گنج

بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۹۱ بیت
سپاس و آفرین آن پادشا راکه گیتی را پدید آورد و ما را
بدو زیباست ملک و پادشاییکه هرگز ناید از ملکش جدایی
خدای پاک و بی همتا و بی یارهم از اندیشه دور و هم ز دیدار
نه بتواند مرو را چشم دیدننه اندیشه درو داند رسیدن
نه نقصانی پذیرد همچو جوهرنه زان گردد مرو را حال دیگر
نه هست او را عَرَض با جوهری یارکه جوهر پس از او بوده‌ست ناچار
نشاید وصف او گفتی که چون استکه از تشبیه و از وصف او برون است
به وصفش چند گفتن هم نه زیباستکه چندی را مقادیرست و احصاست
کجا وصفش به گفتن هم نشایدکه پس پیرامنش چیزی بباید
به وصفش هم نشاید گفت کی بودکجا هستیش را مدت نپیمود
وگر کی بودن اندر وصفش آیدپس او را اول و آخر بباید
نه با چیزی بپیوسته‌ست دیگرکه پس باشند در هستی برابر
نه هست او را نهاد و حد و مقدارکه پس باشد نهایاتش پدیدار
نه ذات او بود هرگز مکانینه علم ذات او باشد نهانی
زمان را مبدع او بوده‌ست زآغازنبایستش در ان مبداع انباز
زمان از وی پدید آمد به فرمانبه نزد برترین جوهر ز گیهان
بدان جایی که جنبش گشت پیداوز آن جنبش زمانه شد هویدا
مکان را نیز حد آمد پدیدارمیان هر دوان اجسام بسیار
نفرمایی که آراید سراییبدین سان جز حکیمی پادشایی
که قوت را پدید آورد بی یاربه هستی نیستی را کرد قهار
خداوندی که فرمانش رواییچنین دارد همی در پادشایی
نخستین جوهر روحانیان کردکه او را نز مکان و نز زمان کرد
برهنه کرد صورت‌شان ز مادتسراسر رهنمایان سعادت
به نور خویش ایشان را بیاراستوزیشان کرد پیدا هر چه خود خواست
نخستین آنچه پیدا شد ملک بودوزان پس جوحری کرد آن فلک بود
وزیشان آمد این اجرام روشنبه سان گل میان سبز گلشن
بهین شکلیست ایشان را مدورچنان چون بهترین لونی منور
چو صورتهای ایشان صورتی نیستکه ایشان را نهیب و آفتی نیست
نه یکسانند همواره به مقداربه دیدار و به کردار و به رفتار
اگر بی اخترستی چرخ گرداننگشتی مختلف اوقات گیهان
نبودی این عللهای زمانیکزو آید نباتی زندگانی
چو این مایه نبودی رستنی رانبودی جانور روی ز می را
وگر بی آسمان بودی ستارهجهان پر نور بودی هامواره
فروغ نور ظلمت را زدودیپس این کون و فساد ما نبودی
وگر نه کرده بودی چرخ مایلبدین سان لختکی میل معدل
نبودی فصلهای سال گرداننه تابستان رسیدی نه زمستان
بزرگا کامگارا کردگاراکه چندین قدرتش بنمود ما را
چنان کش زور و قوت بی کرانستعطابخشی و جودش همچنانست
نه گر قدرت نماید آیدش رنجنه گر بخشش کند پالایدش گنج
چو خود قدرت نمای جاودان بودمرو را جود و قدرت بی کران بود
به قدرت آفرید اندازه‌گیریز دادار جهان قدرت‌پذیری
هیولی خواند او را مرد دانابه قوتها پذیرفتن توانا
چو ایزد را دهشها بی کران استپذیرفتن مرو را همچنان است
پذیرد افرینشها ز دادارچو از سکه پذیرد مهر دینار
مثال او به زر ماند که از زرکند هر گونه صورت مرد زرگر
