شمارهٔ ۳۲ - باد خزانی
تاریخ دقیق خلق این تصنیف معلوم نیست اما به عنوان آخرین تصنیف در دیوان عارف آمده و او آن را طبق گفتهٔ خودش در اسفند ماه ۱۳۰۳ ه.ش در تبریز «به یاد دلاوران آذربایجانی» خوانده است.
باد خزانی، زد ناگهانی، کرد آنچه دانیبرهم زد ایّام نشاط و روزگار کامرانی
ظلم خزان کرد، با گلستان کرد، دانی چه سان کرد؟آنسان که من کردم،به دور زندگی با زندگانی
چو من فراری، بلبل به خواری، با سوگواریگل از نظرها محو شد، همچون خیالات جوانی
کار گلزار، زار شد زار، شد پدیداردیو دی، یا خود بلای آسمانی
***
از لشکر دی، شد عمر گل طیآمد دمادم، طیارۀ ابر، از آسمان هر سو پیاپی
خود کرد مستور، چون فارسی نور، جا کرد با زوردی چون زبان ترک اندر مغز آذربایجانی
آرام جان باش، شیرین بیان باش، سعدی زبان باشدر خاک فردوسی طوسی، توسن ترک از چه رانی
راه جان پوی، فارسی گوی، دست دل شویزود از این الفاظ زشت بی معانی
***
کوه و در و بر، از برف یکسر، چون وضع کشورشد در فشار روح، آزادی کش عمامه بر سر
دور گلستان، چون دور ساسان، رفت از زمستانشد جانشین دور ساسان، همچو دور ترکمانی
ای باد نوروز بشتاب امروز، با فتح و فیروزرو مژده آر از فرّ فروردین، بستان مژدگانی
گو بهارا، خود بیارا، تا که ما رااز کف ایام جانفرسا رهانی
***
ای ابر آذار، طرف چمنزار، بگری چو من زارچون آتش زردشت پر کن لاله در اطراف گلزار
ای یار اکنون، زن خیمه بیرون، همچون فریدوندر پرچم گلبن ببین، نقش درفش کاویانی
تا عید جمشید، تا شیر و خورشید باقی است، امیددارم به ایران جان و آذربایجانا خود تو جانی
جای انکار، اندرین کار، نیست ای یارآنکه فرق خادم و خائن ندانی