بخش ۱۳ - آمدن زرد پیش شهرو به رسولى
چو بدفرجام خواهد بُد یکی کارهم از آغاز او آید پدیدار
چو خواهد بود سال بد به گیهانپدید آیدْش خشکی در زمستان
درختی کاو نباشد راست بالاچو برروید شود کژّیش پیدا
چو خواهد بود بر شاخ اندکی باربه نوروزان بود بر، گلْش دیدار
چو تیر از زه بخواهد تافتن سرپدید آید در آهنگ کمانور
همیدون کار آن ماه دل افروزپدید آورد ناخوبی همان روز
کجا چون آفرین برخواند شهرونهادش دست او در دست ویرو
همی کردند ساز میهمانیدر آن ایوان و کاخ خسروانی
ز دریا دود رنگ ابری برآمدبه روز پاک ناگه شب درآمد
نه ابرست آن تو گفتی تند بادستکجا در کوه خاکستر فتادهست
ز راه اندر پدید آمد سواریچو کوه ویژه زیرش راهواری
سیاه اسپ و کبودش جامه و زینسوارش را همیدون جامه چونین
قبا و موزه و رانین و دستاربه رنگ نیل کرده بود هموار
جلال و مطرف و مهد و عماریبه گونه چون بنفشه جویباری
بدین سان اسپ و ساز و جامهٔ مردچو نیلوفر کبود و نام او زرد
رسول شاه و دستور و برادرهم او و هم نوندش کوه پیکر
ز رنج راه کرده لعلگون چشمگره بسته جبینش را بسی خشم
چو شیری در بیابان گور جویانو یا گرگی سوی نخچیر پویان
به دست اندر گرفته نامهٔ شاهز بویش عنبرین گشته همه راه
کجا نامه حریری بُد نبشتهبه مشک و عنبر و می در سرشته
سخنها گفته اندر نامه شیرینبه عنوانش نهاده مُهر زرین
چو زرد آمد سوی درگاه ویروبه پشت اسپ شد تا پیش شهرو
نمازش برد و پوزش خواست بسیارکه پیشت آمدم بر پشت رهوار
کجا فرمان شاهنشه چنینستمرا فرمان او همتای دینست
مرا فرمان چنان آمد ز خسروکه روز و شب میاسای و همی رو
به راه اندر شتاب تو چنان بادکه گردت را نیابد در جهان باد
چنان باید که رانی باره بشتاببه پشت باره جویی خوردن و خواب
همی تا باز مرو آیی ازین راهنیاسایی ز رفتن گاه و بیگاه
به راه اندر نه خسبی نه نشینیز پشت باره شهرو را ببینی
رسانی نامه چون پاسخ بیابیعنان باره سوی مرو تابی
پس آنگه گفت با خورشید حورانسلامت باد بسیار از خُسوران
درودت باد شهرو از شهنشاهز داماد نکو بخت و نکوخواه
درودت با بسی پذرفتگاریبه شاهیّ و مِهیّ و کامگاری
پذیرشهای او کردش همه یادپس آنگه نامهٔ خسرو بدو داد
چو شهرو نامه بگشاد و فروخواندچو پی کرده خری در گل فروماند
کجا در نامه بسیاری سخن یافتهمان نو کرده پیمان کهن یافت
سر نامه به نام دادگر بودخدایی کاو همیشه داد فرمود
دو گیتی را نهاد از راستی کردبه یک موی اندران کژّی نیاورد
چنان کز راستی گیتی بیاراستز مردم نیز داد و راستی خواست
کسی کز راستی جوید فزونیکند پیروزی او را رهنمونی
به گیتی کیمیا جز راستی نیستکه عزّ راستی را کاستی نیست
من از تو راستی خواهم که جوییهمیشه راستی ورزی و گویی
تو خود دانی که ما با هم چه گفتیمبه پیمان دست یکدیگر گرفتیم
