گنج

شمارهٔ ۶

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۷۸ بیت
نویسنده را بایدی چار چیزدل و دست و افکار و وجدان تمیز
وگر اینکه ناپاک شد این چهارز ناپاکی صاحبش شک مدار
چه خوش گفت سعدی خدای سخنبه تحریف آن گفته بشنو ز من
فتد تیغ اگر دست زنگیِ مستاز آن بِهْ قلم در کفِ خودپرست
قلم چون گرفتی دورویی مکنغرض‌ورزی و کینه‌جویی مکن
به کف خاک، چشم فتوت مپاشگرفتی قلم بی‌مروت مباش
سخن بی‌شمار است و مطلب هزارمگو حرف بی‌مغز نااستوار
ره راستی و درستی گزینجز از راستی و درستی مبین
قلم گیر و همچون قلم راست باشنه هر چش خیال کجت خواست، باش
کجی گر، ز شمشیر جویی بجاستقلم راست باید، چو کج شد خطاست
قلم کز پی زحمت مردم استقلم نیست نیش دم کژدم است
مشو خار راه خیال کسیکه اندیشه ز اندیشه باید بسی
رخ زشت چون خبث طینت مپوشبه گمنامی و باز گوشی مکوش
ز نام تو ای ننگ باد حامیتچه دیدم که بینم ز گمنامیت
مقاله‌نویسی و بسط مقالچه لازم به زیر چپیه عقال
گرت ننگ و رسوایی و عار نیستبه گمنام بودنت اصرار چیست؟
درآ از پسِ پردهٔ استتارنه مردی تو هم؟ سر به مردی برآر
زنان را هم از پرده نک رم بودچه مردی بود کز زنی کم بود
به روبنده و پیچه و روی زشتنباید به دلخواه چیزی نوشت
اگر بود وجدان نباید زبونبه پیچش در چادر قیرگون
به خوی تو مزمن شد این ناخوشیکه یک عمر کوشی به وجدان کشی
چرا عاریت جامه‌ات در بر استخر ار جل ز اطلس بپوشد خر است
ز تغییر رنگ و به تبدیل نامتو را می‌شناسم من ای بدلجام
تو را باب حرص است و مام تو آزتو زایندهٔ آزی ای حقه‌باز
مزن بر رسیده دمل نیشترمدر پردهٔ خویش زین بیشتر
تو نه اهل رزمی و نه اهل بزمتو دزدی و غارتگر نثر و نظم
مکرر به گوش من این داستانفرو رفته از گفتهٔ راستان
شنیدم چو طومار عمر «بهار»بپیچید اجل زد خزانش به بار
ز شروان سوی طوس آمد فرودبه خان تو مهمان‌کش آمد فرود
شدی میزبان سیه‌کاسه‌اشببردی به تاراج سرمایه‌اش
چو از تن برون شد روان جان اوبه دست تو افتاد دیوان او
به عمری بدش هرچه اندوختهتو اندوختیش ای پدر سوخته
اگر زنده از مرگ او نام توستحقیقت نمی‌میرد ای نادرست
من این راز بنهفته بودم مگرکه خود فاش گردد به دست دگر
چه سازم تو ناجنس نگذاشتیمیان من و خود رهِ آشتی
تو آنی و جز این نمی‌شایدتوزین پس تخلص «خزان» بایدت
فرومایه با مایهٔ دیگرانبه سرمایه‌داران چه‌ای سرگران
تو خود دانی ای شاعر مستطابکه در زندگانی نداری کتاب
چو دزد کتاب است عنوان توبه ماتحت طبع است دیوان تو
ز ماتحت طبع آنچه آید برونز افکار توست ای خراب‌اندرون
فزون است پیش من اسرار توز کردار ناپاک و پندار تو
در این باب بنویسم ار یک کتابنگردم به بابی از آن کامیاب
طبیعت نیارد به صد قرن و نسلبهاری که هر آن شود چار فصل
به نیرنگ‌بازی تو عالی‌جنابنماند آنکه رنگی نریزی به آب
