بخش ۱۱۳ - در انجام کتاب گوید
برآمد آفتاب شاد کامیزدوده شد هوای نیکنامی
نسیم باد پیروزی برآمدبهار خرمی با او درآمد
بپیوست ابر دولت بر حوالیهمی بارد سعادت بر موالی
خجسته جشن و خرم روزگارستزمین با زیب و هر کس شادخوارست
زمین از خز زرین حِلّه داردهوا از ابر سیمین کِلّه دارد
جهانبینم همه پر نور گشتهاز آفتهای گردون دور گشته
شکفته نوبهار ملک و فرمانبه پیروزی چو ماه و مهر تابان
زیادت گشته شد روز سعادتبه هنگامی که شب گردد زیادت
گل دولت به وقتی گشت خندانکه در گیتی شده پژمرده ریحان
جهان دیگر شدهست و حال دیگرمگر نو کرد یزدان گیتی از سر
همی بارد ز ابرش قطر رادیهمه روید ز خاکش تخم شادی
فلک را نیست تأثیری بجز دادمگر مریخ و کیوان زو بیفتاد
چنین تأثیر کی بود آسمان راچنین نو دولتی کی بد جهان را
مگر سایهیْ شب از فرّ هُمایستچو نور روز از فر خدایست
زبان هر که بینی شکر گویستروان هر که بینی مهر جویست
مگر تیمار مرگ از خلق برخاستهمه کس یافت آن کامی که میخواست
چو داد و راستی گیتی فروزستشب مردم تو پنداری که روزست
هواداران همه شادند و خرمسخندانان عزیزند و مکرم
همان دهر را باغ این زمانستبدو در مملکت سرو روانست
چنان سروی که رنگ آبدارشبماند در خزان و در بهارش
کنون نیکان چو گلها در بهارندبداندیشان چو گلبن پر ز خارند
شهنشاهی که اورنگش خداییستسپاهان را طراز پادشاییست
بهشت خلد را ماند سپاهانکف خواجه عمیدش گشته رضوان
خداوندی به داد و دین مؤیدابو الفتح مظفر بن محمد
خراسان را به نام نیک مفخرسپاهان را به حکم داد داور
زمانه قبله کرده دولتش راسعادت سجده برده طلعتش را
گذشته نامهٔ نامش ز جیحونرسیده رایت رایش به گردون
ازین سفله جهان آمد چنان حُرّکه لعل از سنگ آید وز صدف دُرّ
به گاه روشنایی ماه و انجمبدو مانند همچون بت به مردم
ایا چون مال بر هر دل گرامیچو جان پاکیزه و چون عقل نامی
قمر هرگز چو رای تو نتابدخرد هرگز ضمیر تو نیابد
به چیزی تو فزونی از پیمبرکه بر فضل تو منکر نیست کافر
همیشه جود تو دل را نوازدسموم قهر تو جان را گدازد
تو دریایی و دریا چون بجوشدکرا زهره که با دریا بکوشد
چو تو گویی بگیرید آن فلان رابلرزد هفت اندام آسمان را
اگر ترسی تو از آتش به محشرز بی باکی شوی در آتش اندر
به گاه نام جستن تیر بارانچنان رانی که برگ گل بهاران
خفرز آید ترا ریگ روندهشمر آید ترا بحر دمنده
تنی با عز و با مقدار داریچرا روز نبردش خوار داری
نترسی از بلا وز ننگ ترسیهمی از دانش و فرهنگ ترسی
همت آزادگی بینم طباعیهمت فرهنگها بینم سماعی
ز بس آزادگی و خوب کاریقضا خواهی ز عالم بازداری
خنک آن کش توی شایسته فرزندخنک آن کش توی زیبا خداوند
چه کرداری که از فضل تو آیدچه فرزندی که از نسل تو زاید
همه پر مایه باشند و ستودهچو زر پالوده چون یاقوت سوده
به مشتق ماندت اصل خیارهکزو ناید بجز ماه و ستاره
ادب کبر آرد از چون تو هنرجویسخن فخر آرد از چون تو سخنگوی