به مهر و دوستی پیوند کردیموزان پس هردوان سوگند خوردیم
کنون سوگند و پیمان را مفرموشبجا آور وفا در راستی کوش
به من تو ویس را آنگاه دادیکه تا سی سال دیگر دخت زادی
چو من بودم ترا شایسته دامادبه بخت من خدا این دخترت داد
به بخت من بزادی روز پیریچو سروی بار او گلنار و خیری
بدین دختر که زادی سخت شادمبه درویشان فراوان چیز دادم
کجا یزدان امیدم را وفا کردبدین پیوند کامم را روا کرد
کنون کان ماه را یزدان به من دادنخواهم کاو بود در ماه آباد
که آنجا پیر و برنا شاد خوارندهمه کنغالگی را جان سپارند
جوانان بیشتر زن باره باشنددر آن زن بارگی پر چاره باشد
همیشه زن فریبی پیشه دارندز رعنایی همین اندیشه دارند
مباد آن زن که بیند روی ایشانکه گیرد ناستوده خوی ایشان
زنان نازک دلند و سست رایندبه هر خو چون برآریشان برآیند
زنان گفتار مردان راست دارندبه گفت خوش تن ایشان را سپارند
زن ارچه زیرک و هشیار باشدزبون مرد خوش گفتار باشد
بلای زن در آن باشد که گوییتو چون مه روشنی چون خور نکویی
ز عشقت من نژند و بی قرارمز درد و زاری تو جان سپارم
به زاری روز و شب فریاد خوانمچو دیوانه به دشت و کُه دوانم
اگر رحمت نیاری من بمیرمبدان گیتی ترا دامن بگیرم
ز من مستان به بی مهری روانمکه چون تو مردمم چون تو جوانم
زن ارچه خسروست ار پادشاییو گر خود زاهدست ار پارسایی
بدین گفتار شیرین رام گرددنیندیشد کزان بدنام گردد
اگر چه ویسه بی آهو و پاکستمرا زین روی دل اندیشناکست
مدار او را به بوم ماه آبادسوی مروش گُسی کن با دل شاد
مبر انده زبهر زرّ و گوهرکه ما را او همی باید نه زیور
مرا پیرایه و زیور بسی هستسزاتر زو به گنج من کسی هست؟
من او را روز و شب در ناز دارمکلید گنجها او را سپارم
دل اندر مهر آن بتروی بندمهر آنچه او پسندد من پسندم
فرستم زیِّ تو چندان ز گوهرکه گر خواهی کنی شهری پر از زر
ترا دارم چو جان خویشتن شادزمین ماه را بی بیم و آزاد
بدارم نیز ویرو را چو فرزندکنم با وی ز تخم خویش پیوند
چنان نامی کنم آن خاندان راکه نامش یاد باشد جاودان را
چو شهرو خواند مشکین نامهٔ شاهچنان شد کش نبود از گیتی آگاه
ز شرم شاه گشت آزردهٔ خویشدلش پیچان شده از کردهٔ خویش
فروافگنده سر چون شرمسارانهمی پیچید چون زنهار خواران
هم از شاه و هم از دادار ترسانکه بشکست این همه سوگند و پیمان
بلی چونین بُوَد زنهارخواریگهی بیم آورد گه شرمساری
چنان چون بود شهرو دلشکستهلب از گفتار بسته دم گسسته
مرو را دید ویس ماه پیکرز شرم و بیم گشته چون مُعصفر
برو زد بانگ و گفتا چه رسیدتکه هوش و گونه از تن برپریدت
ز هنجار خرد دور اوفتادیچو رفتی دخت نازاده بدادی
خرد کردار چونین کی پسنددروا باشد که هر کس بر تو خندد
پس آنگه گفت با زرد پیمبرچه نامی وز که داری تخم و گوهر
جوابش داد کز کسهای شاهمبه درگاهش ز پیشان سپاهم
