شمارهٔ ۴۶۶
ای سر از کبر بر فلک بردهگشته گردان چو انجم فلکی
به عقابی رسیده از مگسیبه سماکی رسیده از سمکی
بس بس اکنون که بیش از این نرسدحاش لله دیو را ملکی
بر جهان خواجگی همی رانیهنرت چه و نسبت تو به کی
نمک دیگ خواجگی جودستنه بخیلی و خشم و بینمکی
ای که خرچنگ و خارپشتی توصدفی آید از تو نی فنکی
خواجه دانم که پیش جیش سخاشموج دریا همی کند یزکی
باز اگر تو فقع خوری به مثلچوبک کوزه فقع بمکی
از تو یک قطره خون به حیله چکددور از اینجا اگر ز هم بچکی
خواجه هستی چرا نیاموزیخواجگی کردن از شهاب زکی