شمارهٔ ۶۶
تا مشقت ره طاعت نبرد هرگز گفتکه ز آمد شد خدمت عصبم رنجورست
چون چنان شد که به هر گام دوره بنشیندگر به خدمت نرسد در دو جهان معذورست
همه جور من از این کهنه دو صندوق تهیستکه به پریش گمان همه کس مغرورست
خانه چون خانهٔ بوبکر ربابیست ولیکاندرو هیچ طرب نیست که بیطنبورست
ای دریغا که برون رفت بدر عمر و هنوزدر و دیوار تمنی همه نامعمورست
حال او دور مشو با کرم خویش بگوتات گوید که چنینها ز مروت دورست
صلت و بخشش و مرسوم و مواجب بگذارآخر ار مزد نباشد کم اگر مزدورست
عید بگذشت و عروسی شد و سور آمده گیرزانکه کابین شود آن را خلفی مقدورست
دانم این قطعه چو برخواند خواهد گفتنتا چنین عید و عروسی است چه جای سورست