چو ایزد خواست کردن این جهان راکزو کون و فسادست این و آن را
همی دانست کاین آن گاه باشدکه ارکانش فرود ماه باشد
یکی پیوند بَرباید به گوهرمنور گردد آن را در برابر
یکی را در کژی صورت به فرمانیکی بر راستی او را نگهبان
پدید آورد آن را از هیولیچهار ارکان بدین هر چار معنی
از آن پیوندها آمد حراراتدگر پیوند کز وی شد برودت
رطوبت جسمها را کرد چونانکه گاه شکل بستن بد به فرمان
یبوست همچنان او را فرو داشتبدان تقویم و آن تعدیل کاو داشت
چو گشتند این چهار ارکان مهیاازان گرمی بر آمد سوی بالا
وگر سردی به بالا بر گذشتیز جنبشهای گردون گرم گشتی
پس آنگه چیره گشتی هر دو گرمیبرفتی سردی و تری و نرمی
لطیف آمد ازیشان باد و آتشازیرا سوی بالا گشت سرکش
بگردانید مثل چرخ گردانهمه نوری گذر یابد دریشان
بدان تا نور مهر و دیگر اجرامرسد ز انجا بدین الوان و اجسام
زمین را نیست با لطف آشناییکه تا بر وی بماند روشنایی
وگر چونین نبودی او به گوهرنماندی روشنایی از برابر
چو هستی یافتند این چار مادرهوا و خاک پاک و آب و آذر
ازیشان زاد چندین گونه فرزندز گوهرها و از تخم برومند
هزاران گونه از هر جنس جان‌ورهمیشه حال گردانند یکسر
و لیکن عالم کون و تباهیدگر گون یافت فرمان الهی
کجا در عالم مبدا و بالابه ترتیب آنچه بد به گشت پیدا
در این عالم نه چونان بود فرمانکه اول گشت پیدا گوهر از کان
به ترتیب آنچه به بد باز پس ماندطبیعت اعتدال از پیش می‌راند
چه آن مادت کزو مردم همی خاستخدای ما نخست آن را بپیراست
فزونیهای آن را کرد اجسامیکایک را دگر جنس و دگر نام
به کان اندر مرو را زرعیان استو لیک از دیدهٔ مردم نهان است
نحستین جنس گوهر خاست از کانبه زیرش نوع گوهرهای الوان
دوم جنس نبات آمد به گیهانسیم جنس هزاران گونه حیوان
چو یزدان گوهر مردم بپالوداز آن با اعتدالی کاندر او بود
پدید آورد مردم را ز گوهربرآن هم‌گوهران بر، کرد مهتر
غرض زیشان همه خود آدمی بودکه اورا فصلهای مردمی بود
نبات عالم و حیوان و گوهرسراسر آدمی را شد مسخر
چو او را پایه زیشان برتر آمدتمامی را جهانی دیگر آمد
بدو داده است ایزد گوهر پاککه نز بادست و نز آبست نز خاک
یکی گوید مرو را روح قدسایکی گوید مرو را نفس گویا
نداند علم کلی را نهایتبرون آرد صناعت از صناعت
چو دانش جوید و دانش پسنددبیاموزد پس آن را کار بندد
زُدوده گردد از زنگِ تباهیبه چشمش خوار گردد شاه و شاهی
شود پالوده از طبع بهیمیبه دست آرد کتبهای حکیمی
نخواهد هیچ اجسام زمین راهمیشه جوید آیات برین را
بلندی جوید آنجا نه مکانیو لیک از قدر و عز جاودانی
چو رسته گردد از چنگال اضدادشود آنجا که او را هست میعاد
شود ماننده آن پیشینگان راکزیشان مایه آمد این جهان را
چنین دان کردگارت را چنین دانبیفگن شک و دانش را یقین دان
مکن تشبیه او را در صفاتشکه از تشبیه پاکیزه است ذاتش
بگفتم آنچه دانستم ز توحیدخدای خویش را تمجید و تحمید