شمارهٔ ۸۸ - حکیم در اواخر عمر از ملازمت دربار سلاطین احتراز مینموده، وقتی سلطان غور او را طلبید این قطعه را بدو فرستاد
کلبهای کاندرو به روز و به شبجای آرام و خورد و خواب منست
حالتی دادم اندرو که در آنچرخ در غبن و رشک و تاب منست
آن سپهرم درو که گوی سپهرذرهای نور آفتاب منست
وان جهانم درو که بحر محیطوالهٔ لمعهٔ سراب منست
هرچه در مجلس ملوک بودهمه در کلبهٔ خراب منست
رحل اجزا و نان خشک بروگرد خوان من و کباب منست
شیشهٔ صبر من که بادا پرپیش من شیشهٔ شراب منست
قلم کوته و صریر خوششزخمه و نغمهٔ رباب منست
خرقهٔ صوفیانهٔ ارزقبر هزار اطلس انتخاب منست
هرچه بیرون از این بود کم و بیشحاش للسامعین عذاب منست
گنده پیر جهان جنب نکندهمتی را که در جناب منست
زین قدم راه رجعتم بستستآنکه او مرجع و مب منست
خدمت پادشه که باقی بادنه به بازوی باد و آب منست
این طریق از نمایشست خطاچه کنم این خطا صواب منست
گرچه پیغام روحپرور اوهمه تسکین اضطراب منست
نیست من بنده را زبان جوابجامه و جای من جواب منست