشمنان در آتشم سوخت
ندانم کز تو نالم یا ز دایهکه رنجم زین دوان بُرده‌ست مایه
اگر چه دیدم از تو بی وفایینهادی بر دلم داغ جدایی
و گرچه آتشم در دل فگندیمرا مانند خر در گل فگندی
و گرچه چشم من خونبار کردیکنارم رود جیحون بار کردی
دلم ناید به یزدانت سپردنجفایت پیش یزدان برشمردن
مبیند ایچ دردت دیدگانمکه باشد درد تو هم بر روانم
کنون ده در بخواهم گفت نامهبه گفتاری که خون بارد ز خامه