شمارهٔ ۵ - حکیم به دنبال ناصرالدین به منصوریه رفت او رابه بزمگاه راه ندادند این قطعه را سروده بار خواست
ای خصم تو پست و قدر والاوی عقل تو پیر و بخت برنا
ای کرده به خدمت همایونتهفت اختر و نه فلک تولا
ای پار گشاده بند امسالو امروز بدیده نقش فردا
هم دست تو دستگاه روزیهم پای تو پایگاه بالا
رای تو که کسوت کواکببر چرخ کنند ازو مطرا
ملک چو بنات را کشیدستدر سلک نظام چون ثریا
آنی که گر آسمان کند دستبا کین تو در کمر چو اعدا
بگشاید روز انتقامتبند کمر از میان جوزا
من بنده به عادتی که رفتسترفتم به در سرای والا
گفتند که تو خبر نداریکان کوه وقار شد به صحرا
ای ذره به باغ رفت خورشیدوی قطره به کوشک رفت دریا
اینک به درم نشسته حیرانبا رشک نهان و اشک پیدا
برخوانم راحلون اگر نیستامید به مرحبا و اهلا