چو با لشکر بجنبد نامور شاهمن او را پیشرو باشم به هر راه
هر آن کاری که باشد نامبُردارشهنشه مر مرا فرماید آن کار
چو رازی باشدش با من بگویدز من تدبیر خواهد رای جوید
به هر کاری بدو دمساز باشمبه هر سرّی بدو همراز باشم
همیشه سرخ روی و خویش کاممسیه اسپم چنین و زرد نامم
چو بشنود آن نگارین پاسخ زردبه گرمی و به خنده پاسخش کرد
که زردا زرد باد آن کت فرستادبدین فرزانگی و دانش و داد
به مرو اندر شما را باشد آیینچنین ناخوب و رسوا و بهنفرین
که زن خواهد از آنجا کش بود شوز پاکی شو و زن هر دو بی آهو
نبینی این همه آشوب مهمانرسیده بانگ خنیاگر به کیوان
به بت رویان شهر و نامدارانسرا آراسته چون نوبهاران
به زیورها و گوهرهای شهوارطرایفها و دیباهای زرکار
مهان نامی از هر شهر و کشوریلان جنگی از هر مرز و گوهر
بتان ماهروی از هر شبستانگلان مشک موی از هر گلستان
به رنگ و روی جامه دلفروزانز بوی اسپرغم و از عود سوزان
به فریاد آمده دل زیر هر برستوهی یافته هر مغز در سر
نشسته هر کسی با همنشینیزبان هر کسی با آفرینی
که جاوید این سرا آراسته بادپر از شادی و ناز و خواسته باد
درُو خرّم ویوکان و خُسورانعروسان دختران داماد پوران
کنون کاین بزم دامادی بدیدیسرود و آفرین هر دو شنیدی
عنان بارهٔ شبرنگ برتابشتابان رو به ره چون تیر پرتاب
بدین امّید مسپر دیگر این راهکه باشد دست امّید تو کوتاه
به نامه بیش از این ما را مترسانکه داریم این سخن با باد یکسان
مکن ایدر درنگ و راه برگیرکه ویرو هم کنون آید ز نخچیر
ز من آزرده گردد وز تو کینداربرو تا خود نه کین باشد نه آزار
ولیکن بر پیام من به موبدبگو چون تو نباشد هیچ بخرد
بسی گاهست خیلی روزگارستکه نادانیت بر ما آشکارست
ز پیری مغزت آهومند گشتهستز گیتی روزگارت در گذشتهست
ترا گر هیچ دانش یار بودیزبانت را نه این گفتار بودی
نجستی زین جهان جفت جوان راولیکن توشه جستی آن جهان را
مرا جفت و برادر هر دو ویروستهمیدون مادرم شایسته شهروست
دلم زین خرّم و زان شاد باشدز مرو و موبدم کی یاد باشد
مرا تا هست ویرو در شبستاننباشد سوی مروم هیچ دستان
چو دارم سرو گوهر بار در برچرا جویم چنان خشکی و بی بر
کسی را در غریبی دل شکیباستکه اندر خانه کار او نه زیباست
مرا چون دیده شایستهست مادرچو جان پاک بایسته برادر
بسازم با برادر چون می و شیرنخواهم در غریبی موبد پیر
جوانی را به پیری چون کنم بازملا گویم ندارم در دل این راز
چو زرد از ویس این گفتار بشنیدعنان بارهٔ شبگون بپیچید
همی رفت و نبود او هیچ آگاهکه در پیشش همی راهست یا چاه
چنان بی سایه شد چونان بی آزرمکه بر چشمش جهان تاری شد از شرم
همی تا او ز مرو آمد سوی ماهنیاسودی ز اندیشه دل شاه
همی گفتی که زرد اکنون کجا شدچنین دیر آمدنش از مه چرا شد
به بوم ماه وی را نیست دشمنکه یارد دشمنانی کرد با من