من ای چاپلوس آدم باز گوشنیم چون تو هرگز عقیده‌فروش
به عهد قوام و به دور وثوقز رسوایی‌ات خسته شد کوس و بوق
تو اسباب قتل حسین للهشدی ای دمکرات پست دله
ز عشق گل روی پول قجربه دست تو عشقی شد عمرش به سر
کنون می‌نویسی که شد انتحاردر ایران ز گفتار من پایدار
اگر هست در گفتِ من این اثرتو دیگر چه می‌گویی ای بی‌هنر
ز اشعار آزادی من تمامگرفتید سرمشق خود هرکدام
چه شد اینک از شاعران وطنهمه عیب جویند ز اشعار من
به عالم عیان گشت پستیِ تودرستیِ من، نادرستیِ تو
مرا مادر پاک زایید پاکیقین دان به پاکی روم سوی خاک
به عمر ار چه یک روز ناسوده‌امولی چون تو دامن نیالوده‌ام
من از دوستان گر جدا مانده‌امبه یک رنگ ثابت به جا مانده‌ام
تو آنی و من این ز نزدیک و دورگواهند یک ملتی مست و کور
دگر اندرین مملکت کس نماندکه باید قلم پشت تا گور راند
کسی را که در شرق و غرب است نامسر هر زبانی به اعزاز تام
چه اندیشه از چون تو بی‌آبروپریشیده‌فکر و پراکنده‌گو
دهان پاک باید قلم پاک‌ترکز او نام تا گور آید به در
وجودی که نابود بُد چون سرابچه گوید به دریای پرالتهاب
تو چون موش کوری و تا گور نورسزد گر گریزد ز خور موش کور
چه خورشید تابنده شد نورپاشچو خفّاش اگر عاجزی کور باش
دگر کورکورانه این ره مپویز تاگور هندوستانی مگوی
از این راه دیگر برای تو پولمحال است یک غاز گردد وصول
به هندوستان پول هر قدر بودربودند پیش از تو آن را رُنود
چنین است حرفت که تاگور کیستوگر هر که باشد همان اجنبی است
شگفت است از چون تویی این سخنو یا غیر از این رفته در ذهن من
تو کز اجنبی بار بسته‌ایچه شد اینک از اجنبی خسته‌ای
تو با خویش از اجنبی بدتریچه می‌گویی از اجنبی‌پروری
پرستش اگر ز اجنبی این بودمرا این پرستشگه آیین بود
به تاگور از جان و دل بنده‌اممن امثال او را ستاینده‌ام
گر از جنس انسان از این سان نبودهم از اصل ای کاش انسان نبود
به چشم خردمند پوشیده نیستکه فکر کسی چون تو پوسیده نیست
نبودند از این مردم ار در بشرچه چیزی از آدم بُدی غیر شر
دگر از چه آگاهی‌ات ای حکیمنبوده است از ایران و هند قدیم
از این پس به تردستی از این و آنچو تاریخ دزدیدی آن را بخوان
و یا آنکه از حضرت کسرویبدان سان که کش رفته گر کش روی
توان آگهی یابی از عهد جمچه بد حال هندوستان و عجم
وز آن عهد تا دور ساسانیاننَبُدْشان به جز دوستی در میان
از آن روز تا روزگار عربکه شد بر عجم روز چون تیره‌شب
همه خاندان‌های والاتباراز ایران سوی هند بستند بار
از این خانه بیرون به خواری شدندفراری به صد سوگواری شدند
ندادند تن در رهِ بندگیکشیدند سر از سرافکندگی
گریزان ز ننگ اسارت شدندفراری ز قید حقارت شدند
برَستند از این خاکِ خائن‌پرستببستند رخت و بشُستند دست
سوی خاک هندوستان تاختنددر آن خاکدان خانمان ساختند
