شمارهٔ ۳۶
باد صبا بر گل گذر کن(گل گذر کن، گل گذر کن)
از حال گل ما را خبر کن
ای نازنین، ای مه جبینبا مدعی کمتر نشین
بیچاره عاشق، ناله تا کییا دل مده یا ترک سر کن (ترک سر کن)
شد خون فشان چشم تر منپر خون دل شد ساغر من
ای یار عزیز مطبوع و تمیزدر فصل بهار با ما مستیز
آخر گذشت آب از سر منببین چشم تر من
گل چاک غم بر پیرهن زد(پیرهن زد پیرهن زد)
از غیرت، آتش در چمن زد(در چمن زد، در چمن زد)
بلبل چو من شد در چمندستان سرا بهر وطن
دیدی که ظالم تیشه اش را(تیشه اش را)
آخر له چای خویشتن زد(آخر به پای خویشتن زد)
ایرانیان از بهر خدایک دل شوید از صدق و صفا
تا چند غرض؟ تا کی دودلی؟تا چند نفاق؟ تا کی دغلی؟
آخر بس است این کج عملیبس است این منفعلی