گنج

شمارهٔ ۶۱ - سپاه عشق

سپاهِ عشقِ تو مُلکِ وجود ویران کردبنای هستیِ عمرم به خاک یکسان کرد
چه گویمت که چه کرده است خواهی ار دانیبدان که آنچه که ناید به گفت‌وگو آن کرد
چه کرد عشقِ تو عاجز ز گفتنم آن کردبه من که دورهٔ شومِ قَجَر به ایران کرد
خدا چو طُرّهٔ زلفت کند پریشانشکسی که مملکت و ملّتی پریشان کرد
الهی آنکه به تنگِ ابد دچار شودهر آن کسی که خیانت به مُلکِ ساسان کرد
به اردشیرِ غیورِ درازدست بگوکه خَصم مُلکِ تو را جُزوِ انگلستان کرد
خرابی آنچه به دل کرد والیِ حُسنشبه اصفهان نتوان گفت ظلّ سلطان کرد
چو جغد بر سرِ ویرانه‌های شاه عباسنشست عارف و لعنت به گورِ خاقان کرد