شدی خاک زرخیز هندوستانز جان زرخرید وطن‌دوستان
هزار و سه صد سال در آن دیارببودند با عزت و افتخار
مرا نیست شکی در این اعتقادیقینا هر ایرانی پاکزاد
خود این تخم امید کارد به دلکه هندوستان کی شود مستقل
تو گر بچه باز گوش ار کریخوش این پند در گوش دل بسپری
نهالی که جز رنجشش نیست باراز این بیش بین دو ملت مکار
اگر سر بپیچی تو ای بازگوشز پندم پس این پند سعدی نیوش
که از کودکی دارم این گفته یادچه خوش گفت، ای روح گوینده شاد
«مزن بی‌تأمل به گفتار دمنکو گوی اگر دیر گویی چه غم»
نوشتی یک از علت اشتهاربود مرگ در صفحه روزگار
از این رو نمی‌میرد عارف چرا؟که ملت به قبرش سرود ورا
بخوانند، از او قدردانی کنندچو من بهر او ریزه‌خوانی کنند
از این لطف مخصوص شرمنده‌اموز این مهر تا زنده‌ام بنده‌ام
ولی نیست اینقدر هم انتظاراز این مردمان فراموشکار
مرا یک سؤالی‌ست بی‌گفت‌وگوتو را گر جوابی است با من بگو
به من از چه روی این همه دشمنیدبرای چه راضی به مرگ منید
سزاوار بی‌مهری از چیستممن ایرانی‌ام اجنبی نیستم
به من از چه‌اید این همه سرگرانچه گوییدم ای بی‌پدرمادران
گر این است اسباب بی‌مهری‌امکه گفتند من شاعر ملی‌ام
غلط کرد هرکس که این حرف گفتمگر هر که گفت هرچه باید شنفت
نه ملت مرا داند از خویشتننه بر من وطن گوید اولاد من
کسی بی‌وطن‌تر ز من در جهانبه هر جای جوید نگیرد نشان
همه مهر این مادر پیر گیجبُوَد صرف در راه اولادِ بیج
وطن آنچنان داد پاداش منکه لب‌سوز شد کاسهٔ آش من
شدم دشمن هر که بهر وطنشد آخر وطن دشمن جان من
وطن استخوان مرا آب کردبه هر روز یک سوی پرتاب کرد
مرا خسته و خوار و رنجور کردهمین بس که‌ام زنده در گور کرد
بدی آنچه در حق من کرد خواستز عشق وطن چیزی از من نکاست
وطن حاصل عمر من باد دادوطن یادم «ای داد و بیداد داد»
شما دیگر ای زادگان وطنچه خواهید از قالب خشک من
مرا ننگ از شعر و از شاعری استخود این کار پستی ز سوداگری است
وحید خر آخوند گند گداعجب آنکه شاعر نداند مرا
چنان بغض در دل بُوَد از منشتو گفتی که … من زنش
اگر طبع شاعر چو طبعش گداستنه من شاعرم شعر حق شماست
نبودم همه عمر موقع‌شناسخوش آمد نگفتم خدا را سپاس
از این راه چیزی نیندوختمچو دیگر کسان شعر نفروختم
به ندرت اگر شعر من گفته‌امبرای دل خویشتن گفته‌ام
از این کار جز زحمت و دردسرنشد حاصلم هیچ چیز دگر
به ایرج چه خوش گفت دکتر حسنکه احسن بر آن فکر بکر حسن
بُوَد گفتنِ شعر خود حرفِ مفتنباید پس از حد برون مفت گفت
تو از مفت عارف همی‌سوختیهم از پوستش پوستین دوختی
بلی کسب شهرت ز من گر نبودبه گمنامی از این جهان رفته بود
به مرگ من ار چشمتان بر در استشتر پوستش پوستین خر است
بلی مرگ حق است و حق پایدارپس از مرگ حق می‌شود آشکار
به وقت حساب سفید و سیاهرسد مرگ بی‌یک قلم اشتباه
