شمارهٔ ۵۶ - از الب ارغون فرش و اسب و زین و خیمه خواسته
ایا خسروی کز پی جاه خویشفلک را به جاهت نیاز آمدست
ازین یک غلام تو یعنی جهانکه با خفته بختم به راز آمدست
که داند که بیصبر کوتاه عمربه رویم چه رنج دراز آمدست
نگوئیش کاندر جفای فلانز ما کی ترا این جواز آمدست
به کشتی نوحم رسان هین که غمچو طوفان به گردم فراز آمدست
ترا سهل باشد مرا ممتنعنه پای تو در سنگ آز آمدست
بده زانکه کارم درین کوچ تنگتو گویی مگر ترکتاز آمدست
از آن پس که اسبی و فرشیم نیستبه زینی و یک خیمه باز آمدست