مهان کوهند و او چرخ بلندستمیان این و آنها بین که چندست
رسوم مهتران دردست بر جانرسوم خواجه تریاکست و درمان
نه زو گاه کرم تأخیر یابینه زو گاه هنر تقصیر یابی
چنان گردد به گردش فر دادارکه گردد گرد مرکز خط پرگار
به گرد ملک تدبیرش حصارستبه باغ فخر پیمانش بهارست
از آن کش بخت فرخ هست بیدارجهان چون خفته پندارست هموار
ضمیر و دلْش ماه و آفتابندچو امر و هیبتش برق و سحابند
نیاز اندر جهان ماند به شیطانسخای دست او ماند به قرآن
بکشت آز و نیاز مردمان رازر جودش دیت شد هر دوان را
یکی شمشیر دارد دست ایامکزو دشمنش را گیرد حسد نام
حسودش را ملامت بیش از منکه دولت را بود همواره دشمن
بخاصه دولتی قاهر بدین سانکه سیصد بنده دارد چون نریمان
نگویم کش مبادا هیچ بدخواهیکی بادش و لیکن دست کوتاه
بقا بادا کریم بافرین رابقای جود و علم و داد و دین را
بماند داد و دین تا وی بماندبخواند دولت آن را کاو بخواند
نه گیتی را چنو بودهست فرزندنه دولت را چنو بوده خداوند
به باغ ملک رسته چون صنوبرسه گوهر چون فروزنده سه اختر
مهی بر صورت ایشان نبشتهبهی بر عادت ایشان سرشته
اگر باشند همچون تو عجب نیستکجا خود بار خرما جز رطب نیست
ازیشان مهترین دریای علمستجهان مردمی و کوه حلمست
مقر آمد خرد کش هست مهترابو القاسم علی بن المظفر
پدر را از ادیبی قرة العینگهر را از تمامی مفخر و زین
هنوزش بوی شیر اندر دهانستندانم دانشی کز وی نهانست
درخت علم را قولش بهارستسرای جود را فعلش نگارست
بدان با شرم روی او پدیدستکه یزدانش ز پاکی آفریدهست
بدو دادهست برهان کفایتبرو باریده باران عنایت
جهان در فصل او بستهست اومیدفزونتر زانکه اندر نور خورشید
چو از خورشید آید روشناییازو آید نظام پادشایی
چو از قوت به فعل آید کمالشجلیلان عاجز آیند از جلالش
به سجده تاجداران پیشش آینددو رخ بر خاک ایوانش بسایند
همیشه تا جهانست این پسر بادبه پیروزی دل افروز پدر باد
ازو کهتر همایون خواجه بونصرجمال روزگار و زینت عصر
فلک تا دید دیدار سلف راهمی گوید غلامم این خلف را
به اختر ماند آن فرخنده اختربزرگ از مخبر و کوچک به منظر
به منظر همچو تیغ ذوالفقارستکجا هم کوچک و هم نامدارست
همش با کودکی فرهنگ پیرانهمش با کوچکی طبع امیران
ز بس کاو شکرین گفتار داردز بهروزی نشان بسیار دارد
بسا فخرا که او خواهد نمودنبسا مدحا که او خواهد شنودن
فلک هر روز تاج آراید او راکه ماه و مهر افسر شاید او را
نبشتش عهد و منشور ولایتز پیروزی همی زیبدش رایت
همی سازد به تخت و کامگاریهمی جویدْش ساز بختیاری
چنین بادا که من گفتم چنین بادهم او را هم پدر را آفرین باد
وَزو کهتر یکی شیرست دیگرابو طاهر محمد بن مظفر
چو عیسی همچو طفل روزافزونچو موسی کید کفر و دشمن دون
چو عیسی هم ز گهواره سخنگویچو موسی هم به خردی داوری جوی
اگر در چشم خردست او به منظربه عقل اندر بزرگست و به مخبر
