بخش ۵ - گفتار اندر گرفتن سلطان شهر اصفهان را
چو سلطان معاصم شاه شاهانبه فال نیک آمد در صفاهان
به شادی دید شهری چون بهاریچو گوهر گرد شهر اندر حصاری
خلاف شاه او را کرده ویرانکجا ماند خلاف شه به طوفان
اگر نه شاه بودی سخت عادلبه گاه مهر و بخشایش نکو دل
صفاهان را نماندی خشت بر خشتنکردی کس به صد سال اندر او کشت
ولیکن مردمی را کار فرمودبه شهری و سپاهی بر، ببخشود
گنهشان زیر پا اندر بمالیدچنان کز خشم او یک تن ننالید
نه چون دیگر شهان کین کهن خواستبه چشم خویش دشمن را بپیراست
چنان چون یاد کرد ایزد به فرقانچو گفتی حال بلقیس و سلیمان
که شاهان چون به شهر نو درآیندتباهیها و زشتیها نمایند
گروهی را که عزّ و جاه دارندبه دست خواری و سختی سپارند
خداوند جهان شاه دلاورپدید آورد رسمی زین نکوتر
ز هر گونه که مردم بود در شهرز داد خویش دادش جمله را بهر
سپاهی را ولایت داد و شاهینه زشتیشان نمود و نه تباهی
بدانگه کس ندید از وی زیانییکی دیدند سود و شادمانی
چو کار لشکری زین گونه بگزاردچنان کز هیچ کس مویی نیازارد
رعیت را ازین بهتر ببخشودهمه شهر از بداندیشان بپالود
گروهی را به مردم میسپردندرعیت را به دیوان غمز کردند
به فرمانش زبانهاشان بریدندبه دیده میل سوزان در، کشیدند
پس آنگه رنج خویش از شهر برداشتبرفت و شهر بیآشوب بگذاشت
بدان تا رنج او بر کس نباشدکه با آن رنج مردم بس نباشد
گه رفتن صفاهان داد آن راکه ارزانیست بختش صد جهان را
ابوالفتح آفتاب نامدارانمظفر نام و تاج کامگاران
به فصل اندر جهانی از تمامیشهنشه را چو فرزند گرامی
ملک او را سپرده کدخداییبرو گسترده هم فرّ خدایی
پسندیده مرو را در همه کاردلش هرگز ازو نادیده آزار
به هر کاری مرو را دیده کاریوزو دیده وفا و استواری
به گاه رفتن او را پیش خود خواندز گنج مهر بر وی گوهر افشاند
بدو گفت ارچه تو خود هوشیاریوفاداری و از دل دوستداری
ز گفتن نیز چاره نیست ما راکه در گردن کنیمت زینهارا
ترا بهتر ز هر کس برگزیدمچو اندر کارها شایسته دیدم
به گوش دل تو بشنو هرچه گویمکزین گفتن همه نام تو جویم
نخستین عهد ما را با تو آنستکزو ترسی که دادار جهانست
ازو ترسی بدو امّید داریو زو خواهی تو در هر کار یاری
سر از فرمان او بیرون نیاریهمه کاری به فرمانش گزاری
دگر این مردمان کاندر جهانندهمه چون من مر او را بندگانند
به حق در کار ایشان داوری کنهمیشه راستی را یاوری کن
ستمگر دشمن دادار باشدکه از فرمان او بیزار باشد
به خنجر دشمنانش را ببیزایبه نیکی دوستانش را ببخشای
چو نپسندی ستم را از ستمگارمکن تو نیز هرگز بر ستم کار
که ما از چیز مردم بی نیازیمبه داد و دین همی گردن فرازیم
صفاهان را به عدل آباد گردانهمه کس را به نیکی شاد گردان
درون شهر و بیرونش چنان دارکه ایمن باشد از مکّار و غدّار
چنان باید که زر بر سر نهد زنبه روز و شب بگردد گرد برزن
نیارد کس نگه کردن در آنزروگرنه بر سر آنزر نهد سر
ترا زین پیش بسیار آزمودمبه هر کاری ز تو خشنود بودم
بدین کار از تو هم خشنود باشمنکاهد آنچه من بفزود باشم
سخن جمله کنیم اندر یکیجایتو خود دانی که ما را چون بود رای
تو خود دانی که ما نیکی پسندیمدل اندر نعمت گیتی نبندیم
بدین سر زین بزرگی نام جوییمبدان سر نیکوی فرجام جوییم
تو نام ما به کار خیر بفروزکه نیکی مرد را فرّخ کند روز
درین شاهی چو از یزدان بترسمهر آنچ از من بپرسند از تو پرسم
چو کار ما به کام ما گزاریز ما یابی هر امّیدی که داری
امید و رنج تو ضایع نمانیمترا زین پس به افزونی رسانیم
هر آن گاهی که تو شایسته باشیبه کار بیش از این بایسته باشی
به بهروزی امید دل قوی دارکه فرمانت بود با بخت تو یار
فراوان کار بسته برگشایدترا از ما همه کامی برآید
مراد خویش با تو یاد کردیمبرفتیم و به یزدانت سپردیم
پس آنگه همچنین منشور کردندهمه دخل و خراج او را سپردند
یکی تشریف دادش شه که دیگرندادهست ایچ کس را زان نکوتر
ز تازی مرکبی نامی و رهواربرو زرین ستام و زین شهوار
قبای رومی و زربفت دستاردگر گونه جز این تشریف بسیار
همان طبل و علم چونانکه بایدکه چون او نامداری را بشاید
اگر چه کار خلعت سخت نیکوستفزون از قدر عالی همت اوست
چگونه شاد گردد ز اصفهانیدلی کاو مهتر آمد از جهانی