نه قارن کرد یارد شوی شهرونه آن مهتر پسر کش نام ویرو
چه کار افتاد گویی زرد ما راکه افزون کرد راهش درد ما را
مگر دُژخیم ویسه دُژ پسندستکه ما را اینچنین در غم فگندهست
دل سنگین به بوم ماه بنهادهمی ناید به بوم مرو آباد
همی گفتی چنین با خویشتن شاهدو چشمش دیدبان گشته سوی راه
که ناگاهی پدید آمد یکی گردبه گرد اندر گرازان نامور زرد
به سان پیل مست از بند جستهز خشم پیلبانان دلش خسته
ز بس کینه نداند بِهْ ز بتربود هامون و کوهش هر دو یکسر
ز کینجویی شده چونان بی آزرمکه در چشمش جهان تاری بد از شرم
چو زرد آمد چنین آشفته از راهز گرد راه شد پیش شهنشاه
هنوز از رنج رویش بد پر آژنگنگردانیده پای از پشت شبرنگ
شهنشه گفت زردا شاد بادیبه نیکی دوستان را یاد بادی
بگو چون آمدی از ماه آبادنه شادی از پیام خویش یا شاد
رواکام آمدی یا نا رواکامازین هر دو کدامین برنهم نام
جوابش داد زرد از پشت بارهبه بخت شاه شادم هامواره
ازین راه آمدهستم نارواکامپس او داند که چونم برنهد نام
پس آنگه از تگاور شد پیادهمیان بسته زبان و لب گشاده
نهاد آن روی گرد آلود بر خاکابر شاه آفرین کرد از دل پاک
بگفتش جاودان پیروزگر باشهمیشه نام جوی و نامور باش
به پیروزی مهی و مهر ورزیجهان را هم مهی کن تو که ارزی
چنانت باد در دولت بلندیکه چون جمشید دیوان را ببندی
چنانت باد اورنگ کیانیکه تاج فخر بر کیوان رسانی
ترا بادا ز شاهی نیکبختیزمین ماه را تنگّی و سختی
زمین ماه یکسر باد ویرانشده مأواگه گرگان و شیران
زمین ماه بادا تا یکی ماهشده شمشیر و آتش را چراگاه
همه بادش پر آتش ابر بی آبز دردش آفتاب از مرگ مهتاب
زمین ماه را دیدم چو فرخارپر از پیرایه و دیبای شهوار
به شهر اندر سراسر بسته آیینز بس پیرایه چون بتخانهٔ چین
زن و مردش نشسته در خورگاهخورگاه از بتان پر اختر و ماه
زمین از رنگ چون باغ بهاریفروزان همچو لالهٔ رودباری
بسی ساز عروسی کرده شهروعروسش ویسه و داماد ویرو
ز دامادیش با شه نیست جز نامکس دیگر همی یابد ازُو کام
ازین شد روی من هم گونهٔ بُردتو کندی جوی آبش دیگری برد
به تو داده زن از تو چون ستانندمگر ایشان که ارز تو ندانند
که و مِه راست باشد نزد نادانچو روز و شب به چشم کور یکسان
نه با آن کردهاند این ناسزا کارکه پاداشی نداریشان سزاوار
ولیکن تا بدیشان بد رسیدنهمی باید به چشم این روز دیدن
کجا ویروست آنجا مهتر رزمز نادانی به زور خویش در بزم
لقب کردهست روحا خویشتن رابه دل در راه داده اهرمن را
به نام او را همه کس شاه خوانندجز او شاه دگر باشد ندانند
ترا نز شهریاران می شمارندگروهی خود به مردت می ندارند
گروهی موبدت خوانند و دستورچو خوانندت گروهی موبد دور
کنون گفتم هر آنچه دیدهام منسخنهایی که آن بشنیدهام من
ترا بادا بزرگی بر شهانیکه بر شاهان گیتی کامرانی