بخش ۸ - حکایت شش - ازرقی
آل سلجوق همه شعر دوست بودند اما هیچ کس به شعر دوستیتر از طغانشاه بن الب ارسلان نبود و محاورت و معاشرت او همه با شعرا بود و ندیمان او همه شعرا بودند. چون امیر ابو عبدالله قرشی و ابوبکر ازرقی و ابومنصور بایوسف و شجاعی نسوی و احمد بدیهی و حقیقی و نسیمی و اینها مرتب خدمت بودند و آینده و رونده بسیار بودند همه از او مرزوق و محظوظ.
مگر روزی امیر با احمد بدیهی نرد میباخت و نرد ده هزاری به پایین کشیده بود و امیر سه مهره در ششگاه داشت و احمد بدیهی سه مهره در یکگاه و ضربْ امیر را بود.
احتیاطها کرد و بینداخت تا سهشش زند، سهیک برآمد. عظیم طیره شد و از طبع برفت و جای آن بود و آن غضب به درجهای کشید که هر ساعت دست به تیغ میکرد و ندیمان چون برگ بر درخت همیلرزیدند که پادشاه بود و کودک بود و مقمور به چنان زخمی.
ابوبکر ازرقی برخاست و به نزدیک مطربان شد و این دوبیتی بازخواند:
بامنصور بایوسف در سنهٔ تسع و خمسمایة که من به هرات افتادم مرا حکایت کرد که امیر طغانشاه بدین دوبیتی چنان بانشاط آمد و خوشطبع گشت که بر چشمهای ازرقی بوسه داد و زر خواست پانصد دینار و در دهان او میکرد تا یک درست مانده بود و به نشاط اندر آمد و بخشش کرد. سبب آن همه یک دوبیتی بود.
ایزد تبارک و تعالی بر هر دو رحمت کناد بمنه و کرمه.