به سان آتشست اندک به دیدارو لیکن قوت و هیبتش بسیار
ز عمر خویش در فصل بهارستازیرا همچو اشکوفه به بارست
چو زین اشکوفه آید میوهٔ جاهرهی گردد مرو را مهر با ماه
اگر هم باز باشد بچهٔ بازپسر همچون پدر باشد سر افراز
دو چشم بد ز هر سه باد بستهدرخت عمرشان جاوید رسته
پسر خرم به اورنگ پدر بادپدر نازان به فرهنگ پسر باد
ایا بر ماه برده منظرِ نامبیاورده ز گردون اخترِ کام
به صدر اندر به پیروزی نشستهبه هیبت صدر بد خواهان شکسته
نثارت آوریدم مهرگانیروان چون آب چشمهیْ زندگانی
بدین جشنت نیاورد ایچ کهترنثاری از نثار بنده مهتر
به فرمانت بگفتم داستانیز خوبی چون شکفته بوستانی
درو چون میوه از حکمت مثلهاچو ریحان بهاری خوش غزلها
توی بهتر بزرگان زمانهبه نامت مهر کردم این فسانه
سر نامه به نام تو گشادمبه پایان مهر نامت برنهادم
نگر کاین داستان چه نیکبختستبهار نامت او را تاج و تختست
از آن کش نام تو بر هر کرانیستتو پنداری که این دفتر جهانیست
مرو را شرق و غرب آغاز و انجامچو خورشید اندرو گردنده این نام
تو خود دانی کزین سان گفته شعریبماند تا بماند نظم شعری
به فر نام تو گفتار چاکررود بر هر زبانی تا به محشر
بماند جاودان او را جوانیکه خورد از جودت آب زندگانی
هر آنگاهی که تو باشی سخن جویچو من باید به پیش تو سخنگوی
اگر یابی ز هر کس نظمِ گفتارز من یابی تو نظمِ دُرّ شهوار
چو بر اسپ سخن آیم به جولانمرا باشد مجرّه جای و کیوان
بیان من بود روشن چو شعریبه نکته چون ز گوهر تاج کسری
چو دریایست طبع من ز گفتارشود از علم، دَر وی رود بسیار
بسی دانش بباید تا سخنگویتواند زد به میدانِ سخن گوی
بخاصه چون بود میدان چونینبه نام تو به یاد ویس و رامین
اگرچه رنج بردهستم فراواننکردم شکر بر یکروزه احسان
خداوندا شب رنجم سر آمدکنون صبح رضای تو برآمد
بریدم راه بد روزی بریدمبه منزلگاه پیروزی رسیدم
کریما تا ترا دیدم چنانمکه کاری جز طرب کردن ندانم
ز جود تو همیشه شاد و مستمتو گویی کیمیا آمد به دستم
به فرخنده لقایت چون ننازمکه با او از همه کس بی نیازم
تو خورشیدی و چون با تو نشینمچراغ و شمع شاید گر نبینم
تو دریایی و من مرد گهر جویز تو جویم گهر نز چشمه و جوی
ز شکرت شد دهان من شکرخوارز مدحت شد زبان من گهربار
چنان چون من ز تو شادم همه سالز شادی باد عمرت را همه حال
همایون باد بر تو روزگارتهمیشه کام راندن باد کارت
تو خسرو گشته کام دلْت شیرینعدوی تو نشان تیر و ژوبین
الا تا در جهان باشد زمانهزمانه عمر بادت جاودانه
الا تا بر فلک باشد سعادتسعادتهات بادا بر زیادت
همیشه کام و فرمانت روان بادهمیشه دولت و بختت جوان باد
شب تو روز باد و روز نوروزسرت پیروز رنگ و بخت پیروز
طناب عمر تو تا حشر بستهندیم خرمی با تو نشسته
دل و دست و در و رویت گشادهسریر و مسند و خوانت نهاده
گهی کلکت به دست و گاه خنجرگهی زلف بتان و گاه ساغر
چنین بادا که گفتم رسم و آیینز من بنده دعا وز بخت، آمین!