در آخر چو بایست ازین درگذشتکنون نیز باید ازین درگذشت
مرا تاکنون خودنمایی نبودحقیقت شنو خودستایی چه سود
طبیعت هنر داد بر من چهارکه آن چار در صفحه روزگار
نداده است و نَدْهَد ازین پس دگربه تنهایی آن چار بر یک نفر
بود قرن‌ها مام ایران عقیمز پروردنِ چون منی ای ندیم
ولیکن ز هر کوره ده ده نفرگداطبع شاعر درآید به در
که هر یک وحید سخن‌پرورندبهار ادب را گل صدپرند
مبین کاینچنین سربه‌زیر پرمدر این صحنه من یکّه بازیگرم
به موسیقی‌ام اولین اوستادنشاید که منکر شد این از عناد
مرا دید اگر فاریابی به خواببرون نامد از قریهٔ فاریاب
در آوازه بیرون ز اندازه‌امبپیچید در چرخ آوازه‌ام
شدی زنده سعدی خدای سخناگر شعر خود می‌شنیدی ز من
اگر بود داوود، صوتش، گرهبه حلقش زدی همچو حلقه زره
سپر پیشم از عجز انداختیز ره بازگشتی زره ساختی
به نزدیک من بود چون کودکیاگر بود در دور من رودکی
دهان بستی و چنگ خود سوختیبه نزد من آهنگ آموختی
خداوند و خلاق آهنگ کیستجز از من کس ار گفت جز شرک نیست
ز شعر ار سخن گویی اینت جوابمن و گرز و میدان افراسیاب
ز چوگان اندیشه گوی سخنبه میدان فکندم، بیا و بزن
به گفتار بگذشته‌ات اعتبارنباشد بیا تازه داری بیار
بود روشن افعال و اعمال منبه چندین هنر این بُوَد حال من
تو بودی در این مدت ار جای منطمع بانگ می‌زد که ای وای من
ولی من چه دارم به این حال؟ هیچتو با هیچ همه چیز داری مپیچ
بُوَد رختخوابم ز حاجی وکیلکه خصمش زبون باد و عمرش طویل
اگر پهن فرشم به ایوان بودسپاسم ز الطاف کیوان بود
سیه‌روی از روی اقبالی‌امکه دیگ وی از مطبخ خالی‌ام
پر از شِکوهٔ وارونه در زیر طاقفتاده است دلتنگ و قهر از اجاق
وگر میز و گر یک دو تا صندلی استز دکتر بدیع است از بنده نیست
اثاثیهٔ عارفِ بی‌اساسسه تا سگ دو دستی است کهنه لباس
من این زندگانی ناپایداربه زحمت از آن کردمی اختیار
که از هر بداندیش بد نشنومز بدگوی و بدخواه راحت شوم
ندانستمی یک دل صاف نیستدرین مملکت یک جو انصاف نیست
نکردم من آن را که بایست کردنفهمیده بودم چه بایست کرد
نکردم به سان همه دوستانوطن‌زادگان و وطن‌دوستان
وطن را از اول بهانه کنم!فراهم زر و ملک و خانه کنم
مپندار این را هم از بددلیکه از بهر من یک اطاق گلی
در این کشور پهن یغما شدهنمی‌شد که باشد مهیا شده
نه، این نیست، اینقدر کوته‌نظرنبودم بسازم به این مختصر
ز بوشهر وز پهلوی تا ارسوز آن سوی تا خانقین این هوس
به سر بود، ایران همه سربه‌سربُوَد کشور من، چه خواهم دگر
تن و روح و خون من ایرانی استخود این کالبد را خود او بانی است
اگر جان به قربان نامش کنمتن و جان هم از او بود من کیم
منی در میان نیست تا بهر تنبگوید فلان چیز ایران ز من
من این بودم اینم، شما کیستیدبداندیش و بدخواهم از چیستید
چو با خویش بدخواه و بیگانه‌ایدسر خویش گیرید دیوانه‌اید