شمارهٔ ۲۷ - ناله مرغ
نالهٔ مرغِ اسیر این همه بهرِ وطن استمَسلَکِ مرغِ گرفتارِ قفس همچو من است
همّت از بادِ سحر میطلبم گر ببردخبر از من به رفیقی که به طَرفِ چمن است
فکری ای هموطنان در رَهِ آزادیِ خویشبنمایید که هرکس نکند، مثلِ من است
خانهای کو شود از دستِ اَجانِب آبادز اشک ویران کُنَش آن خانه که بِیتُالحَزَن است
جامهای کو نشود غَرقه به خون بهرِ وطنبِدَر آن جامه که ننگِ تن و کم از کفن است
جامهٔ زن به تن اولیتر اگر آید غیرز آنکه بیچاره در این مملکت امروز زن است
آن کسی را که در این مُلک سلیمان کردیمملت امروز یقین کرد که او اَهرِمَن است
همه اشراف بهوصلت خوش همچون خسرورنجبر در غمِ هجران تو چون کوهکن است
عارف از حزبِ دموکرات خلاصی چون مورمَطَلَب ز آنکه خلاصیِ تو اندر لگن است